Archive for the ‘اجتماعی’ Category
طناب از کلفتی پاره می شود !!
بسمه تعالی
آزادی بیان ، آزادی قلم ، آزادی عقیده ، آزادی سلیقه و آزادی اندیشه ، حق اولیه ی همه ی مردم است .
کاش این بازی تلخ هر چه زودتر پایان می گرفت .کاش مسئولین رده بالا و رده متوسط و رده پایین این مملکت کاری نمی کردند که گروه های مختلف مردم مجبور باشند برای آزادی داشتن و آزاد بودن در بیان اندیشه و اعتقاد خود ، دایم ثبت نام کنند و تقاضانامه بنویسند . والله آزادی ثبت نام کردنی و تقاضانامه ای نیست . آزادی ارث و میراث فرد یا گروه خاصی نیست . همین طوری می خواهید بر جهان حکومت کنید ؟!
آقا به خدا قرن چندم شمسی ، قرن سوم میلادی و قرن دوم هجری سال هاست شروع شده و عصر و عهد حجر سال هاست پایان گرفته . اگر دلتان قرص است که از گپ و گفت این و آن چه باک و اگر هم دلتان لرزیده یا می لرزد که مطمئن باشید طناب از کلفتی پاره می شود !!
محمد رضا جلایی پور را آزاد کنید
یا حق
ناستالژی لباس جنگ بیابانی و فوبیای لباس جنگ خیابانی !!
بسمه تعالی
امشب ، یعنی همین شنبه شب که مصادف شده بود با عید مبعث ، یکی از شبکه های صدا و سیما ، اخراجی های دو را نشان داد . البته من نگاه نکردم . هر چند نگاه کردن و نگاه نکردن من و امثال من ، از سفارش شده گی این تحفه ی ده میلیارد تومانی رکورد شکن تاریخ سینمای این مرز و بوم ، مانند بعضی کتاب های سفارش شده که به چاپ های نجومی هم رسیده اند ، چیزی کم نمی کند ، اما عجیب هر دوی این فیلم و کتاب مرا به فکر فرو برده اند و زوم مرا برداشته اند و صاف گذاشته اند روی لباس . نه هر لباسی البته . لباس جنگ . عجب حکایتی است این نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ ( دیروز ) و اوضاع زمان صلح ( امروز ). یا شاید به قول این بچه های نظری – فرهنگی ” خوانش ” دیگرش هم بشود ، نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ دیروز که جنگ با بیگانه بود و اوضاع زمان جنگ امروز که جنگ با خودی است . بیخود نیست که خیلی ها هنوز هم دلشان هوای همان تنگناهای نفس گیرجنگ دیروز را می کند که در سرمای کوهستان و گرمای دشت ، با دست های نه چندان متفاوت از خالی ، با متجاوز بیرونی می جنگیدند و این اوضاع دل تنگ امروز را نمی پسندند که جنگ از بیابان ها به خیابان ها منتقل شده است !!
منظورم این است که در آن زمانه ی جنگ در بیابان و جنگ با متجاوز بیرونی ، همچنانکه ( ولو به ظاهر ) همه ی رزمندگان یک دل و یک زبان در مقابل دشمن بیگانه ایستاده بودند ، رنگ لباس همه شان هم به شهادت همه ی فیلم ها و عکس ها و مستنداتی که سال هاست در رسانه ها نشان داده می شود و آن چه خودم از نزدیک دیده ام ، یک رنگ بود ، خاکی بود و همه هم یک نام داشتند و آن ” رزمنده ” بود و والسلام .
