Archive for the ‘دستهبندی نشده’ Category
دست بی نمک !!
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود : |
نامه ای به خدا
کارمند پست با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند . در نامه نوشته شده بود :
خدای عزیزم : بیوه زنی هستم ۸۳ ساله که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی . به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند .همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوش حال بودند .
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت . تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود :
نامه ای به خدا
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند و خواندند :
خدای عزیزم : چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟ به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و اوقات خوبی را با آن ها بگذرانم . من به مهمانانم گفتم چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند !!
ما که واقعا کم آوردیم !!
كاردار كانادا در خصوص نقض حقوق بشر در برخورد با تظاهركنندگان عليه اجلاس G20 به وزارت امور خارجه احضار شد.
به گزارش ايسنا، عصر امروز كاردار موقت كانادا در كشورمان به اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه احضار شد و در اين ديدار نسبت به نقض حقوق بشر توسط پليس ضد شورش كانادا در برخورد با تظاهر كنندگان منتقد اجلاس جي بيست و نيز وضعيت دستگيرشدگان به نماينده كانادا اعتراض شد.
نماينده كشورمان ضمن تسليم يادداشت رسمي اعتراض جمهوري اسلامي ايران به كاردار موقت كانادا از برخورد خشن و غيرانساني پليس تورنتو با تظاهركنندگان و نيز بازداشت گسترده آنان انتقاد كرد.
وي همچنين تعهدات بينالمللي كانادا را در خصوص رعايت حقوق افراد در برگزاري اجتماعات مسالمتآميز و نيز ساير حقوق شهروندي يادآور شده و تاكيد كرد جمهوري اسلامي ايران ضمن ابراز نگراني نسبت به سرنوشت نامعلوم دستگيرشدگان در تجمعات ياد شده خواستار اطلاعرساني دولت كانادا در اين خصوص در اسرع وقت شده و نيز بر رعايت حقوق بازداشت شدگان و برخورد قانوني با نيروهاي متخلف پليس تاكيد كرد.
كاردار موقت كانادا در تهران نيز اذعان كرد كه نگرانيهاي جمهوري اسلامي ايران و مطالب مطروحه در اين ديدار را به اطلاع اتاوا خواهد رساند.
*****************************************************************
۱ – منبع : سایت تابناک : تاریخ همین ۲۳ تیر ماه ۸۹ به خدا
۲ – بی نظیری اداره ی حقوق بشر وزارت امور خارجه ی عزیز خودمون
۳ – یکی از فرزانگانی که لطف دارند و مرتب جامعه شناسی زمینی را می خوانند و کامنت های آبدار هم برای هر پست آن می گذارند و نام مستعار اما بسیار با معنی و هم با مسمای ” دوست قدیمی ” را برای خودشان انتخاب کرده اند ، همیشه از من می خواهند که تحلیل جامعه شناختی از اوضاع بروم ( این بروم تکیه کلام بر و بچ تهیه کننده و مجری رسانه ی خیلی ملی است نه ایشان ) . حالا آقای دوست قدیمی فکر می کنید در سالگرد فضاحت جهانی کهریزک منحوس ملعون که این اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه با این شاه کارش در وقاحت ، دو تا شاخ به ارتفاع برج میلاد روی کله ی پوک گوسپندانی مثل من سبز کرده ، ما اهل آغل ، بهتر نیست به فکر تنظیم و تعمیر شاخ ها ی خودمان باشیم و برویم دزد بگیریم اجالتا ، تاتحلیل جامعه شناختی !!
۴ – امیدوارم دکتر روح الامینی حداقل این روزها اینا را در سایت رفیقش سردار دکتر محسن رضائی نخواند !!
آتش جاویدان !!
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
عرض تبریک
بسمه تعالی

برایتان در سال نو دستانی پر از حرکت و دامانی پر از برکت آرزو می کنم

نوروزتان مبارک
یا حق
آن مرد با باران رفت !!
غروب دل گیری بود . هنوز انقلاب نشده بود . تابستان پنجاه و هفت بود . در فرودگاه ینگه دنیا منتظر کسی بودم که او را نمی شناختم و ندیده بودم ( البته پیشتر ها به سفارش آشنایی برایش کتاب فرستاده بودم ) . مهمان سفارش شده ای می آمد . آمد . با چمدانی کوچک به دست . لاغر اندام و تکیده بود . مثل قدیم ترها لباسی نیمچه آخوند ی به تن داشت . همان ها ئی که به لباس های مائوئیست ها بیشتر می مانست . کتی بلند و چهار جیب که تا یقه دکمه شده بود و شلوار هم رنگ و هم جنس آن . چیزی شبیه همان که مهندس میر سلیم و دکتر عباس شیبانی می پوشند ( من به دکتر عباس شیبانی هم خیلی ارادت دارم که از معدود کار به دستان این سامان است که انقلابی بودنش اصالت دارد ولی جیب ندارد و واقعا صلواتی است و از نمد انقلاب کلاهی نخواسته) . گمان می کنم مسافر من شبکلاه مانندی هم به سر داشت . روی هم رفته آخوند خوش تیپی بود . پاکیزه و مرتب . با صدایی نرم و دل نشین که کلمات را به زیبایی آهنگینی کنار هم می گذاشت تا فضا پر از معنای صمیمیت و معنویتی شود که حضور او اقتضا می کرد .
