برای پدرم که بوی عید می داد

اجتماعی | دیدگاه ها (۴۰) | ۰۳ اسفند ۱۳۸۸

بسمه تعالی

نمی دانم چرا دائم باید حسرت ایام و لیالی و سال های گذشته را بخوریم ؟

یادش به خیر . یاد نوروز های نو به نو . نوروز های شاد . نه سفری در کار بود و نه دریائی و نه باغی و نه پارکی . چارتا و نصفی کوچه پس کوچه های سروستان بود و والسلام . اما نو بود . شاد بود . بوی عطر بهار می داد . بوی شکوفه ی زردالو و بادام و سیب و بها ر نارنج . بوی خوش عاطفه در هوا پخش می شد . بوی آشتی و آشتی کنان می آمد . بوی لباس نو . بوی کفش نو . بوی پول نو . بوی رنگ و روی نو .بوی خانه تکانی . بوی تمیز شدگی خانه ها . بوی سبزه هائی که دور کوزه ها و داخل بشقاب ها هر روز سبز تر می شدند . بوی نان تازه . بوی نان شیرینی تازه . بوی شیرینی تازه که پدرم برای عید از شیراز می آورد . بوی آجیل تازه که یواشکی به پسته ها و فندق ها و بادام هاش ناخونک می زدیم . بوی قوم و خویش . بوی دیدار . بوی صله ی رحم . بوی احترام . بوی ادب . بوی آداب . بوی بزرگی و کوچکی . بوی نوبت . بوی اولویت دیدار بزرگان و بیماران . بوی خوش دسته دسته آدم که به دیدار پدرم می آمدند و به طبقه ی بالا و به اتاق پنج دری که آقا اونجا نشسته بود می رفتند .بعضی هاشان که خانمشان و بچه های شان را آورده بودند می رفتند طبقه پائین جائی که مادرم بود . ما هم گاهی بالا و گاهی پائین با خوش حالی شیرینی و آجیل و چای تعارف شان می کردیم و حواسمان هم بود که کی زیاد و کی کم ور می داره !! در عین حال من دلم نمی خواست مهمان ها بروند .

بوی خوش با هم بودن ، با هم شدن و با هم رفتن می آمد . بوی پیاده روی با اشتیاق . شوق دیدن . شوق خویشی . شوق دوستی . شوق استقبال . شوق کفش در آوردن . شوق شنیدن تعارفات و خوش و بش ها . شوق ماندن . شوق چشیدن . شوق خوردن . شوق عیدی گرفتن . شوق جیب های پر از گندم برشته و تخمه ی کدو و مغز هسته های زردالو . تا می آمدی از ترک خانه ی این فامیل غصه دار شوی به خانه ی فامیل دیگر می رسیدی و این اشتیاق ها دو باره و چند باره سر ذوقت می آورد . تنها وقت هائی بود که بارها باز کردن و بستن بند کفش ، آدم را خسته نمی کرد هیچ ، خیلی هم کیف داشت . راه های دور نزدیک می شدند . قدم های بلند و تند آقا ، عید ها آرام تر و کوچک تر و مهربان تر می شدند تا همه هم راه باشیم .

با پدرم که می رفتیم بوی ابهت می آمد . بوی احترام زلال زلال . بوی احتشام واقعی واقعی . بوی لذتی که از عزت پدرم برای همه و نزد همه ، باعث می شد اگر چه در سایه ی آن سرو سالار گم می شدم ، اما بغل دستش بنشینم و از آن ابهت سهمی هم به من برسد . احساس بزرگی می کردم . نمی توانم بگویم چطوری بود . هر چی بود خیلی خیلی خوب بود .از خانه ی طهماسبی ها در شرقی ترین محله تا خانه ی ثابت ها و شفیعی ها در غربی ترین محله ی سروستان ، دید و بازدید می رفتیم . همه جا مهربان بود . همه کس مهربان بود . همه چیز مهربان بود . به نظرم حتی سگ ها هم کمتر و آرام تر پارس می کردند و من در کنار پدرم اصلا نمی ترسیدم هیچ ، برای سگ ها شکلک هم در می آوردم . من در کنار پدرم برگ کوچکی بودم که عید ها و در مهمانی ها جوانه می زدم و بزرگ و بزرگ تر می شدم . وقتی خاله ی پدرم مرا می بوسید و می گفت پدرت عزیز من است و تو هم عزیز منی  خیلی خوشم می آمد . من به این وابستگی ، به این پیوستگی به این هویت یافتگی می بالیدم و تازه احساس استقلال می کردم . می فهمیدم که پیوست اوست که مرا کسی می کند .

یادش به خیر . هنوز از باز خوانی آن روزگاران سخت اما سپید ، زندگی در رگ های ذهنم جاری می شود و دلم می خواهد همه ی آن نیروئی را که به این روان خسته ام می دهد و لب خندی را که به لبان سوخته ی جانم می نشاند ، در فضا پخش کنم و بابت همین حال و احوال است که به بازی گوشی و جوانی متهم می شوم .

یادش به خیر آن مرد راست قامت که هیچ گاه او را مردد ندیدم و نشنیدم . خسته بود اما شکسته نبود . دلتنگ بود اما نظر تنگ نبود . دل خور بود اما حسرت خور نبود . زخم خورده بوده اما منتقم نبود . مرد مقابله ی در حضور بود ، نه مناقشه ی در غیاب . مصمم بود اما متعصب نبود . معتقد بود امامتحجر نبود . اهل عقیده بود اما اهل خرافه نبود . دستگیر بود اما حالگیر نبود . مرامش مدارا و مروت بود . شیک پوش بود اما متجمل نبود . تمیز بود . هم در صورت و هم در سیرت . وجود داشت که بود و وقتی نبود ، عمود خیمه شکست و درخت ها همه بی سایه و بی ثمر شدند . اعتبار داشت به اندازه ی یک شهر و احتشام داشت به اندازه ی یک لشگر . سنگ زیرین آسیا بود تا نان سفره ی مردم فراهم شود و دست زبرین آشنائی بود بر سر تنگ دستان تا معیشتشان فراهم آید .

پدرم مرد بزرگی بود . دوم اسفند سالگرد در گذشت اوست . یادش به خیر و روحش شاد باد . دست پدرم خیر بود . قدم پدرم خیر بود . کلام پدرم خیر بود . خدا اورا پاداش خیر بدهد . حیف و صد حیف که من یهودی سرگردان و خانه به دوش ، وقتی من شدم ، سعادت مجاورت چندانی نداشتم .از من به شما نصیحت ، تا پدر و مادرتان هستند ، قدر بودنشان را بدانید .

یا حق

شکوفه ی زیبا


دیدگاه ها (۴۰)۰۳ اسفند ۱۳۸۸


عذر خواهی از فرزند یک شهید سرافراز

اعتذار | دیدگاه ها (۱۳) | ۲۸ بهمن ۱۳۸۸

بسمه تعالی

جناب آقای حسین قدیانی

سلام بر شما

به احترام پدر شهیدتان ، این جا رسما و علنا ، از شما عذر خواهی می کنم و پستی را که در آن به شما جسارتی شده پاک می کنم . با خدای خود عهد کرده ام که به شهیدان سر افراز انقلاب و جنگ تحمیلی احترام بگذارم و همواره از آن ها به نیکی یاد کنم . از این که باعث رنجش یک فرزند شهید شده ام ، خودم را نمی بخشم و متاسفم . امیدوارم شما مرا ببخشید و حلال کنید . به روان پدر شهیدتان و همه ی همرزمان و همراهان سرافراز او که اگر روشنائی در این ملک است از شمع وجود آن هاست درود می فرستم .