اما انگار پارسال تا حالا که جنگ ، جنگ با خودی شده و جنگ خیابانی ، قضیه بر عکس شده و اوضاع فرق کرده . حداقل من تا پارسال و امسال ندیده بودم . این بار ، این نظامیان و سپاهیان ما هستند که به جای رزمنده ، اسامی متنوع و متفاوتی مانند : کماندو ، گارد ،ضد شورش ، بسیج ، لباس شخصی و اطلاعاتی و غیره دارند . لباس هایشان هم خودش یک بازار فشن است ، از سیاه سیاه و سبز سبز و خاکی و آبی و غیره . با اسلحه های گرم و سرد جورواجور و غیره که در حکم انتقال زاغه های مهمات به خیابان هاست . آن زمان ماشین های حامل رزمندگان بیابانی ما خاکی و درب و داغون بود . اما حالا همه ی ماشین های جنگاوران خیابانی ، نونوارو شیشه دودی و سواری و ون و مینی بوس و مینی باس و اتوبوس و غیره شده ، اندازه ی چند تا نمایشگاه ماشین !! طرف مقابل هم که ظاهرا ، پای پیاده و دست خالی زده به خیابان که اگر بشود و فرصتی پیش آید ، از حنجره ا ش استفاده کند و چیزی بگوید و الفرار !!
بنظرم آن لباس بیابانی دیروزی که نشانه هایی از خاکی بودن و یک رنگ بودن را با خود داشت ، به نوعی لباس ” وحدت “ هم بود و این لباس خیابانی رنگارنگ و متفرق امروز به نوعی دیگر ، فقط لباس ” وحشت “ است !! آن جا ، آن زمان ، با همه ی احوال ، رنگ لباس رزمندگان ، یکی بود و رزمندگان در کوه و دشت و شهر و روستا ، طرف خودشان را می شناختند . خوب هم می شناختند . مردم هم آن ها را می شناختند .حالا اما ، اوضاع غریبی است . با این همه زاغه ی مهمات و بنگاه ماشین و شووی لباس و رنگ که به مناسبت هایی به خیابان ها منتقل می شوند ، آدم انگار هیچ کدامشان را نمی شناسد !!
این حال و هوا بدجوری عیدانه ام را ضایع کرده !! ببخشید . غرض حال گیری نبود . پیش آمد .
عیدتان مبارک
نگذار به آرامی بمیری !!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به آواهای زندگی گوش نکنی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر خودباوری را در خودت بکشی
اگر نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر بنده ی عادت های خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری گذر کنی
اگر روزمره گی را کنار نگذاری
اگر رنگ های متفاوت نپوشی
یا اگر با افراد سرشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور وحرارت
از احساسات سرکش
و از آن چه چشمانت را به درخشش وامیدارد
و ضربان قلبت را تندتر می کند ، دوری کنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برای مطمئن ، در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زنده گی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
پس امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن
** شعری از پابلو نرودا ، ترجمه ی احمد شاملو ، با اندکی دخل و تصرف من
آخه اون وقتا قرار نبود همه الگو باشن !!
بسمه تعالی
می گوید : در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد…
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد.
اما مرخصی ندادن . منم بدون مرخصی و پای پیاده از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده ، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان …
پادگان که رسیدم ، دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده و همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید …
شروع به دویدن که کردیم بعد از ۱۰۰۰ متر سرباز های دیگه خسته شدند ، اما من دور کامل دویدم و ایستادم …!
فرمانده که دویدن من رو ندیده بود ، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی
گفتم:
دویدم قربان …
گفت :
فضولی موقوف ..!
دوباره باید بدوی…!
خلاصه ، دو دور دیگه به مسافت ۸ کیلومتر دویدم و سر حال ، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!
یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه…
رییس تربیت بدنی تا من رو دید ، گفت:
چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟
گفتم:
ندارم …!
گفت :
خوب برو سر خط . الان مسابقه شروع می شه . ببینم چند مرده حلاجی ؟
خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور آخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …
برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی …!
من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!
خبر رکورد شکنی من خیلی زود ، به مرکز رسید و به من امریه دادن تا برم تهران …
با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان ، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم ، گفت:
تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟
گفتم :
بله قربان …
گفت:
چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن ، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …!
مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود ، پوشیدم و رفتم لب خط…!
یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی؟
بدو..!
من نگاه کردم ، دیدم ، که اون ۱۷ نفر دیگه ، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم که صدای شلیک تیر برای شروع مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای : حاضر رو مسابقه رو شروع می کردم این جا هم منتظر همون کلمه بودم ، نه صدای تیر …
خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن:
مشهدی تو از آخر اولی …!
دور سوم رو که دویدم تازه به نفر آخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …!
در دور بعد متوجه شدم ، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:
خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…!
سه دور تا آخر مسابقه مانده بود ، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…!
دور آخر خودم رو به پشت سرش رسوندم …
به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم …!
باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم …!
این ها حرف های استاد علی باغبان باشی ، قهرمان دوی ایران است، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت ، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده …!
باغبان باشی ۲۱۹ مدال آسیایی و جهانی دارد و در ۸ مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده!
ادیب زاده می گوید:
زمان شاه شنیدم که پای باغبان باشی شکسته …!
با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:
دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …
شب ، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …
همون شب ، رضا پهلوی ، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت ، به آقای جهان بانی ، رییس سازمان ورزش که اوایل انقلاب اعدام شد دستوری داده بود ، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که :
مثل این که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک میروم .
در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد . بعد از دو ماه که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد که من میخواهم به زودی در یک مسابقهی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت میکنم.
باغبان باشی ، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!
آخرین باری که باغبان باشی را دیدم ، دور میدان دروازه قوچان بود . به گرمی حال و احوال کردم و او
گفت:
شما مگه من رو می شناسی؟
لبخندی زدم و
گفتم :
تمام دنیا شما رو می شناسن…!
باغبان باشی ، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …
ایران عزیز اما عجیب !!
بسمه تعالی
ا - هک شده بودیم و با کمک رفقای کاربلدمان دوباره سبز شدیم ، آمدیم . از ریخت سایت و لوگوی جدید و رنگ و طرح جدید و دلگیرش هم معلوم است که اوضاع به هم ریخته بوده است . البته ممنونیم از لطف رفقا ، اما حس غریبی داریم . اصلا این لوگوی جدید حالمان را گرفته و دلمان بهانه ی همان قبلی را می گیرد . به مدل نامه ها یا به قول معروف عریضه های اداری ، با احترام از همان رفقای کاربلد محترم تقاضا داریم که همان لوگوی قبلی را بگذارند و ما را از نگرانی بیرون آورند .
۲ – والله نمی دانیم که این یک وجب کلبه ی درویشی جامعه شناسی زمینی جای چه کسی یا کسانی را روی این کره ی به این بزرگی تنگ کرده که شل کن سفت کن ما را هک می کنند و بساطمان را به هم می ریزند ؟!
۳ – یک ایمیلی هم برایمان رسیده که با اندکی دخل و تصرف ارائه کردیم تا شما هم بخوانید :
ایران ما به دلایل زیر عجیب ترین جای دنیاست :
ایران با اسرائيل دشمن است ، اما نزديک ترين دوستش ، رئيس جمهور ونزوئلا ست که با چند ميليارد دلار قرار داد نظامي ، يکي از نزديک ترين دوستان اسرائيل است
ایران براي مسلمانان لبنان و فلسطین ، خودش را هلاک مي کند ، پول هم مي فرستد و دعا هم مي کند ( که کار خوبی هم می کند ) اما هيچ خبري از مسلمانان چچن نمي گيرد
در همه جاي دنيا آثار باستاني را از زير آب در مي آورند، اما در ايران آثار باستانی را مي کنند زير آب
در ايران دانشجوها توي کتابخانه با هم آشنا مي شوند ، در پارک درس مي خوانند و سر کلاس مي خوابند
در ایران همه خودشان را فوق العاده جدي مي دانند اما همه همديگر را مسخره مي کنند
در همه جاي دنيا هر وقت سرو کله ی پليس پيدا مي شود ترافيک حل مي شود ولي در ايران هر جا که پليس باشد ترافيک می شود
عراق حدود ۱۰۰۰ ميليارد دلار بابت خسارت هاي جنگ به ايران بدهکار است ولي ايران يک ميليارد دلار به عراق کمک بلا عوض مي کند
در همه جاي دنيا مردم در اداره ها کار مي کنند ، در منازل استراحت می کنند و در خيابان ها تفريح می کنند ولي در ايران مردم در ادارات استراحت می کنند , در منازل تفريح می کنند و در خيابان ها کار مي کنند
ملا و می فروش !!