از فرودگاه تا خانه ی ما ساعتی راه بود و هر چه می راندم از این آخوند بی عبا و عمامه بیشتر خوشم می آمد . نه سعی می کرد همه ی فضا را پر از آیه و حدیث و روایت کند و نه سئوالاتی می پرسید که جواب دادنش آدم را معذب کند و نه دائم برای اهالی ینگه دنیا ، در جهنم جا تعیین می کرد . ندانستم چگونه رسیدیم . کاری کرد که هیچ کس در خانه ی ما از حضور این نو آشنای صمیمی فرار نکند . تا دیر هنگام در اتاقش بیدار بود و عجیب که این خسته ی راه دراز ، سحر خیز هم بود . دیگرانی هم در حد و قواره ی بالاتر و پایین تر از او و به هنگامه ی پیشا انقلابی به ینگه دنیا آمدند ، اما آن مرد سودای کتابت داشت نه تجارت ، در پی آثار بود نه مشتاق بازار و در آن کوتاه مدت دو سه روزه ، دنبال کتاب های حوزه های حقوقی بود . اما در بین همه ی کتاب خانه گردی ها ، دنبال چیزی می گشت غریب . می گفت : این غربی ها کاری کرده اند که بچه هایشان از آغاز ضد کمونیسم بار می آیند . می گفت : این هنر تعلیم و تربیتی حتما باید فرمولی ، چیزی ، رمزی ، رازی داشته باشد . می گفت : من آن فرمول را می خواهم . می خواهم بدانم چه باید کرد تا مسلمان زاده ها در برابر مکاتب انحرافی و آفات ضد مسلمانی ، واکسینه و بیمه شوند . می گفت : می خواهم بدانم رمز و راز کار این غربی ها چیست . یکی دو نوبتی هم که در جلسات ما سخن رانی کرد ، شب از من ضبط صوت خواست و گفت : می خواهم به بینم امروز چه گفته ام ، چه چیزی کم یا چه چیزی زیاد گفته ام ؟! و این کاری بود که من نه دیدم و نه شنیدم که دیگر مسافران انجام دهند و سر به ” خود سنجی ” وانهند .
این مدت کوتاهی که مهمان ما بود ، انگار که به لطافت طبع او ، مودت و ارادت دو سویه شده بود . او هم ما را پسندیده بود . قرار شد دخترش مریم را که از او به نیکی و مهربانی یاد می کرد ، بفرستد ینگه دنیا و بیاید دانشگاه ما و خانه ی ما . که روزگار غدار نگذاشت و نشد و نیامد !!
تمام خاطره ی من از این مرد پروانه ای ، زیبا سیرت ، خوش کلام ، ساده و بی پیرایه ، همین هاست و صدای آرام و دل نشین او که در گوش جانم مانده است .حکیم منصفی که دنبال حقیقت می گشت . با چراغ چشم های مهربانش هم می گشت . پیش از او این همه متانت را فقط در رفتار پدرم دیده بودم که آموزگار ادب و احترام بود .
اما پس از انقلاب ، نامهربانی زود تر از آن چه همه فکر می کردیم به سراغ او هم آمد و خیلی زود ، سینه اش ، سوخته ی آتش اعدام دو پسرش و به فاصله ی چند سال خانه ی داغ اعدام مریم و شوهرش شد . و آن معلم اخلاق و متانت و مروت ، گوشه ای کز کرد و دم بر نیاورد و شکوه و شکایتی نکرد . سر در کتاب طبیب کرد و پیشانی غم بر تربت حبیب گذاشت و مانند شمعی آرام آرام سوخت و تن رنجورش خاکستر شد . و باران ، خاکستر صبوری های درد ناکش را در یازدهم دی ماه به سرتاسر دشت برد .
خوب نوشته است ، حال این درویش بی ریا را ، شاگردش دکتر سروش و چه عنوان جگر سوزی انتخاب کرده است دکتر حسام الدین آشنا در سوگ آن دل خسته ی جفای روزگار . دکتر علی گلزاده غفوری ، گل زاده و خار خسته بود . ساکت ترین فریاد بود و بلند ترین سکوت. معلم مدرسه ی علوی ، مانند دیگر همتایان علوی گردان خود ، فاضل و فرهیخته بود و معلم واقعی اخلاق . آیت اله دکتر گلزاده غفوری اما روح بلندی بود و با تنی فرسوده و رنجور و با جگری سوخته از داغ پاره های تن خود ، با این زمین پر بلا ، وداع کرد .