ربنا اغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار

ارادتمند همه ی شهیدان و عذر خواه حسین آقا

رحمت اله صدیق سروستانی

۱۳۸۸/۱۱/۲۸

gol_3یا حق

دیدگاه ها (۱۳)۲۸ بهمن ۱۳۸۸


می شود …

بهارانه | دیدگاه ها (۱۱) | ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

می شود در سوز سرما هم شکفت

می شود با برف از خورشید گفت

می شود چون کوه پابرجا شویم

می شود چون چشمه و دریا شویم

flower


دیدگاه ها (۱۱)۲۰ بهمن ۱۳۸۸


تأملات تله موشیانه !!

مزرعه ای | دیدگاه ها (۲۸) | ۰۴ بهمن ۱۳۸۸

اسم قصه ی امروز ما ” تله موش ” است !!

قسمت اول داستان با توجه به تذکر معاونت مطبوعاتی ارشاد حذف شده است !!

Mouse

و داستان به ناچار از سرک کشیدن موش از دیوار آغاز می شود، که لب های خشکیده اش را برای بسته ای که در دستان زن صاحب مزرعه است ، تر می کند ، و با خود می گوید:

اگر این که آورده اند، پنیر هم نباشد ، لابد سهام عدالت هست .

اما آنچه آورده بودند ” تله موش ” بود.

موش هم که فکر می کرد این دام ، دامن گیر همه خواهد شد ، شتابان به میان حیوانات مزرعه برگشت ، تا با آگاهی بخشی عمومی ، بر شعار دانستن حق هر حیوانی است ، صحه بگذارد.

اول همه  سراغ مرغ رفت که به شکل براندازانه ای می خرامید. مرغ اما پروائی از تله موش نداشت. به موش هم گفت که تله موش گزندی به او نخواهد رساند. خلاصه مرغ مسأله را سالبه به انتفاع موضوع تلقی کرد.

Hen

گوسفند حیوان بعدی بود. او هم فقط قول داد که برای موش دعا کند و اطمینان هم داد که دعاهای او تا به حال منتج به نتایج عجیبه و غریبه شده ، و در این مورد نیز کارگر خواهند افتاد.

ewe

موش اما گفت : گوسفند جان !! مسأله فقط من نیستم . این  مسأله ی ماست !!

گوسفند گفت : واقعاً  ؟!!  پس اگر مسأله ی ماست ، برو پیش گاو !!

موش  هم بی درنگ رفت و اتفاقاً به گاو  برخورد !!

گاو هم که سرگرم خواندن مبانی منطق غیر صوری بود ، از استدلالات موش احساس نفخ کرد ، و گفت که واقعاً وقتش را ندارد ، که مقدمات بحث درباره ی “گاو و تله موش” را بچیند و ترجیح می دهد سر در مسائل غامض منطقی داشته باشد و مواقع تفریحش هم به شکل رندوم ، در نقاط دنج و باصفا بچرد!!

Cow

موش ، افسرده از برخوردهای غیر مدنی مرغ و گاو و گوسفند ، به کنج عزلتش برگشت و ترس را در آغوش گرفت.

نیمه های شب  ،  صدای تله ، زن صاحب مزرعه را بیدار کرد . زن هم خوش حال که موش به دام افتاده ، به طرف تله آمد . نگو که به جای موش ، دم ماری در تله  گیر کرده بود و مار پای زن را نیش زد .

بله عزیزان من!

زن صاحب مزرعه از نیش و سم این مار ، چنان بیمار و نحیف شد ، که سوپ مرغ و کباب گوسفند هم جوابگوی ضعف او نبود.

زن صاحب مزرعه مرد و گاو هم خوراک آن ها ئی شد که آمدند و فاتحه ای برای آن مرحومه خواندند.

و حالا موش مانده است و مزرعه ای خالی از حیواناتی که  امر حساس و امنیتی تله موش را جدی نگرفتند و هیچ کاری نکردند!!

نتیجه ی اخلاقی :

مزرعه داری که ” تله ی موش بخره ” :

مرغش کشته میشه !!

گوسفندش کشته میشه !!

گاوش کشته میشه !!

زنش هم می میره !!

فقط  ……………عکس اون زنه را نذاشتیم  ، چون مرده بود ، گناه داشت !!

——————————————————————–

بیرون مزرعه نوشت : کی ؟!! ما ؟!!

نه بابا ما که هنوز وزیر و وکیل نشدیم که کپ زدن بلد باشیم یا لازممون بشه

داستان اینه که اصلش یه ایمیلی بوده از طرف یکی از اهالی با ذوق جامعه شناسی زمینی که این عباس آقای خودمون نشسته این جوریش کرده و ما هم به عنوان رئیس کل موالات متحده وب اینا ، توی این مزرعه یه سر و گوشی آب دادیم . راستش را بخواهید به عنوان یه آدم زمینی ، خودمان هم خیلی نفهمیدیم که این کارا از نظر نظری و فلسفی و اینا یعنی چه !! ولی برای این که از همه طرف سرزنش بارون شدیم بابت کرکره ی پائین ، اینم خودش یه جور آپ کردنه دیگه !!

دیدگاه ها (۲۸)۰۴ بهمن ۱۳۸۸


آن مرد با باران رفت !!

دسته‌بندی نشده | دیدگاه ها (۳۰) | ۲۱ دی ۱۳۸۸

غروب دل گیری بود . هنوز انقلاب نشده بود . تابستان پنجاه و هفت بود . در فرودگاه ینگه دنیا منتظر کسی بودم که او را نمی شناختم و ندیده بودم ( البته پیشتر ها به سفارش آشنایی برایش کتاب فرستاده بودم ) . مهمان سفارش شده ای می آمد . آمد . با چمدانی کوچک به دست . لاغر اندام و تکیده بود . مثل قدیم ترها لباسی نیمچه آخوند ی به تن داشت . همان ها ئی که به لباس های مائوئیست ها بیشتر می مانست . کتی بلند و چهار جیب که تا یقه دکمه شده بود و شلوار هم رنگ و هم جنس آن . چیزی شبیه همان که مهندس میر سلیم و دکتر عباس شیبانی  می پوشند ( من به دکتر عباس شیبانی هم خیلی ارادت دارم که از معدود کار به دستان این سامان است که انقلابی بودنش اصالت دارد ولی جیب ندارد و واقعا صلواتی است  و از نمد انقلاب کلاهی نخواسته)  .  گمان می کنم مسافر من شبکلاه مانندی هم به سر داشت . روی هم رفته آخوند خوش تیپی بود . پاکیزه و مرتب . با صدایی نرم و دل نشین که کلمات را به زیبایی آهنگینی کنار هم می گذاشت تا فضا پر از معنای صمیمیت و معنویتی شود که حضور او اقتضا می کرد .