بسمه تعالی
پولداری در کابل ، در نزدیکی مسجد قلعه فتح اله ، رستورانی ساخت
که در آن موسیقی بود و رقص و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد ، اما هر روز در پایان موعظه اش دعا می کرد
که خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند
و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می کند ، بفرستد .
یک ما هی از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدیدی شد
و یگانه جایی که خسارت دید ، همین رستوران بود که به خاکستر تبدیل شد .
ملای مسجد ، روز بعد با غرور و افتخار ، نخست حمد خدای را به جا آورد
و سپس خراب شدن آن خانه ی فساد را به مردم تبریک گفت
و علاوه کرد که : اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد ، خداوند او را نا امید نمی کند .
اما خوش حالی مومنان و ملای مسجد چندان دوامی نداشت ،
زیرا صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست .
ملا و مومنان ، البته چنین اتهامی را نپذیرفتند .
قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان هر دو طرف را شنید ،
گلویی صاف کرد و گفت : من سخنان شماها را شنیدم ، اما نمی دانم چه حکمی بکنم .
زیرا یک طرف ، ملا و مومنانی نشسته اند که به تاثیر دعا ، باور ندارند
و طرف دیگر ، مرد ی است می فروش که به تاثیر دعا ، باور دارد …
از پائولو کوئیلو ، در کتاب : ” پدران ، فرزندان ، نوه ها “
یا حق
کجائید ای در زندان شکسته ؟!
بسمه تعالی
سوم خرداد است و چه بهتر که “ ممد ” نیست تا ببیند شهر آزاد گشته اما مهربانی هم به سر آمده است !!
شاهکار جاویدان مولانا ، ارکستر سمفونی ، هوشنگ و بیژن کامکار را این جا و با صبوری دانلود و این نغمه ی آسمانی را به یاد همه ی
” سبک روحان عاشقی “ که ” پرنده تر ز مرغان هوائی “ شدند و ” کف دریای ” دولت و امارت و ریاست و سیاست را برای اهلش گذاشتند ، گوش کنید .
یا حق
زنان راه زن !!
بسمه تعالی


عجب ماجرائی است !! زنانی رنگین ، رهزن دل می شوند و زنانی سنگین ، راه بر ایشان می بندند !! قیافه ی این جناب سروان خانم ، الحق والانصاف دیدنی و تامل کردنی است . غبطه از بالا تا پایین این چهره می بارد و مظلومیتی به آن می بخشد که علیرغم خشونتی که قرار است اعمال کند ، نمی گذارد به او احساس تنفر داشته باشی . یا اگر هم داشته باشی در لایه های زیرین پنهان می شود . تنهایی این پلیس زن ، باز هم علیرغم چهره ی عبوس و پرخاشگرش ، بر مظلومیتش می افزاید . در چهره اش از ایمان به کاری که می کند خبری نیست . فقط ترکیبی از ماموریت اداری و تلقینات عقیدتی و سیاسی و خشم فروخورده اش از بابت نازیبایی و بیرون ماندگی از جرگه ی زنان زیبا ، او را به فعالیت وادار می کند . در این گونه مواقع ، طرف برای زودتر خلاص شدن از بار ماموریت ناممکنی که بر دوشش گذاشته اند ، در خاتمه دادن به ماجرا تعجیل دارد و این تعجیل او را خشن تر هم نشان می دهد ، در حالی که این حس با خشونتی که از سر خونسردی و تامل و آرامش سر می زند ، کاملا متفاوت است .