در گذشت این معلم بزرگ ، این خدمت گذار بی ریا ی خلق ، این بنده ی بی ادعای خالق و این دل سوخته ی دل شکسته را به همه ی آنان که دوستی را بر خصومت ، مهربانی را بر خشونت ، مدارا و مروت را بر انتقام و شقاوت و خانه نشینی را بر تسلیم و اطاعت ، ترجیح می دهند ، تسلیت می گویم و به روان پاکش درود می فرستم و از رفیق بی رفیقان برایش آرزوی آمرزش و مغفرت می کنم .
یادش به خیر باد
شهادت تو مبارک است ، یا حسین !!
يا حسين!
تو نبودی اگر،
می مرديم به دانه اندر،
و به پايکوب مهتران جور،
هرگز سبز نمی شديم.
شهادت تو ، مبارک است ، پسر فاطمه!
و ما نیز مبارکانيم،
که به هوا خواهیت،
سياه بند خدعه ي قديسان بريده ايم.

دلم می سوزه و سوز تو داره
” حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم “
دلم از چیزای گرفته
که یه عمره پاش اسیرم
***
باز آذر اومد
لحظه های دل بریدن
باز آذر اومد
ناله ها و سر بریدن
باز مادرای
کشته ی تیغ شقاوت
باز مادر من
در غروبی پر عداوت
***
تن تو زخمی ظلم و
سر تو شکسته از جور
مادرم کجایی به بینی
این همه مادر رنجور
یکی بچه هاش رو کشتن
یکی قلبش رو شکستن
یکی داغ داغه دستش
هنوزم از پی شستن
شستن خون عزیزش
شستن و شستن و شستن
یکی یخ کرده نفس هاش
بس که دست کشیده روی
سر و چشم نازدونه ش
که کنار نمیره یخ هاش
یکی با خدا تو خلوت
یکی ام شکار صبرش
یکی داد می زنه یا رب
کو عدالت کو قیامت
کو قیامت کو عدالت
***
تو که رفتی
اما مادر
همه چی رنگ خزون شد
همه جا سیاه و تیره
همه کس نامهربون شد
بچه های مردم و کشتن
زندونا پر جوون شد
پدرا ، ز داغ سهراب
همه توو خونه نشستن
توو دل مادر محسن
صد تا گووله غصه بستن
حالا دیگه دل پر خون
از هزار تا هم گذشته
سر صد تا کوی و برزن
حجله های تازه بستن
***
بورو مادر ، خوب که نیستی
خوب که نیستی که به بینی
بورو مادر عزیزم
بورو مادر به سلامت
بورو مادر عزیزم
بورو دیدار به قیامت
بورو دیدار به عدالت
***
*** مادر هفتاد و پنج ساله ام را در غروب دل گیر بیست و ششم آذر ماه چهار سال پیش با ضربات چاقو کشتند و نیروی انتظامی هنوز هیچ ” سرنخی ” و ” رد پایی ” از قاتل یا قاتلین پیدا نکرده است .
۱۶ آذر هم نگذشت ، ” تباتوم ” به جای ” تعامل ” نشست !!
یا من هو فی حکمته لطیف
” اقناع” به نظر من ” قانع شدن” معنی می دهد؛ با دليل و سند و مدرک، و در فضايي منصفانه و عادلانه. ظاهراً پس از انتخابات، برخی از مسئولين به دنبال “ا قناع” هستند، اما نه به معنايي که گفته شد، بلکه به معنای ” قانع کردن” ؛ آن هم نه با سند و مدرک، بلکه در فضايي نابرابر و ارعاب آور. ” قانع کردن” آدمی را به ياد ” اسلامی کردن” می اندازد؛ يعنی بخش نامه ای و زوری و با کتک، دانشگاه و دانشگاهيان را ” اسلامی کردن” !! کيست که نداند اما، هيچ کس را نمی توان با چماق قانع کرد، با فحش قانع کرد، با گاز فلفل واشک آور قانع کرد. با گلوله و کارد و قمه و دشنه و باتوم، نمی شود کسی را قانع کرد .