از فرودگاه تا خانه ی ما ساعتی راه بود و هر چه می راندم از این آخوند بی عبا و عمامه بیشتر خوشم می آمد . نه سعی می کرد همه ی فضا را پر از آیه و حدیث و روایت کند و نه سئوالاتی می پرسید که جواب دادنش آدم را معذب کند و نه دائم برای اهالی ینگه دنیا ، در جهنم جا تعیین می کرد . ندانستم چگونه رسیدیم . کاری کرد که هیچ کس در خانه ی ما از حضور این نو آشنای صمیمی فرار نکند . تا دیر هنگام در اتاقش بیدار بود و عجیب که این خسته ی راه دراز ، سحر خیز هم بود . دیگرانی هم در حد و قواره ی بالاتر و پایین تر از او و به هنگامه ی پیشا انقلابی به ینگه دنیا آمدند ، اما آن مرد سودای کتابت داشت نه تجارت ، در پی آثار بود نه مشتاق بازار و در آن کوتاه مدت  دو سه روزه ، دنبال کتاب های حوزه های حقوقی بود . اما در بین همه ی کتاب خانه گردی ها ، دنبال چیزی می گشت غریب . می گفت : این غربی ها کاری کرده اند که بچه هایشان از آغاز ضد کمونیسم بار می آیند . می گفت : این هنر تعلیم و تربیتی حتما باید فرمولی ، چیزی ، رمزی ، رازی داشته باشد . می گفت : من آن فرمول را می خواهم . می خواهم بدانم چه باید کرد تا مسلمان زاده ها در برابر مکاتب انحرافی و آفات ضد مسلمانی ، واکسینه و بیمه شوند . می گفت : می خواهم بدانم رمز و راز کار این غربی ها چیست . یکی دو نوبتی هم که در جلسات ما سخن رانی کرد ، شب از من ضبط صوت خواست و گفت : می خواهم به بینم امروز چه گفته ام ، چه چیزی کم یا چه چیزی زیاد گفته ام ؟! و این کاری بود که من نه دیدم و نه شنیدم که دیگر مسافران انجام دهند و سر به  ” خود سنجی  ” وانهند .

این مدت کوتاهی که مهمان ما بود ، انگار که به لطافت طبع او ، مودت و ارادت دو سویه شده بود . او هم ما را پسندیده بود . قرار شد دخترش مریم را که از او به نیکی و مهربانی یاد می کرد ، بفرستد ینگه دنیا و بیاید دانشگاه ما و خانه ی ما . که روزگار غدار نگذاشت و نشد و نیامد !!

تمام خاطره ی من از این مرد پروانه ای ، زیبا سیرت ، خوش کلام ، ساده و بی پیرایه ، همین هاست و صدای آرام و دل نشین او که در گوش جانم مانده است .حکیم منصفی  که دنبال حقیقت می گشت . با چراغ چشم های مهربانش هم می گشت . پیش از او این همه متانت را فقط در رفتار پدرم دیده بودم که آموزگار ادب و احترام بود .

اما پس از انقلاب ، نامهربانی زود تر از آن چه همه فکر می کردیم به سراغ او هم آمد و خیلی زود ، سینه اش ، سوخته ی آتش اعدام دو پسرش  و به فاصله ی چند سال خانه ی داغ اعدام مریم و شوهرش شد . و آن معلم اخلاق و متانت و مروت ، گوشه ای کز کرد و دم بر نیاورد و شکوه و شکایتی نکرد . سر در کتاب طبیب  کرد و پیشانی غم بر تربت حبیب گذاشت و مانند شمعی آرام آرام سوخت و تن رنجورش خاکستر شد . و باران ، خاکستر صبوری های درد ناکش را در یازدهم دی ماه به سرتاسر دشت برد .

خوب نوشته است ، حال این درویش بی ریا را ، شاگردش دکتر سروش و چه عنوان جگر سوزی انتخاب کرده است  دکتر حسام الدین آشنا در سوگ آن دل خسته ی جفای روزگار . دکتر علی گلزاده غفوری ، گل زاده و خار خسته بود . ساکت ترین فریاد بود و بلند ترین سکوت. معلم مدرسه ی علوی ، مانند دیگر همتایان علوی گردان خود ، فاضل و فرهیخته بود و معلم واقعی اخلاق . آیت اله دکتر گلزاده غفوری اما روح بلندی بود و با تنی فرسوده و رنجور و با جگری سوخته از داغ پاره های تن خود ، با این زمین پر بلا ، وداع کرد .

در گذشت این معلم بزرگ ، این خدمت گذار بی ریا ی خلق ، این بنده ی بی ادعای خالق و این دل سوخته ی دل شکسته را به همه ی آنان که دوستی را بر خصومت ، مهربانی را بر خشونت ، مدارا و مروت را بر انتقام و شقاوت و خانه نشینی را بر تسلیم و اطاعت ، ترجیح می دهند ، تسلیت می گویم و به روان پاکش درود می فرستم و از رفیق بی رفیقان برایش آرزوی آمرزش و مغفرت می کنم .

یادش به خیر باد

دیدگاه ها (۳۰)۲۱ دی ۱۳۸۸


کارد به استخوان رسید !!

اجتماعی | دیدگاه ها (۱۵) | ۱۸ دی ۱۳۸۸

هفته گذشته دکتر سیدعلیرضابهشتی فرزند فاضل شهید مظلوم دکتر بهشتی ،که شاید نتوان در بین علمای مبارز بعد از امام وشهیدمطهری برای اونظیر وشبیهی در منزلت ومکانت وی در انقلاب وپس از آن یافت، آنگونه که در خبرها آمده بود در دانشگاه تربیت مدرس ،برای دومین بار دستگیر وروانه زندان شد. اگر چه در میان دستگیر شدگان این روزها که اکثرا از دور وبری های مهندس موسوی اند! فرقی بین دکترسیدعلیرضا بهشتی با دیگران وجود نداشته وندارد همه آنها برمبنای عقائدی که دارند برسر عقیده خود تا پای زندان وحبس و… ایستاده اند اما این تشخص دکتر بهشتی نسبت به بقیه که از افتخار داشتن چنین پدری با چنان جایگاهی محرومند، می تواند بهانه ای برای اعتراض از سر درد کسانی مانند من باشد تا در ازای شکنجه هایی که در زندان شاه در جهت برپایی این نظام الهی دیده وایامی را که درجوانی در حبس گذرانده اند به خود حق دهند مطالبی رابا مردم وحاکمان برآنان در میان بگذارند. برای رسیدن به چند نتیجه تقریبا بدیهی اجازه می خواهم ابتداچند مطلب را که به دکتر بهشتی واین روزها مرتبط است باهم مرورکنیم.