رنگ ها در دعوای حق و باطل نقشی عظیم داشته و دارند و به هیچ وجه خنثی و بی اثر نیستند . مقایسه ی رنگ های لباس جناب سروان خانم با رنگ هایی که موضوع سرکوب او بر تن دارد به خوبی نشان می دهند که نگاه شان به زندگی چگونه است . این ، سراسر سیاه و تیره و دیگری ، یک سر شاد و زنده و با ترکیبی که در چشم می نشیند و ذهن را تسخیر می کند و این تصرف ، کاراثبات برحق بودن را برای زن رنگین ، آسان تر می کند و برای پلیس زن ، بسیار دشوارتر.
تصویر نشان می دهد که پلیس زن می داند که نهایت برد رفتارش ، ترساندن یا بازداشتی موقت و بی معنا است و زن رنگین ، در این روزگار و سرزمین یخ زده ، در کنار تجربه ای از هیجان ، که هزینه های آن را برایش قابل قبول می سازد ، نگرانی محدودی را تجربه می کند ، اما می داند به زودی خاتمه می یابد و مهم تر آن که به زودی بی معنا می شود و حتی در ظرف چند روز تبدیل به خاطره ای پر مشتری می شود که همه جا ، شنونده ی روایتش ، حق را به او می دهد و تا چند روز بعد از آن ، او را به همین سادگی ، از یک دختر ساده ی شیک پوش ، به زنی مبارز و سیاسی و پیکارجو تبدیل می کند !!
چهره ی این دو زن ، نشان می دهد که هر دو با موقعیتی مواجه شده اند که از آنچه گمان می کردند ، متفاوت تر است . جناب سروان خانم ، تا قبل از حضور در میدان و تا هنگامی که در جمع امثال خود بوده ، سرشار از احساس قدرت ، و به احتمال قوی ، اقتدار و حقانیت بوده است . اما وقتی به تنهایی با ماجرا روبرو می شود ، به خصوص وقتی نگاه و به ویژه لبخند های تمسخر آمیز مردم را می بیند ، آن احساس قدرت از او رخت بر می بندد و باور می کند که تنها است و اعتماد خود را از دست می دهد و گاه حتی بدتر از آن، فقط احساس در اختیار داشتن ” زور “ می کند ، و البته می داند که این ” زور ” نیز متعلق به خود اونیست . چه بسا یکی از این زنان رنگین ، زوری بیشتر از او داشته باشد ، اما شرایط برای اعمال زور زنان رنگین ، مناسب نیست . این احساس زورمندی به جای احساس اقتدار و حقانیت که تا چند دقیقه ی پیش با جناب سروان بود ، کار را بر او ، سخت می کند .
مواجهه ی زن با زن ، بسیار متفاوت است با مواجهه ی مرد بازن . توجه کنید که پلیس مرد ، نگاهی زیبایی شناسانه به زن رنگین دارد . زن پاسبان اما ، زن است و به احتمالی خالی از احساس جذب نسبت به زن رنگین ، بلکه او را رقیب خود نیزمی داند که با لوندی و عشوه گری اش امثال زن پاسبان را حتی در حریم خصوصی اش خلع سلاح می کند . وقتی زن پاسبان در حریم خانه اش با زبان بی زبانی و شاید هم با زبان روشن و آشکار ، از شوهرش می شنود که دوست دارد مثل همین زنی که او می زند و بازداشتش می کند ، لباس بپوشد و آرایش کند ، دیگر چه جایی برای انجام ماموریت اداری می ماند . یا در دل ، زن رنگین را نفرین می کند که حتی نزد شوهر او، مانند الگوی قابل قبول و حتی تحسین شده ای از زن بودن و اعمال زنانگی ، جلوه کرده است . یا باز هم باید در دل به زن رنگین غبطه بخورد و او را در حالی که محسود او است به عنوان یک خلافکار از میان بردارد . این احساس خیلی زود و بی واسطه ، پلیس زن را نزد خودش محکوم می کند و به مثابه یک انسان دو رو نشان می دهد که در نهایت به تخریب درونی شخصیت اش منجر می شود .
