<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جامعه شناسی زمینی</title>
	<atom:link href="http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sedighsarvestani.ir</link>
	<description>صفحه ی شخصي دکتر رحمت الله صديق سروستاني؛ استاد گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران</description>
	<lastBuildDate>Thu, 12 Aug 2010 14:39:26 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>نوبت عاشقی است یک چندی !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1271</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1271#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 08:51:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهارانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1271</guid>
		<description><![CDATA[گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">گفتم آهن دلی کنم چندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">ندهم دل به هیچ دلبندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">وان که را دیده در جمال تو رفت</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">هرگزش گوش نشنود پندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">خاصه ما را که در ازل بوده‌ست</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">با تو آمیزشی و پیوندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">یک دم آخر حجاب یک سو نه</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">تا برآساید آرزومندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">کاشکی خاک بودمی در راه</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">تا مگر سایه بر من افکندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">چه کند بنده‌ای که از دل و جان</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">نکند خدمت خداوندی</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">سعدیا دور نیک نامی رفت</span></h2>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #800000;">نوبت عاشقی ست یک چندی</span></h2>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">************************</span></strong></p>
<p><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #0000ff;">آنان که در این نوبت عاشقی در صیام ، صبوری می کنند و می دانند پشت دریاها شهری است و قایقی باید ساخت ، ما را به دعا نیز فراموش نسازند. <span style="color: #008000;">یاعلی</span><br />
</span></strong></span></p>
<p><span style="color: #800000;"><strong><span style="color: #0000ff;"><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/08/2417262695_f31162bc57_o1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1278" title="2417262695_f31162bc57_o" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/08/2417262695_f31162bc57_o1.jpg" alt="" width="300" height="223" /></a><br />
</span></strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1271</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طناب از کلفتی پاره می شود  !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1264</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1264#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 13:33:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1264</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی
آزادی بیان ، آزادی قلم  ، آزادی عقیده ، آزادی سلیقه و آزادی اندیشه ، حق اولیه ی همه ی مردم است .
کاش این بازی تلخ هر چه زودتر پایان می گرفت .کاش مسئولین رده بالا و رده متوسط و رده پایین این مملکت کاری نمی کردند که گروه های مختلف مردم  مجبور باشند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>آزادی بیان ، آزادی قلم  ، آزادی عقیده ، آزادی سلیقه و آزادی اندیشه ، حق اولیه ی همه ی مردم است .</strong></span></p>
<p>کاش این بازی تلخ هر چه زودتر پایان می گرفت .کاش مسئولین رده بالا و رده متوسط و رده پایین این مملکت کاری نمی کردند که گروه های مختلف مردم  مجبور باشند برای آزادی  داشتن و آزاد بودن در بیان اندیشه و اعتقاد خود ، دایم ثبت نام کنند و تقاضانامه بنویسند . والله آزادی ثبت نام کردنی و تقاضانامه ای نیست . آزادی ارث و میراث فرد یا گروه خاصی نیست . همین طوری می خواهید بر جهان حکومت کنید ؟!</p>
<p>آقا به خدا قرن چندم شمسی ، قرن سوم میلادی و قرن دوم هجری سال هاست شروع شده و عصر و عهد حجر سال هاست پایان گرفته . <strong><span style="color: #800000;">اگر دلتان قرص است که از گپ و گفت این و آن چه باک</span> </strong>و اگر هم دلتان لرزیده یا می لرزد که مطمئن باشید طناب از کلفتی پاره می شود !!</p>
<h2 style="text-align: center;"><span style="color: #008000;">محمد رضا جلایی پور را آزاد کنید</span></h2>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>یا حق</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1264</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقش الاغ در نجات جان سیاست مداران !!(اختصاصی)</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1259</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1259#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Jul 2010 15:47:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مزرعه ای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1259</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی
این مطلبی است در مورد سکس اجتماعی در سخنان بعضی مقامات و اختصاصی اهالی جامعه شناسی زمینی بالای هیجده سال . دیگران بی خیال !!