من در ذهن خودم که داستان انتخابات را مرور می کنم ، می بينم به هر حال ، يک عده ای نسبت به فرآيند و نتيجه ي انتخابات معترض بودند. من يکی خودم به اين معترض بودم که چرا باید يکی از کانديداها در جلسات مناظره ، چنان يد مبسوطی در تخريب رقبا داشته باشد و هر چه می خواهد بگوید و بی دليل و مدرک، مسئولین هشت دولت پيش از خود را به فسق و فجور متهم کند وحد ادب و احترام معمول را نگه ندارد و کسی هم جلوی او را نگیرد . عده ي زيادی هم از شنيدن نتيجه ي غير منتظره ي انتخابات قاطی کرده بودند و معترض بودند؛ به ابهامات مختلف، به نتيجه ای که خيلي زودتر از انتظار اعلام شد. عده ای سوال داشتند که چگونه ۴۰ ميليون رأی در عرض چند ساعت شمارش شده و چرا ترکيب آراء اعلام شده این گونه نامتناسب است که آرای دو کاندیدا در دو طرف طیف ، یکی از زیادی و دیگری از کمی ، غیر قابل باوراست. و عده ای هم به اين نکته اعتراض داشتند که انتخاباتی که هنوز به تأييد شورای نگهبان نرسيده ، چرا قطعی تلقی و اعلام شده .
عده ای در همان شبانگاه اعلام نتيجه ي انتخابات و يکی دو روز پس از آن دستگير و زندانی شدند، که ظاهراً جز اين که در ستادهای دو کانديدای خاص فعاليت داشته اند، جرم ديگری مرتکب نشده بودند. راه پيمايي مسالمت آميز و ميليونی معترضان هم، به هر روی پايان خوشی نداشت و داغ جوانانی بر دل های پدران و مادران شان نشست و کهريزک بود و ” غير استاندارد” بودن و آن قدر رسوا و غير انسانی . تخته کردن در آن قتلگاه وحشتناک، گرچه خبر خوبی بود، اما نام کهريزک، تا ابد در ذهن ها، به زشتی و پليدی حک شد. از روز ۲۳ خرداد، هر صدای مخالف و معترضی خفه شد. بسياری انگ اراذل و اوباش و اغتشاش گر خوردند، باتوم و چماق و مشت و لگد هم خوردند. طبقه ي منفی چهار وزارت کشور و انفرادی های زندان اوين هم به فهرست سياه ، سياه چال ها پيوستند. آمار و اعداد قربانيان اين وقايع هم حتی از زبان مسئولين لشگری و کشوری، روايات مختلف داشته و دارد. از ۲۰ نفر شروع و بالاخره به سی و چند نفر ختم شد. گيريم که همان کمترين عدد، يعنی ۲۷ نفر کشته درست باشد. اين که دستگاه های ذيربط ، آمران و عاملان اين کشت و کشتارها را پيدا و معرفی نمی کنند، نيز به سوالات و ابهامات موجود اضافه شده است. تشييع و تدفين و ترحيم متداول هم برای قربانيان ممنوع شد. به معترضيني هم که به هر مناسبت، با آرامی و حتی با سکوت، به خيابان آمدند، تا نارضايتی خود را از اين اوضاع و ابهامات خود را نسبت به اين رويدادها نشان بدهند، هزار جور انگ اراذل و اوباش و اغتشاشگر و نوکر و مزدور اين و آن کشور اجنبی خورد و هر بار از آن ها با چوب و چماق و گاز فلفل و اشک آور، پذيرايي شد.
اما معترضین ” قانع ” نشدند . از یک سو ، هر بار و پس از هر مناسبتی ، آن چه به آن معترض بودند با بی تدبیری این و آن افزایش یافت و از سوی دیگر ترسشان ریخت . و برای جمعی از آن ها که مزه ی ضربات را چشیده بودند ، بالاتر از سیاهی رنگی نماند و فهمیدند آن چه باید از آن بترسند ، خود ترس است !! واقعیت این است که پادگان کردن خیابان ها و گوسفند پنداری صدا و سیما نسبت به مردم ، در ایجاد ارتباطی معنی دار و معکوس بین چوب و چماق مامورین و ترس مردم نقش بسیار مهمی ایفا کرده است .
در يکی دو ماهه ي اخير، برخی نداها از مسئولين آمد، که انگار طالب آشتی اند و تمايل دارند که طرف مخالف و معترض را به رسميت بشناسند و او را ” قانع ” کنند و با معترضين ” تعامل ” کنند ، نه ” تباتوم ” و نه ” تقابل ” . و به نظر می آمد که می شود به حرف های سرداری از سپاهيان که گفته بود روز ۱۶ آذر به دانشجويان گل می دهند، اعتنا کرد!!