- در شهریور امسال که مصادف با ماه رمضان بود تازه دکتر سیدعلیرضا بهشتی از زندان آزاد شده بود که به منزلش تلفن زدم ،گفتند چند ساعت است از زندان آمده و دارد استراحت می کند. پس ازاذان مغرب که جایی افطار مهمان بودم دکتربه من تلفن زد واحوال پرسید. به اوگفتم فعلا باید حال واحوال شما را که تازه از زندان جمهوری اسلامی بیرون آمده ای پرسید!.خنده تلخی کرد وگفت مساله مهمی نیست. در این تلفن ومکالمه بعضی خبرهاراکه درمورد نحوه آزادی اوشنیده بودم برای اطمینان از صحت وسقم آنها با اودر میان گذاشتم.به مواردتلخی اشاره کرد و گفت : کسانی که برای تفتیش وسایل به منزل او آمده بودند بعد از اینکه ریسیور ماهواره این استاد دانشگاه ! را صورتجلسه کردند تا با خود ببرند ریموت آن را هم بردند ولی آن را درصورتجلسه اموالی که می نوشتند نیاوردند! دکتر می گفت وقتی به آنها گفتم ریموت که ربطی به ماهواره ندارد، این را چرا دیگر می برید؟گفتند نه ، ربط د ارد! به آنها گفتم اگر ربط دارد پس چرا آن را هم مثل بقیه چیزها صورتجلسه نمی کنید؟.پاسخی ندادند والبته نداشتندکه بدهند! وقتی از دکتر پرسیدم این برادران! دیگر چه با خود بردند ؟طبق معمول حرفهایش را با نیمه خنده ای ادامه داد وگفت شناسنامه های بچه هارا هم بردند!. می گفت هرچه به آنها می گفتم بابا، اینها رادیگر چرا می برید؟ وبا اعتراض می گفتم چند روز دیگرکه باید بچه هاراثبت نام کنیم به اینها نیاز داریم هیچ فایده ای نداشت! – چند ماه پیش کتابی را که سالهاپیش درباره پدرمعظمشان به نام سیره شهیدبهشتی نوشته ام-که ماحصل سه سال تحقیق منتج از یکصد مصاحبه در مورد این شهید مظلوم است و نشر شاهد در ۸۰۰ صفحه آن رامنتشر نموده است- به دکترداده بودم تا قبل از چاپ پنجم هر گونه نظر اصلاحی دارد تذکر دهد تا در متن تغییرات لازم انجام شود، دکتر در این تماس بابت اینکه نتوانسته بوداین کتاب را کامل بخواند ولذا این کتاب در محل بنیادپلمپ شده بهشتی ونشر بقعه وابسته به آن باقی مانده بود از من عذر خواهی نمود . من هم برای تلطیف شدن این بحث وگفتگوبه شوخی به اوگفتم دکترجان، عجله ای نیست در این اوضاع وشرائط که خود شهیدبهشتی پلمپ می شود دیگر بحث از باقی ماندن کتابی که در باره او نوشته شده ودر محل بنیاد نشر اندیشه های پلمپ شده اش مانده نباید موجب عذری باشد.دکتر شنید وخندید و دیگر چیزی نگفت! – فردای آزادی دکتربهشتی ،یکی از دوستان باز نشسته سپاهی اصلاح طلبی که در شهرک محلاتی سکونت دارد می گفت وقتی قرار شد قاضی پرونده ای که فرزند شهیدبهشتی رامحاکمه کرده بود وآنگونه که بعدها از یکی از مقامات کشور شنیدم این امر با توصیه رهبری بوده است – او رابا وثیقه از زندان آزادکند سند چند ملکی که دکتر محمد رضا فرزند ارشد شهید مظلوم به دادگاه ارائه نموده بود،که از قضا ارزش آن چند برابروثیقه تعیین شده بود!، راقبول نکرده و به خانواده شهیدبهشتی گفته بود بجای سند ملک باید دویست میلیون تومان پول نقد بعنوان وثیقه بگذارند تا حکم به آزادی موقت فرزند شهیدبهشتی را بدهد! آن دوست سپاهی می گفت وقتی این خبر به ما رسید دست به کار شدیم وبرای اینکه فرزند شهید بهشتی درآن ماه مبارک رمضان بیشتر درزندان نماند شبانه به درب منزل یکایک دوستان مراجعه کردیم تا بتوانیم این پول را تهیه کرده وبه محضر دادگاه! جمهوری اسلامی ای بپردازیم که شهیدبهشتی پدر او، برای برپایی آن نظام، که آن دادگاه مشروعیتش را از آن گرفته بود،نزدیک به سه دهه مبارزه کرده وسرانجام در راه حفظ وتداوم آن نظام با شدیدترین انفجاری که در نزدیکی او رخ داد و درسه دهه نظیر آن را نمی توان یافت قربانی شده بود!

- چندی پیش که با بعضی دوستان سری به محل جدید بنیاد نشرآثار واندیشه های شهید بهشتی در بلوار کشاورز رفته بودیم چون زودتر از بقیه به بنیاد رسیده بودم فرصتی دست داد تا بیشتر درباره وقایع چند روز زندان بادکترصحبت کنم .می گفت رفتار بازجوها با او خوب بوده .اما نکته ای که مرا بیشترناراحت کرد این بود که می گفت در این روزهایی که آزاد شده ام احساس می کنم اگر در اوین می ماندم بهتر بود وبعد در حالی که به در ودیوار بنیاد اشاره می کرد می گفت دکتر، ظاهرا آزاد شده ام اما برای من فقط در و دیوارها فرق کرده اند و در و دیوار اوین نیستند، شرائط کنترل ومحدودیتها واحضار کردنهای مدام وپی در پی همان است. تا این حرف رابا لحن سوزناک وناراحت کننده ای زد نتوانستم جلوی اشکی را که پس از شنیدن این جملات تلخ می آمد بگیرم لذابرای اینکه اشک مرا نبیند درست مثل کسی که دارد چشمهای خسته ناشی از ساعتها کار مداوم را می مالاند دوسه بار دستم را به چشمهایم کشیده وبا تغییرمطلب صحبت به اوگفتم خوب دکتر دیگه چطوری؟! نتوانستم بفهمم که دکتر اشک مرا دید یا نه . -دوسه هفته پیش که من وعلیرضا وچنداز تن از اساتید تاریخ به شورای پژوهشی در دانشکده ای! به جلسه ای دعوت شده بودیم در بازگشت ماشین نداشتم.از دکتر مسیرش راپرسیدم معلوم شدتا میدان هفتم تیر که مقصد من بود می توانم در خدمتش باشم. دربین راه که حرفهای معمولی می زدیم دیدم این بنده خدا موبایل خود رانه تنها خاموش کرد بلکه باطری آن را هم در آورد! بادیدن این کار او، متعجبانه با خود گفتم این چه زندگی است که برای او وامثال او درست کرده اند که بنده خدا نمی تواند با دیگران حرفهای معمولی سیاسی خود را، راحت و بی دغدغه بزند وباید در طول روز چند باربرای عدم شنود و کنترل مکالماتش دست به این کار بزند!و بی اختیار به یاد این جمله روزهای قبلش افتادم که برای من فقط در ودیوار اوین فرق کرده اند!

واماچندنتیجه بدیهی:

۱-بیشتر این دستگیرشده ها از قشر نخبگان ومبارزان سیاسی وفعالان فرهنگی کشوروجامعه هستند که غالبا یا استاد دانشگاهند ویا در گذشته ای نه چندان دور در پستهای بالای سیاسی واجرایی نظام بوده وخدمت کرده اند ویا بعضا از زندانیان رژیم طاغوت هم بوده اند.بازتاب این دستگیریها در اذهان مردم وافکار عمومی کسانی که اینها رامی شناسند وسالهااز طریق رسانه ها ومجامع با افکار وایده هایشان آشنایی داشته اند چیست ؟به سود نظام ووجاهت آن است یابه ضررآن؟

۲-هزینه این نتیجه وبر داشت طبیعی عموم مردم، که ظاهرا نظام جز با زبان احضار وحبس وبازجویی و زندان نمی تواندبا نخبگان ومنتقدین غیربرانداز سخن بگوید چقدر است وچه کسی یا کسانی مجوز برداشت این هزینه بسیارسنگین را از خزانه آبرو و وجاهت نظام برخاسته از خون شهدا ومجاهدات امام ومردم صادر کرده ومی کنند ودر ازای این هزینه غیرقابل سنگین وجبران، آیا نتیجه ای جزایجاد نفرت وتنفر از نظام در دل دستگیر شدگان ومرتبطان آنان، عاید شان شده است؟

۳-آیا نبایدبه عواقب تلخ اینگونه هزینه کردن وجاهت نظام که غالبا بی برگشت است اندیشید وبرای بقیه وباقیمانده اعتماد از دست رفته مردم ولا اقل خانواده وبستگان وهمفکران ومعتقدان به افراد دستگیر شده به نظام وسر نوشت آن که غالبا نمی توان آن رابازسازی نمود فکری اساسی نمود؟

۴-من نمی دانم در پس پرده تصمیم گیری این باز داشتها چه کسانی هستند وچه تحلیلهایی برای این بازداشتها ودستگیریها داشته ودارند اما گمان می کنم باتوجه به واقعیتهای موجود بهتر است در این رویه بی حاصل حتما و فورا تجدید نظرکنند. بد نیست بر روند دستگیری فعالان سیاسی وفرهنگی در این سالها دقتی داشته باشند تا ببینند در اکثراین باز داشتهای غالبا بی حاصل، در کسانی که بازداشت شده اند که غالبا از نخبگان بوده اند نه تنهاکمترین تغییری دیده نشده است بلکه این باز داشتها آنان را به نوعی در ادامه راه گذشته خود مصمم تر هم کرده است .