می بینید که این ماموریت برای پلیس خانم ، چقدر سنگین است . آقایانی که رانندگی کامیون یا فلان رشته ی مهندسی را برای زنان وظیفه ای سنگین و شاق می دانند ، نمی دانند که با روانه کردن زن پاسبان به خیابان ها و برای چنین ماموریت هایی ، کاری به مراتب شاق تر و سنگین تر از رانندگی کامیون بر دوش های یک زن گذاشته اند !!
بهانه ی مردان رئیس آن است که از نظر شرعی ، زن باید به زن تذکر اخلاقی بدهد یا موقع بازداشت به او دست بزند ، اما چه بسا برای بر هم ریختن وحدتی که زنان به مراتب راحت تر از مردان می توانند ، در عرصه ی امور اجتماعی و سیاسی به آن دست یابند ، زنان را به جان هم می اندازند و می دانند که این تفرقه ، در کاهش قیمت در بازار سکس چه بهره ها دارد . نشانه ی نادرست بودن بهانه ی مردان رئیس در روانه کردن پلیس های خانم به خیابان ها برای برخورد با خانم های رنگین ، این است که بعد از دستگیری زنان رنگین ، آن ها را اغلب به محیط هایی بسیار خصوصی تر می برند و کار بازجویی از آن ها را هم ، عموما مردان انجام می دهند . و احتمال وقوع خلاف شرع هم ، درآن مکان ها ، بسیار بسیار بیشتراز عرصه های عمومی مانند خیابان است . ظاهرا ، شرع و شرعیات فقط در حد نمایش پای بندی روسا در ملاء عام ، رعایت می شود . اما همین آقایان ، در مکان های خصوصی ، از امتیازات ویژه تری نیز برخوردارند. دلیل عمده ی آن هم این است که محیط های خصوصی ما در ادارات ، ظاهرا تحت هیچ نظارت جدی و پرسش گری و پاسخ گویی قانون مندی نیستند !!
برخورد هایی از نوع آن چه در تصویر مشاهده می شود ، حرمت زنان را به شدت کاهش می دهد و گاه بسیار مضرتر از حرمت شکنی تعمدی زنان رنگین است . کاهش ارزش زن ، او را بیش از پیش به مثابه کالا جلوه گر می سازد . شاید افزایش شدید آمار طلاق هم از همین امر نشات می گیرد . زنی که در خیابان ، ناگهان در مورد رفتار های خالصانه ی زنانه و بلکه جنسی اش مورد شدیدترین بازخواست و گاه حتی خشونت قرار می گیرد ، موجودی تماما جنسی و سکسی می شود . به نگاه مردان حاضر در تصویر ، دقت کنید . این گونه بازخواست ها حتی لایه ی پنهان شده ی جنسی و سکسی زنان را برای خود زنان هم بی پرواتر یادآوری می کند و از این طریق شرایط برای کسانی بازتر و مهیاتر می شود که این جناب سروان خانم و همکارانش ، ظاهرا در پی مبارزه با آن ها هستند . اصولا این گونه صحنه ها ، خیابان های ما را به اطاق خواب شبیه تر می سازد و فضا را جنسی تر و سکسی تر می کند .
از ما گفتن بود !!
————————————————————————————–
* نگاهی ویژه بود به آن چه تحت عنوان ارتقاء امنیت اجتماعی یا هر عنوان دیگری ، هر سال از اواسط بهار تا اواخر تابستان ، با شدت بیشتری از سایر فصول و ماه های سال اجراء می شود . لطفا نظر موافق یا مخالف خود را بطور مستدل بنویسید .
** کرگدن ، همان شاعر و طناز مشهور بلاگستان هم طبق معمول و مرسوم همه ساله ی خود تعریضی به موضوع دارد .