من فکر می کردم شانزدهم آذرماه ، که يک پديده ي کاملاً دانشگاهی و ويژه ي دانشگاهيان است و معمولاً اين چند ساله ي اخير – دست کم پيش از دولت نهم – هم اين طور بوده که دانشگاهيان در محوطه ي دانشگاه ها، چند قدمی اجازه ي راهپيمايي داشته اند و بزرگداشتی وحرفی و سخنی و اعتراضي، امسال هم همين می شود. دانشگاهيانی که لابد المپيادی ها و نخبه ها و مغزهايي هستند، که پژوهشگران مدام اين جا و آن جا دنبال ” علل و عوامل” مهاجرت يا فرارشان به آن سوی مرزها می گردند . دانشگاهيانی که اورانيوم را غنی کرده اند و موسسه ی رويان را به راه انداخته اند . دانشگاهی که چنان فضل تقدم و تقدم فضل داشته ، که نماز جمعه را از آغاز در آن برپا کرده اند؛ دانشگاهی که آخرين تحصن روحانيان پيش از ۲۲ بهمن ۵۷ در مسجد آن برگزار شده؛ دانشگاهی که حتی زمان شاه هم ورود نيروی انتظامی و نظامی به حريم آن ممنوع بوده؛ دانشگاهی که کارخانه ي آدم سازی بوده؛ دانشگاهی که حوزه ی علمیه ، سی سال است دنبال ” وحدت ” با آن است. دانشگاهی که برخی مقامات و وزیران و وکیلان برای گرفتن یا خریدن مدرک آن که به نظر بعضی ها کاغذ پاره ای بیش نیست ، یقه ی خودشان را پاره کرده و می کنند و مکتب ” کردانیسم ” را بنا نهاده اند .
من فکر می کردم ، حد اقل دانشگاهیان در محوطه ی دانشگاه خود اجازه داشته باشند جمع بشوند و بدون دخالت دیگران و با رعایت قانون ، سئوال کنند ، حرف بزنند ، نظرشان را بگویند ، اعتراض کنند و خواستار اصلاح اوضاع و پایان گرفتن این آشفتگی ها باشند . گل جناب سردار پیش کش خودشان . اما نشد . اجازه ندادند !! و باز هم مسئولين و مامورین ، حريم نگاه نداشتند. روز ۱۶ آذر، دانشگاهی را محدود کردند و غير دانشگاهی را آزاد گذاشتند و دانشگاه را عرصه ي تاخت و تاز نامحرم کردند. به دانشگاه و دانشگاهی توهین شد .
این بار کج ، اما به مقصد نمی رسد. همه جای عالم قاعده ي علم و عمل سياست اين را پذيرفته که ” سياست بايد اعتراض را بپذيرد و پاسخ گويد ” . سياستی که اعتراض و انتقاد را نپذيرد، سياست نيست، مدیریت نیست . و واضح است که وقتی چماق بر سر معترضین میزنی، دردشان می گيرد و ناله می کنند و اين ناله حداقل با نفرين توأم می شود . اگر دومی را هم بزنی، نفرين به ناسزا بدل می شود. سومی را بزنی، سنگ و پاره آجر هم می آید . هر چه بيشتر بزنی، معترض نيز مسيری جز راديکال تر شدن ندارد و نهايت اين دوتايي هم لابد تشکيل خانه ي تيمی و فعاليت زيرزمينی است. مردم هم که ناظر آن فرآيند ” باتوم و گاز و ناله و سنگ و آجرند ” دلشان به درد می آيد و حداقل در خفا با مظلوم کتک خورده ، همراه و همدل می شوند. و این همان آتش زیر خاکستر است .
اين راه به ترکستان هم نمی رود. کار به دستان نظامی و انتظامی و امنيتی و چماق به دستان لباس شخصی و نيروهای خودسر و سرخود، بايد تاکنون فهميده باشند که امام زاده ي زور و چوب و چماق و تهديد و لشگرکشی را معجزه ای نيست . زمان پیامبر (ص) حتی مسلمان شدن هم اجباری نبوده . نامسلمانان را نه می زدند و نه می کشتند . آن ها را رعایای حکومت می دانسته اند و حرمت و حقوقشان را رعایت می کردند .اما ازآن ها جزیه می گرفتند . مسئولين بايد بدانند، که چاره ای جز پيدا کردن راه حلی که اندکی پيچيده تر از ” زدن ” باشد، نيست. مسئولين بهتر است کمی بيانديشند و آن راه ” بهتر” را بيابند . باید پیاده شوند . باید مخالف و معترض را ببینند . باید مخالف و معترض را به رسمیت بشناسند . باید سر سفره ی مذاکره و معامله بنشینند . این قاعده ی سیاست و مدیریت است ، وگرنه خيلي زود، دير می شود!!
یا حق
ربنای فیض اله و اذان عزت اله !!