۵- جناح منتقد یا مخالف را نمی توان ونباید از صحنه رقابتهای سیاسی دور کرد و یا بفکر از بین بردن آن بود.تجربه تاریخ، نمایانگر این حقیقت غیرقابل انکار است که هیچ رژیمی حتی رژیمهای بشدت مستبدهرگز در دراز مدت دراتخاذ این رویه بسیار غلط موفق نبوده اند و بیشتر ازآنچه که فکر می کرده اند نفع می برند ضرر دیده وجز بر روسیاهی خود در تاریخ نیفزوده اند. نمونه روشن ونزدیک این مدعا، سرنوشت رژیم طاغوتی و وابسته پهلوی و رژیم صدام در عراق است. تاریخ گواه روشنی بر این مدعاست که اتخاذ روشهای مستبدانه حکومتها وحاکمیتها در انجام هرگونه محدودیت در عرصه حقوق مسلم سیاسی آحاد جامعه، سم مهلکی است که پیش از آنکه خورنده آن را از بین ببرد خوراننده آن سم را نابود می کند!. هرگز بر اندام این نظام مقدس امام ساخته ومردم وشهدا پرداخته، لباس استبداد برازنده نیست. حیف است نظامی که یکی از شعارهای سه گانه مردم پدیدآورنده آن، آزادی بوده است به ورطه ای بیفتد که احساس کند چاره ای ندارد جزاینکه با زیان حبس وشنود واعمال محدودیت و… با شهروندان منتقد یا مخالف سیاستهایی – که بعضیها در پیش گرفته اند -حرف بزند. هنوز هم می شود برگشت وبا فوریت ، این رویه ها ی اشتباه وبی حاصل راترک کرد. قبل از اینکه جبر شرایط ما رابه تغییر رویه وتفکر ورفتار وادارکند! ،که ممکن است البته واجد هیچ فایده ای برای مانباشد، اندکی با خود کنار بیاییم واندیشه کنیم و باور کنیم چاره ای جز تنازل حاکم و حکومت وحاکمیت نیست وصدالبته یقین داشته باشیم که این تنازل جز بر بزرگی وعزت آنها نمی افزاید هر چند ظاهر ی تلخ وسخت داشته ودارد . با وابسته به بیگانه خواندن مهندس موسوی و فراماسون خواندن خاتمی! یا تاجرورشکسته خواندن هاشمی! وبی سواد خواندن کروبی! وجام زهر خوراننده به امام به محسن رضایی!!! وزندانی کردن بی حاصل بهزادنبوی وتاجزاده ومیردامادی وبهشتی وعابدجعفری و نوری زاد و باقی ومصطفی ایزدی و… نه تنهاراه بجایی نمی برید بلکه به سرعت از مقصدی که مدتهاست از آن دورو دور شده اید دورتر می شوید. متهم کردن یاران امام به سران فتنه ! ودعوت آنان به توبه!! از تریبون نماز جمعه!وایجاد زمینه و بلوا برای دستگیری ومحاکمه آنان! و برهم زدن مجلس مراسم عزای امام حسین در حسینیه امام در جماران ،آن هم در موقعی که آقای خاتمی در حال خواندن مصیبت جانسوزتوقف امام برنعش جوان رشیدش علی اکبر بود! ودستگیرکردن کسانی که در مراسم دعای کمیل در دارالزهرای وابسته به آقای محتشمی پور شرکت کرده بودند وایجاد شرایطی که زبان گویای انقلاب آیت الله هاشمی نتواند یا نخواهد درسنگر خطابه جمعه حاضرشود وایجاد وضعیتی که تولیت حرم امام نتواند مراسم احیای شب قدر رابرگزار نماید و از برگزاری مراسم سخنرانی وروضه خوانی ماه محرم طبق سنوات قبل در حرم منصرف شود وتنها به پذیرش دستجات عزاداری درماه محرم بسنده نماید- که هیچ بعید نیست با شرایطی که برای بیت امام پیش آمده وحرمت شکنیهایی که نسبت به امام شده ومی شود این تصمیم به لغومراسم سالگرد امام در سال آینده هم منجر بشود – وبستن روزنامه ها وفیلتر کردن سایتهای منتقد دولت و حاکمیت و…هیچ نتیجه ای جز بی آبروکردن بیشتردولت، حاکمیت و نظام که گناهی نابخشودنی برای عاملان آن است در برنداشته وندارد.

پایان سخن هر چند ممکن است این سخن وپیشنهاد قدری عجیب تلقی شود ومستمسک افراطیونی گردد که مدام برطبل جنگ با خودی ها می کوبند! و عربده کشان باچشمهایی بسته ودهانهایی باز! شعار جنگ جنگ تا رفع مخالف ومنتقد راسر می دهند! و مدام بر دایره غیر خودیها می افزایند!و بیهوده در انتظار نابودی رقیب در این روزها وماه ها بسر می برند! ونمی دانند که این اتفاق هر گز نخواهد افتاد! ولی کاش، حال که احساس می شود حرفها ودلسوزیهای نخبگان در غوغای افراطیون گم شده ومی شود و این گفتنها ی از سر درد برای بازگرداندن آرامش به اردوگاه امام وانقلاب وتحکیم وحدت دربین یاران امام وانقلاب با وجود افراطیونی محدود و هتاک به حریم اشخاص محترم وارزشهای محترم ترازاین اشخاص محترم !و تند روانی خود مختار، اما برخوردار از منبر وتریبون ورسانه و… وبه دلیل آنکه کسی جلودار یکه تازیهای این افراطیون نیست که متاسفانه برای توجیه رفتارها وگفتارهای زشت خود تابلوی دفاع وحمایت از حاکمیت ورهبری را بالا گرفته اند و ای کاش دستی از پرده برون آید وکاری بکند واین تابلو را ازکف بی تدبیرشان بستاند، نه تنها راه بجایی نمی برد ،(که بهترین نشانه اخیر این واقعیت تلخ تر از زهر پس ازبیانیه مهندس موسوی که با برخورداری از پشتوانه میلیونها مردم یک طرف اصلی این ماجرا به حساب می آید راهی برای آشتی ملی فرا روی نظام از این بن بست گشود ونیز نامه دردمندانه فرزانه و فهیم ودردکشیده ای مانند محسن رضایی به رهبری ،که امری معمولی بودوتا آنجا که من می دانم رویه معمول ایشان وامثال ایشان از زمان امام تاکنون بوده وهست،آشکار شد) بلکه با تاخت وتازهای آنها بر وخامت اوضاع هم افزوده شده و می شود، مراجع عظام شرعا وعقلا با تایید شهادت به من وامثال من این اجازه رابدهندکه برای توقف سریع این روند خطرناک که همه را درمعرض نابودی قرار داده و می دهد ، وایجاد تنبه وتغییر در رویه وتفکر بعضیها، هر روز یک نفر خود را در مقابل مجلس قربانی کند. من مطمئن هستم اگر این اجازه این کار داده شود و روزی ، قبح این خودکشی صد در صد حرام وغلط برداشته شود، عده بسیاری به نیت بقای نظام، برای این کار داوطلب خواهندشد و عاشقانه با غسل شهادت در قربانگاه خود صف خواهند کشید. خدایا برهمه ما از حاکم ومحکوم و از ظالم ومظلوم واز خواص وعوام ببخش وبر ما مگیر. ما اینقدر بدنبوده ایم ونیستیم اما، ما را چه شده است که چنان برای دشمنان پنهان در لباس دوست! عرصه تاخت وتاز به خویش را فراهم کرده ایم وفریب شان را باور نداریم که شکست آشکارمان را پیروزی ونابودی قطعی مان راحیات انگاشته ایم!