بسمه تعالی
دوست شفیقی دارم که هنرمند است و خوش مشرب و با لهجه های مختلف آشنا . روزی تعریف می کرد که طرف اهل یک جایی در جنوب ، ماه رمضان ، روزه می گیرد و حوالی ظهر گرسنه می شود و به پسرش می گوید : بچه بودو ربنا رو بذار ، ناهارو وردار بیار. بعد از ظهر هم هوس چای می کند و باز هم می گوید : بچه بودو ربنا رو بذار ، چای رو وردار بیار. حالا مطلب زیر را بخوانید :
یکی از روزنامه ها تحت عنوان شوخی ضرغامی درباره زمان پخش اذان نوشته بود :
شنيديم اولين مصاحبه مطبوعاتي عزت الله ضرغامي حاشيه هاي جالبي داشته است.رئيس سازمان صدا و سيما که با لبي خندان در طول نشست حاضر شد، از شوخي و لطيفه گويي با خبرنگاران کم نگذاشت.او به عکاسان پيشنهاد داد زماني که در حال نوشيدن آب است از او عکس بگيرند و هنگامي که در خلال مصاحبه اش هنگام پخش اذان رسيد، به خبرنگاران گفت: شما به سوالات خود ادامه دهيد، اذان دست خودمان است. مي توانيم ديرتر پخش کنيم.
و اما : در ناریخ جامعه شناسی ، با چند نوع رویکرد در مواجهه با پدیده ها روبرو بوده ایم :
۱-حرف های بزرگ و عمیق در مورد مسائل بزرگ
۲-حرف های بزرگ و عمیق در مورد مسائل کوچک
۳-حرف های بزرگ و کم عمق در مورد مسائل بزرگ
۴-حرف های بزرگ و کم عمق در مورد مورد مسائل کوچک
۵-حرف های کوچک و عمیق در مورد مسائل بزرگ
۶-حرف های کوچک و عمیق در مورد مسائل کوچک
۷-حرف های کوچک و کم عمق در مورد مسائل بزرگ
۸-حرف های کوچک و کم عمق در مورد مسائل کوچک
برای هرکدام از این دسته بندی ها نمونه ها و نیز مکاتب و جریان های فکری مشهوری را می توان بر شمرد.در روزگارما و در کشور ما فعلا حاکمیت ( به ترتیب) با دسته هفتم، ،سوم و هشتم است. وقتی تز دکتریمان می شود ” تاثیر عوامل اجتماعی موثربر بکارگیری آبگرمکن دیواری در ساوجبلاغ “ اوضاع تا حدودی دستمان می آید. غرض جلب نظردوستان به مطلب بالای صفحه است که از روزنامه اعتماد و البته به نقل از سایت بسیار معتبر و یکی به نعل و یکی به میخ تابناک تقدیم می شود.
این روزها نظر جامعه شناسان متعهد و تیز بین کشورمان خیلی به مسائل عمده سیاسی جلب شده و دلایل و علل آن نیز روشن است. اما بد نیست ، بلکه لازم است که ما بر حسب وظیفه ی حرفه ای به دنبال نگاه عمیق تر به مسائل خردتری باشیم که گاه حقایق بس بزرگتری را در دل خود دارند.نمونه اش مطلب مذکور در بالای صفحه.
سئوال : اگر چنین شوخی ای را رئیس رادیو و تلویزیون قبل از انقلاب با موضوع اذان کرده بود الآن در شهر های مقدس قم و نجف اشرف چه خبر بود ؟!
پاسخ این سئوال، بسیار استراتژیک و اساسی و حاوی نکات بسیار ارزنده ای در باره ی گذشته و حال و آینده ی ما است.
توجه دارید که مثلا بازی فوتبال برای ما تماشاگران آن، بازی است ، اما برای بازیکنان و مربیان و مدیران باشگاه ها از نان شب و حتی عرض و آبروی شان هم واجب تر و حیاتی تر است. این فرمایش آقای ضرغامی البته می تواند برای ایشان شوخی به حساب بیاید اما تحلیل آن برای جامعه شناسان از نان شب واجب تر است. این شوخی نشان می دهد که هیچ مسئله ای در جامعه ی ما نیست که حداقل یک گروه یا صنف نتوانند با آن شوخی کنند. امکان شوخی کردن با امری که گاه شوخی کردن با آن برای دیگران ممکن است به بهای حیات و در حقیقت ممات و آبروی شان تمام شود ،آن هم از سوی کسی که علی القاعده از باورمند ترین افراد به موضوع شوخی است نشان می دهد که اولا هدف وسیله را توجیه می کند ، چه توجیه کردنی !!.