فانالله وانا الیه راجعون!

یا مقلب القلوب … حول حالنا الی احسن الحال!

غلامعلی رجائی

دیدگاه ها (۱۵)۱۸ دی ۱۳۸۸


شهادت تو مبارک است ، یا حسین !!

دسته‌بندی نشده | دیدگاه ها (۲۶) | ۲۸ آذر ۱۳۸۸

یا حسین!

تو نبودی اگر،

می مردیم به دانه اندر،

و به پایکوب مهتران جور،

هرگز سبز نمی شدیم.

شهادت تو ، مبارک است ، پسر فاطمه!

و ما نیز مبارکانیم،

که به هوا خواهیت،

سیاه بند خدعه ی قدیسان بریده ایم.

یا حسین

دیدگاه ها (۲۶)۲۸ آذر ۱۳۸۸


دلم می سوزه و سوز تو داره

دسته‌بندی نشده | دیدگاه ها (۴۱) | ۲۵ آذر ۱۳۸۸

hoghooghdanehparisi” حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم “

دلم از چیزای گرفته

که یه عمره پاش اسیرم

***

باز آذر اومد

لحظه های دل بریدن

باز آذر اومد

ناله ها و سر بریدن

باز مادرای

کشته ی تیغ شقاوت

باز مادر من

در غروبی پر عداوت

***

تن تو زخمی ظلم و

سر تو شکسته از جور

مادرم کجایی به بینی

این همه مادر رنجور

یکی بچه هاش رو کشتن

یکی قلبش رو شکستن

یکی داغ داغه دستش

هنوزم از پی شستن

شستن خون عزیزش

شستن و شستن و شستن

یکی یخ کرده نفس هاش

بس که دست کشیده روی

سر و چشم نازدونه ش

که کنار نمیره یخ هاش

یکی با خدا تو خلوت

یکی ام شکار صبرش

یکی داد می زنه یا رب

کو عدالت کو قیامت

کو قیامت کو عدالت

***

تو که رفتی

اما مادر

همه چی رنگ خزون شد

همه جا سیاه و تیره

همه کس نامهربون شد

بچه های مردم و کشتن

زندونا پر جوون شد

پدرا ،  ز داغ سهراب

همه توو خونه نشستن

توو دل مادر محسن

صد تا گووله غصه بستن

حالا دیگه دل پر خون

از هزار تا هم گذشته

سر صد تا کوی و برزن

حجله های تازه بستن

***

بورو مادر ، خوب که نیستی

خوب که نیستی که به بینی

بورو مادر عزیزم

بورو مادر به سلامت

بورو مادر عزیزم

بورو دیدار به قیامت

بورو دیدار به عدالت

***

*** مادر هفتاد و پنج ساله ام را در غروب دل گیر بیست و ششم آذر ماه  چهار سال پیش با ضربات چاقو کشتند و نیروی انتظامی هنوز هیچ ” سرنخی ” و ” رد پایی ” از قاتل یا قاتلین پیدا نکرده است .

دیدگاه ها (۴۱)۲۵ آذر ۱۳۸۸


۱۶ آذر هم نگذشت ، ” تباتوم ” به جای ” تعامل ” نشست !!

دسته‌بندی نشده | دیدگاه ها (۲۶) | ۲۰ آذر ۱۳۸۸

یا من هو فی حکمته لطیف

” اقناع” به نظر من ” قانع شدن” معنی می دهد؛ با دلیل و سند و مدرک، و در فضایی منصفانه و عادلانه. ظاهراً پس از انتخابات، برخی از مسئولین به دنبال “ا قناع” هستند، اما نه به معنایی که گفته شد، بلکه به معنای ” قانع کردن” ؛ آن هم نه با سند و مدرک، بلکه در فضایی نابرابر و ارعاب آور. ” قانع کردن” آدمی را به یاد ” اسلامی کردن” می اندازد؛ یعنی بخش نامه ای و زوری و با کتک، دانشگاه و دانشگاهیان را ” اسلامی کردن” !!  کیست که نداند اما، هیچ کس را نمی توان با چماق قانع کرد، با فحش قانع کرد، با گاز فلفل واشک آور قانع کرد. با گلوله و کارد و قمه و دشنه و باتوم، نمی شود کسی را قانع کرد .

من در ذهن خودم که داستان انتخابات را مرور می کنم ، می بینم به هر حال ، یک عده ای نسبت به فرآیند و نتیجه ی انتخابات معترض بودند. من یکی خودم به این معترض بودم که چرا باید یکی از کاندیداها در جلسات مناظره ، چنان ید مبسوطی در تخریب رقبا داشته باشد و هر چه می خواهد بگوید و بی دلیل و مدرک، مسئولین هشت دولت پیش از خود را به فسق و فجور متهم کند وحد ادب و احترام معمول را نگه ندارد و کسی هم جلوی او را نگیرد . عده ی زیادی هم از شنیدن نتیجه ی غیر منتظره ی انتخابات قاطی کرده بودند و معترض بودند؛ به ابهامات مختلف، به نتیجه ای که خیلی زودتر از انتظار اعلام شد. عده ای سوال داشتند که چگونه ۴۰ میلیون رأی در عرض چند ساعت شمارش شده و چرا ترکیب آراء اعلام شده این گونه نامتناسب است که آرای دو کاندیدا در دو طرف طیف ، یکی از زیادی و دیگری از کمی ، غیر قابل باوراست. و عده ای هم به این نکته اعتراض داشتند که انتخاباتی که هنوز به تأیید شورای نگهبان نرسیده ، چرا قطعی تلقی  و اعلام  شده .