بماند که ما در این قضیه حتی با هدف روشن و باارزشی هم روبرو نیستیم که به خاطرش به زحمت توجیه کردن بیفتیم. خواسته ایم شوخی ای کرده باشیم که فقط شوخی کرده باشیم یا با این هدف سطحی که مثلا به خبرنگاران و افکار عمومی بگوییم : خیلی هم خشن نیستیم و اهل شوخی هم هستیم ، آن هم با چیزی که شما اجازه شوخی با آن را ندارید ، اما ما داریم . به این می گویند : آپارتاید در موضوع و محدوده ی شوخی کردن . بله شوخی در نظام اجتماعی ما بسیار امر گران و پرهزینه ای است.گاهی هزینه ی آن جان آدم است.اما این که می شود با اموری که شوخی بردار نیستند شوخی کرد ، نشان می دهد اوضاع اجتماعی بسیار پیچیده تر از آن است که به نظر می رسد. جامعه از حیث رقابت ها و گاه مقابله ها به مثابه رینگ بوکس است. این رینگ و محدوده برای آن است که نشان دهد قواعدی بر رفتار ها حاکم است که از طریق آن ، هم جریان رقابت و درگیری کنترل می شود و هم در پایان با اتکای به آن قواعد می توان گفت چه کسی پیروز بوده است.اما وقتی معدودی افراد می توانند با امور غیر قابل شوخی ، شوخی کنند. این نشانه ی آن است که قواعد رقابت و مسابقه نیز به طریق اولی می توانند دستکاری شوند. آن وقت است که رقابت دیگر قاعده ای ندارد و می شود آن چه نباید بشود. در یکی ازکتاب های جامعه شناسی عمومی می خواندم که ” رقابت ، همان کشمکش ( حیوانی) است منتهی در چارچوب قواعدی که جامعه پذیرفته است”. واقعا اگر این قواعد نباشند، فرق بین انسان و لاشخور ها چیست؟ هیچ . شوخی آقای ضرغامی نشان می دهد که هر لحظه که بر حسب قواعد اجتماعی احساس کنید که پیروزید ،امثال ایشان با یک شوخی ساده می توانند قاعده را به هم بزنند و بگویند شوخی بوده است و شما دچار توهم پیروزی بوده اید و ایشان همچنان پیروز علی الاطلاق و الی الابد است.این شوخی آقای ضرغامی بسیار بسیار جدی است.شوخی نگیرید. این جمله آقای ضرغامی که فرموده اند ” اذان دست خودمان است می توانیم دیرتر پخشش کنیم” شما را یاد کدام لطیفه قدیمی می اندازد که اتفاقا مضمون آن هم این بود که عده ای می توانند با همه چیز حتی مقدسات شوخی کنند ؟ !! آره درست است خود خودش است.حافظه خوبی دارید ها ؟ البته می دانیم که حافظه قوی آن هم وقتی با چیزی مثل غیرت ترکیب بشود نمی گذارد من و شما هم مثل آقای ضرغامی با هر چیزی شوخی بکنیم. آنوقت می شویم یک مشت آدم عبوس که نه قبل از انقلاب به درد می خوردیم نه حالا !!!!
یا حق
مهدی سحابی ، چهره ی ماندگار غیردولتی
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها مد شده برای این که اثبات کنیم ملت یا جزیی از یک ملت مرده پرست نیستیم تند تند و با شتاب مراسم قدردانی و پیشکسوت پروری و کشف پدر فلان علم و فلان هنر را برگزار می کنیم ( الحمدلله متوجه هم نیستیم که با این کشف پدر فلان هنر و فلان علم ، داریم ثابت و مبرهن می سازیم که ما زیر بته به عمل آمده ایم و انگار نه انگار که شش هزار سال تاریخ داریم . هر چند این تاریخ اینک امری قاچاق محسوب شده و با آن سخت تر از مواد مخدر برخورد می شود ) و در بسیاری از موارد کسانی که ید طولائی در اذیت و آذار ( البته با اذیت و آذاری که در خبرهای ناموسی صفحه حوادث می خوانید یکی نگیرید ) این افراد داشته اند چشم در چشم آن ها ، انگار که نه خانی رفته و نه خانی آمده ، برای شان کف می زنند و در این وانفسای گرانی وحشتناک همه چیز و ارزانی دهشتناک آدمی با پرتاب یکی دو سکه ( به سوی چهره های ماندگار خودشان که از آب گذشته اند و از گزینش سرافراز بیرون آمده اند ) که به برکت تورم ، ارزش آن هر روز افزوده تر از آن چیزی می شود که صاحب نظران ارزش افزوده می گویند یا به قول عصر رو به زوال ما قدیمی تر ها ، ارزش اضافه می یابد ، آن ها را می نوازند . با این همه باید گفت الحق والانصاف آن هایی را که نباید تحویل بگیرند با دقتی شگفت انگیز تحویل نمی گیرند .