عده ای در همان شبانگاه اعلام نتیجه ی انتخابات و یکی دو روز پس از آن دستگیر و زندانی شدند، که ظاهراً جز این که در ستادهای دو کاندیدای خاص فعالیت داشته اند، جرم دیگری مرتکب نشده بودند. راه پیمایی مسالمت آمیز و میلیونی معترضان هم، به هر روی پایان خوشی نداشت و داغ جوانانی بر دل های پدران و مادران شان نشست و کهریزک بود و ” غیر استاندارد” بودن و آن قدر رسوا و غیر انسانی . تخته کردن در آن قتلگاه وحشتناک، گرچه خبر خوبی بود، اما نام کهریزک، تا ابد در ذهن ها، به زشتی و پلیدی حک شد. از روز ۲۳ خرداد، هر صدای مخالف و معترضی خفه شد. بسیاری انگ اراذل و اوباش و اغتشاش گر خوردند، باتوم و چماق و مشت و لگد هم خوردند. طبقه ی منفی چهار وزارت کشور و انفرادی های زندان اوین هم به فهرست سیاه ، سیاه چال ها پیوستند. آمار و اعداد قربانیان این وقایع هم حتی از زبان مسئولین لشگری و کشوری، روایات مختلف داشته و دارد. از ۲۰ نفر شروع و بالاخره به سی و چند نفر ختم شد.  گیریم که همان کمترین عدد، یعنی ۲۷ نفر کشته درست باشد. این که دستگاه های ذیربط ، آمران و عاملان این کشت و کشتارها را پیدا و معرفی نمی کنند، نیز به سوالات و ابهامات موجود اضافه شده است. تشییع و تدفین و ترحیم متداول هم برای قربانیان ممنوع شد. به معترضینی هم که به هر مناسبت، با آرامی و حتی با سکوت، به خیابان آمدند، تا نارضایتی خود را از این اوضاع و ابهامات خود را نسبت به این رویدادها نشان بدهند، هزار جور انگ اراذل و اوباش و اغتشاشگر و نوکر و مزدور این و آن کشور اجنبی خورد و هر بار از آن ها با چوب و چماق و گاز فلفل و اشک آور، پذیرایی شد.

اما معترضین ” قانع ” نشدند . از یک سو ، هر بار و پس از هر مناسبتی ، آن چه به آن معترض بودند با بی تدبیری این و آن افزایش یافت و از سوی دیگر ترسشان ریخت . و برای جمعی از آن ها که مزه ی ضربات را چشیده بودند ، بالاتر از سیاهی رنگی نماند و فهمیدند  آن چه باید از آن بترسند ، خود ترس است !!   واقعیت این است که پادگان کردن خیابان ها و گوسفند پنداری صدا و سیما نسبت به مردم ، در ایجاد ارتباطی معنی دار و معکوس بین چوب و چماق مامورین و ترس مردم نقش بسیار مهمی ایفا کرده است .

در یکی دو ماهه ی اخیر، برخی نداها از مسئولین آمد، که انگار طالب آشتی اند و تمایل دارند که طرف مخالف و معترض را به رسمیت بشناسند و او را ” قانع ” کنند و با معترضین ” تعامل ” کنند ، نه ” تباتوم ” و نه ” تقابل ” . و به نظر می آمد که می شود به حرف های سرداری از سپاهیان که گفته بود روز ۱۶ آذر به دانشجویان گل می دهند، اعتنا کرد!!

من فکر می کردم شانزدهم آذرماه ، که یک پدیده ی کاملاً دانشگاهی و ویژه ی دانشگاهیان است و معمولاً این چند ساله ی اخیر – دست کم پیش از دولت  نهم – هم این طور بوده که دانشگاهیان در محوطه ی دانشگاه ها، چند قدمی اجازه ی راهپیمایی داشته اند و بزرگداشتی وحرفی و سخنی و اعتراضی، امسال هم همین می شود. دانشگاهیانی که لابد المپیادی ها و نخبه ها و مغزهایی هستند، که پژوهشگران مدام این جا و آن جا دنبال ” علل و عوامل” مهاجرت یا فرارشان به آن سوی مرزها می گردند . دانشگاهیانی که اورانیوم را غنی کرده اند و موسسه ی رویان را به راه انداخته اند . دانشگاهی که چنان فضل تقدم و تقدم فضل داشته ، که نماز جمعه را از آغاز در آن برپا کرده اند؛ دانشگاهی که آخرین تحصن روحانیان پیش از ۲۲ بهمن ۵۷ در مسجد آن برگزار شده؛ دانشگاهی که حتی زمان شاه هم ورود نیروی انتظامی و نظامی به حریم آن ممنوع بوده؛ دانشگاهی که کارخانه ی آدم سازی بوده؛ دانشگاهی که  حوزه ی علمیه ،  سی سال است دنبال ” وحدت ” با آن است. دانشگاهی که برخی مقامات و وزیران و وکیلان برای گرفتن یا خریدن مدرک آن که به نظر بعضی ها کاغذ پاره ای بیش نیست ، یقه ی خودشان را پاره کرده و می کنند و مکتب  ” کردانیسم ” را بنا نهاده اند .

من فکر می کردم ، حد اقل دانشگاهیان در محوطه ی دانشگاه خود اجازه داشته باشند جمع بشوند و بدون دخالت دیگران و با رعایت قانون ، سئوال کنند ، حرف بزنند ، نظرشان را بگویند ، اعتراض کنند و خواستار اصلاح اوضاع و پایان گرفتن این آشفتگی ها باشند .  گل جناب سردار پیش کش خودشان . اما نشد . اجازه ندادند !!  و باز هم مسئولین و مامورین ، حریم نگاه نداشتند.  روز ۱۶ آذر، دانشگاهی را محدود کردند و غیر دانشگاهی را آزاد گذاشتند و دانشگاه را عرصه ی تاخت و تاز نامحرم کردند. به دانشگاه و دانشگاهی توهین شد .

این بار کج ، اما به مقصد نمی رسد. همه جای عالم قاعده ی علم و عمل سیاست این را پذیرفته که ” سیاست باید اعتراض را بپذیرد و پاسخ گوید ” . سیاستی که اعتراض و انتقاد را نپذیرد، سیاست نیست، مدیریت نیست . و واضح است که وقتی چماق بر سر معترضین میزنی، دردشان می گیرد و ناله می کنند و این ناله حداقل با نفرین توأم می شود . اگر دومی را هم بزنی، نفرین به ناسزا بدل می شود. سومی را بزنی، سنگ و پاره آجر هم می آید . هر چه بیشتر بزنی، معترض نیز مسیری جز رادیکال تر شدن ندارد و نهایت این دوتایی هم لابد تشکیل خانه ی تیمی و فعالیت زیرزمینی است. مردم هم که ناظر آن فرآیند ” باتوم و گاز و ناله و سنگ و آجرند ” دلشان به درد می آید و حداقل در خفا با مظلوم کتک خورده ، همراه و همدل می شوند. و این همان آتش زیر خاکستر است .

این راه به ترکستان هم نمی رود. کار به دستان نظامی و انتظامی و امنیتی و چماق به دستان لباس شخصی و نیروهای خودسر و سرخود، باید تاکنون فهمیده باشند که امام زاده ی زور و چوب و چماق و تهدید و لشگرکشی را معجزه ای نیست . زمان پیامبر (ص) حتی مسلمان شدن هم اجباری نبوده . نامسلمانان را نه می زدند و نه می کشتند . آن ها را رعایای حکومت می دانسته اند و حرمت و حقوقشان را رعایت می کردند .اما ازآن ها جزیه می گرفتند . مسئولین باید بدانند، که چاره ای  جز پیدا کردن راه حلی که اندکی پیچیده تر از ” زدن ” باشد، نیست.  مسئولین بهتر است کمی بیاندیشند و آن راه ” بهتر” را بیابند . باید پیاده شوند . باید مخالف و معترض را ببینند . باید مخالف و معترض را به رسمیت بشناسند . باید سر سفره ی مذاکره و معامله بنشینند . این قاعده ی سیاست و مدیریت است  ، وگرنه خیلی زود، دیر می شود!!

یا حق

دیدگاه ها (۲۶)۲۰ آذر ۱۳۸۸


ربنای فیض اله و اذان عزت اله !!

دسته‌بندی نشده | دیدگاه ها (۳۲) | ۲۴ آبان ۱۳۸۸

بسمه تعالی

دوست شفیقی دارم که هنرمند است و خوش مشرب و با لهجه های مختلف آشنا . روزی تعریف می کرد که طرف اهل یک جایی در جنوب ، ماه رمضان ، روزه می گیرد و حوالی ظهر گرسنه می شود و به پسرش می گوید : بچه بودو ربنا رو بذار ، ناهارو وردار بیار. بعد از ظهر هم هوس چای می کند و باز هم می گوید : بچه بودو ربنا رو بذار ، چای رو وردار بیار. حالا مطلب زیر را بخوانید :

یکی از روزنامه ها تحت عنوان شوخی ضرغامی درباره زمان پخش اذان نوشته بود :

شنیدیم اولین مصاحبه مطبوعاتی عزت الله ضرغامی حاشیه های جالبی داشته است.رئیس سازمان صدا و سیما که با لبی خندان در طول نشست حاضر شد، از شوخی و لطیفه گویی با خبرنگاران کم نگذاشت.او به عکاسان پیشنهاد داد زمانی که در حال نوشیدن آب است از او عکس بگیرند و هنگامی که در خلال مصاحبه اش هنگام پخش اذان رسید، به خبرنگاران گفت: شما به سوالات خود ادامه دهید، اذان دست خودمان است. می توانیم دیرتر پخش کنیم.

و اما : در ناریخ جامعه شناسی ، با چند نوع رویکرد در مواجهه با پدیده ها روبرو بوده ایم :

۱-حرف های بزرگ و عمیق در مورد مسائل بزرگ

۲-حرف های بزرگ و  عمیق در مورد مسائل کوچک

۳-حرف های بزرگ و کم عمق در مورد مسائل بزرگ

۴-حرف های بزرگ و کم عمق در مورد مورد مسائل کوچک

۵-حرف های کوچک و عمیق در مورد مسائل بزرگ

۶-حرف های کوچک و عمیق در مورد مسائل کوچک

۷-حرف های کوچک و کم عمق در مورد مسائل بزرگ

۸-حرف های کوچک و کم عمق در مورد مسائل کوچک

برای هرکدام از این دسته بندی ها نمونه ها و نیز مکاتب و جریان های فکری مشهوری را می توان بر شمرد.در روزگارما و در کشور ما فعلا حاکمیت ( به ترتیب) با دسته هفتم، ،سوم و هشتم است. وقتی تز دکتریمان می شود ” تاثیر عوامل اجتماعی موثربر بکارگیری آبگرمکن دیواری در ساوجبلاغ “ اوضاع تا حدودی دستمان می آید. غرض جلب نظردوستان به مطلب بالای صفحه است که از روزنامه اعتماد و البته به نقل از سایت بسیار معتبر و یکی به نعل و یکی به میخ تابناک تقدیم می شود.

این روزها نظر جامعه شناسان متعهد و تیز بین کشورمان خیلی به مسائل عمده سیاسی جلب شده و دلایل و علل آن نیز روشن است. اما بد نیست ، بلکه لازم است که ما بر حسب وظیفه ی حرفه ای به دنبال نگاه عمیق تر به مسائل خردتری باشیم که گاه حقایق بس بزرگتری را در دل خود دارند.نمونه اش مطلب مذکور در بالای صفحه.

سئوال : اگر چنین شوخی ای را رئیس رادیو و تلویزیون قبل از انقلاب با موضوع اذان کرده بود الآن در شهر های مقدس قم و نجف اشرف چه خبر بود ؟!

پاسخ این سئوال، بسیار استراتژیک و اساسی و حاوی نکات بسیار ارزنده ای در باره ی گذشته و حال و آینده ی ما است.

توجه دارید که مثلا بازی فوتبال برای ما تماشاگران آن، بازی است ، اما برای بازیکنان و مربیان و مدیران باشگاه ها از نان شب و حتی عرض و آبروی شان هم واجب تر و حیاتی تر است. این فرمایش آقای ضرغامی البته می تواند برای ایشان شوخی به حساب بیاید اما تحلیل آن برای جامعه شناسان از نان شب واجب تر است. این شوخی نشان می دهد که هیچ مسئله ای در جامعه ی ما نیست که حداقل یک گروه یا صنف نتوانند با آن شوخی کنند. امکان شوخی کردن با امری که گاه شوخی کردن با آن برای دیگران ممکن است به بهای حیات و در حقیقت ممات و آبروی شان تمام شود ،آن هم از سوی کسی که علی القاعده از باورمند ترین افراد به موضوع شوخی است نشان می دهد که اولا هدف وسیله را توجیه می کند ، چه توجیه کردنی !!.بماند که ما در این قضیه حتی با هدف روشن و باارزشی هم روبرو نیستیم که به خاطرش به زحمت توجیه کردن بیفتیم. خواسته ایم شوخی ای کرده باشیم که فقط شوخی کرده باشیم یا با این هدف سطحی که مثلا به خبرنگاران و افکار عمومی بگوییم : خیلی هم خشن نیستیم و اهل شوخی هم هستیم ، آن هم با چیزی که شما اجازه شوخی با آن را ندارید ، اما ما داریم . به این می گویند : آپارتاید در موضوع و محدوده ی شوخی کردن . بله شوخی در نظام اجتماعی ما بسیار امر گران و پرهزینه ای است.گاهی هزینه ی آن جان آدم است.اما این که می شود با اموری که شوخی بردار نیستند شوخی کرد ، نشان می دهد اوضاع اجتماعی بسیار پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد. جامعه از حیث رقابت ها و گاه مقابله ها به مثابه رینگ بوکس است. این رینگ و محدوده برای آن است که نشان دهد قواعدی بر رفتار ها حاکم است که از طریق آن ، هم جریان رقابت و درگیری کنترل می شود و هم در پایان با اتکای به آن قواعد می توان گفت چه کسی پیروز بوده است.اما وقتی معدودی افراد می توانند با امور غیر قابل شوخی ، شوخی کنند. این نشانه ی آن است که قواعد رقابت و مسابقه نیز به طریق اولی می توانند دستکاری شوند. آن وقت است که رقابت دیگر قاعده ای ندارد و می شود آن چه نباید بشود. در یکی ازکتاب های جامعه شناسی عمومی می خواندم که ” رقابت ، همان کشمکش ( حیوانی) است منتهی در چارچوب قواعدی که جامعه پذیرفته است”. واقعا اگر این قواعد نباشند، فرق بین انسان و لاشخور ها چیست؟ هیچ . شوخی آقای ضرغامی نشان می دهد که هر لحظه که بر حسب قواعد اجتماعی احساس کنید که پیروزید ،امثال ایشان با یک شوخی ساده می توانند قاعده را به هم بزنند و بگویند شوخی بوده است و شما دچار توهم پیروزی بوده اید و ایشان همچنان پیروز علی الاطلاق و الی الابد است.این شوخی آقای ضرغامی بسیار بسیار جدی است.شوخی نگیرید. این جمله آقای ضرغامی که فرموده اند ” اذان دست خودمان است می توانیم دیرتر پخشش کنیم” شما را یاد کدام لطیفه قدیمی می اندازد که اتفاقا مضمون آن هم این بود که عده ای می توانند با همه چیز حتی مقدسات شوخی کنند ؟ !! آره درست است خود خودش است.حافظه خوبی دارید ها ؟ البته می دانیم که حافظه قوی آن هم وقتی با چیزی مثل غیرت ترکیب بشود نمی گذارد من و شما هم مثل آقای ضرغامی با هر چیزی شوخی بکنیم. آنوقت می شویم یک مشت آدم عبوس که نه قبل از انقلاب به درد می خوردیم نه حالا !!!!

یا حق

دیدگاه ها (۳۲)۲۴ آبان ۱۳۸۸