چند روز پیش مهدی سحابی در پاریس درگذشت . من شخصا توفیق دیدار و آشنایی از نزدیک با ایشان را نداشتم اما هر بار نامش را می شنیدم احترامی عمیق و گسترده و خالصانه در وجودم برای او احساس می کردم . من فقط کتاب ها و دقیق تر بگویم برخی کتاب هایی را که او استادانه و با شکوه و عظمت ترجمه کرده بود خوانده ام . از این قرار او از ذوی الحقوق بر من است و بی آن که از نزدیک با افکارش آشنایی داشته باشم لابد جز کسانی است که پس از هر وعده نماز مشمول دعای من در خصوص کسانی که حقی ، مادی و معنوی برگردنم داشته اند می شود . آن چه مرا ارادتمند او می سازد این است که من و شما هر کتابی را که او ترجمه می کرد می توانستیم بخوانیم و مطمئن باشیم که وقت مان را صرف خواندن چیز باارزشی کرده ایم . از این دست تنی چند بزرگ دیگر نیز هستند از جمله استاد بزرگ ابوالحسن نجفی و مرحوم محمد حسن لطفی و استاد عزت الله فولاد وند ودر رده های بعدی استاد خشایار دیهیمی و حسن کامشاد و کسانی که تازگی ها در نشر کتب پر فضیلت آشکار شده اند علیرغم آن که جوان نیستند که یکی شان سیاوش جمادی است . ایرانی ها مرده پرست نیستند ( بگذرید دراین وانفسایی که هر کس برای آن که خودی بنمایاند این ملت بی پناه اما بزرگ را به باد انتقاد می گیرد آن هم در حالی که جرئت نمی کند به حاکمان محترم بگوید بالای چشم نازنین شان یک قطعه ابروی کمانی به رنگ شبق وجود دارد ) . این که کسانی مثل مرحوم سحابی در کنار دانش زبانی گسترده و عمیق شان ، از درکی والا برای انتخاب اثر برای ترجمه برخوردارند ، نعمتی است که امثال من که تنها هنرشان مطالعه است ( البته دارم به شکی جدی دچار می شوم که واقعا هنر یا حتی کار خوبی است یانه ) باید شکر گزار دائمی آن باشند . آن ها با حسن سلیقه ( سلیقه یکی از مهمترین کمبود های استراتژیک جامعه کنونی ما است . امیدوارم برای جبرانش از چین وارد نکنند) مانع از اتلاف عمر و سرمایه های اقتصادی و فرهنگی و معرفتی ما شده اند و بر صاحبان درد و نظر آشکار است که این ،کم موهبتی نبوده و نیست . این روزها بسیاری از مسئولان ما که قصد دارند از بقیه متفاوت باشند ، می فرمایند ما می خواهیم در کشور “ سلیقه حاکم نباشد “ . نمی دانند از حذف چه عنصر حیاتی از حیات ملت ما سخن می گویند و اسفبار تر آن که برخی مدرک تحصیل کردگان ما برای این بخش از فرمایش مسئولان که ستون فقرات آدمی را می لرزاند کف می زنند چه کف زدنی آنقدر که به قول جوان های امروزی کف کنند . امثال من به امثال مهدی سحابی سخت مدیونند . چه بخواهند چه نخواهند . بدهی را باید پرداخت . من یک لا قبای بی نام و نشان اما دلبسته ی فرهنگ این کشور ، هم برایش فاتحه ای جانانه می خوانم و هم به یاد و احترامش لختی سکوت می کنم و هم به بزرگی اش بر پا می ایستم . آن ها که رمان عظیم ” در جستجوی زمان از دست رفته ” پروست را با ترجمه ی شاهکار مهدی سحابی خوانده اند می دانند من چه می گویم و چقدر پروست مدیون مهدی سحابی بزرگ ما است و ما چه بی باکانه بزرگان این سرزمین را با ترازوی حقیر تنگ چشمی های خود طرد و دفع می کنیم و زرت و زرت کنفرانس و سمینار و سمپوزیوم و هم اندیشی ( جالب است هم اندیشی کسانی که قادر به اندیشیدن و تحمل اندیشمندان واقعی نبوده و نیستند ) و work shop و … از این جور قرتی بازی های مهوع و بی خاصیت و پر ضرر راه می اندازیم که یعنی داریم کار می کنیم آن هم از نوع فرهنگی اش . و تنها کسی که فریب این اقدامات مشعشع را می خورد همان هایی هستند که قرار است بخورند و بر اساس آن بگویند ” بنگرید داریم به کجا می رویم “. به کجا ؟ ما مرده و شما زنده . فقط به قهقهرا می روید . می دانم که آن روزها هم امثال سحابی ها باید خون دل بخورند و کار کنند و شما قهقهه می زنید .
ابوالفضل آقابابا ساعت دو و بیست و چهار دقیقه بامداد چهار شنبه بیستم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
—————————————————————————————————–
** دکتر آقابابای عزیزم طی ای میلی از من خواست در بزرگ داشت و به یاد مرحوم مهدی سحابی مترجم چیره دست ، چیزی بنویسم . من جز نام نیک از او نمی دانستم و خواهش کردم خودش بنویسد . از لطف دکتر آقابابا ممنونم و به روح بزرگ مهدی سحابی و آزادگی او درود می فرستم .
*عنوان پست از من است