ما همین طوری نشسته بودیم و ماست مان را می خوردیم که یک مرتبه چشممان افتاد به سخنان گهربار جناب آقای عمر گلول ، دبیر کل حزب الاغ های کردستان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #800000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #800000;">این مطلبی است در مورد سکس اجتماعی در سخنان بعضی مقامات و اختصاصی اهالی جامعه شناسی زمینی بالای هیجده سال . دیگران بی خیال !!</span><br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ما همین طوری نشسته بودیم و ماست مان را می خوردیم که یک مرتبه چشممان افتاد به سخنان گهربار <span style="color: #0000ff;">جناب آقای عمر گلول</span> ، دبیر کل حزب الاغ های کردستان عراق که فرمایش کرده بودند که  : ا<span style="color: #800080;">لاغ در طول تاریخ موفق شده که جان بسیاری از سیاست مداران را نجات دهد</span> . این را که دیدیم ، آه از نهادمان بر آمد که عجب الاغ های خری بوده اند آن ها  ، اما در هر حال چون قبلا ها هم تصمیم داشتیم سر حرف بعضی مقامات در مورد حیوانات چیزی  بنویسیم ولی نمی خواستیم کسی خیال کند ما هم جزو <span style="color: #0000ff;">فرقه ضاله ی &#8221; جو گیر شدگان &#8221; </span>می باشیم ، امروزتصمیم گرفتیم از طرف برخی حیوانات مظلوم مخصوصا بزها و بزغاله ها و تا حدودی هم الاغ ها ، شکایتی بر علیه برخی مقامات جمهوری اسلامی تنظیم کنیم و کردیم . حالا از مقدمات حقوقی و غیره آن بگذرید ، چون می دانستیم اگر تحویل مقامات قضایی هم بدهیم ، فایده ندارد ، بنابر این فقط بخش هایی از آن عریضه را بخوانید که حوصله تان سر نرود :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ما از بین سخنان توهین آمیز و البته گهر بار مقامات نسبت به حیوانات که  شرح آن ها مثنوی هفتاد من سی دی و دی وی دی شود فقط چند تا را که جرات کرده ایم ، این جا نقل می کنیم تا بدانید حضرات  ، دانسته یا ندانسته  ، چه فحش های ناموسی بدی به ما حیوانات داده اند و چه تهمت هایی به ما زبان بسته ها بسته اند .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">امام جمعه مهریز ( استان یزد )</span> <span style="color: #800000;">: انسان ، آدم بی حجاب را مانند الاغ لخت و بی پالان ، یک بار که ببیند ، چشمانش سیر می شود و دیگر وسوسه نمی شود . اما زنان بد حجاب مثل الاغ های پالان دار هستند  &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>والله ما حیوانات که نفهمیدیم منظور این آقا دقیقا چیست . فکر می کنیم حتی خود الاغ ها ، چه با پالان و چه بی پالان هم نفهمیده باشند که نسبتشان با زنان بی حجاب و بد حجاب چیست ؟! جل الخالق ، ما حیوانات تا حالا اصلا نمی دانستیم بعضی آدم ها به الاغ لخت هم با منظور نگاه می کنند که به لحاظ سکسی و غیره بعله &#8230;.. واقعا که  !! شما آدم ها از آنی که ما حیوانات فکر می کردیم خیلی حشری تر و وحشتناک ترید و ما حیوانات از این پس باید مواظب همه جای خودمان باشیم والله !! از راهنمایی ایشون هم خیلی ممنونیم .</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">امام جمعه مشهد ( علم الهدی )</span> <span style="color: #800000;">: یک مشت بزغاله ی گوساله بیایند در مقابل چشم مردم  &#8230;&#8230;&#8230;..</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خوب &#8230;. <span style="color: #0000ff;">اولا</span> که موجودی به اسم  &#8221; بزغاله گوساله &#8221; را فقط ایشان دیده و می شناسد و کس دیگری نه شنیده و نه دیده . <span style="color: #0000ff;">ثانیا </span>ایشان که در امور فیزیولوژی و بیولوژی و غیره هم سررشته دارند ( لابد یادشان نرفته که در کدام مسجد تهران در باره ی خرده های الماس که در جام زهری که به امام حسن مجتبی دادند بود و چگونگی هضم آن ها در چند ثانیه و عبور آن ها از معده و قلب و رگ های آن حضرت و به طشت بر گشتن خرده الماس های آرد شده ، چه افاضات محیرالعقولی می فرمودند ) نباید حد اقل به معنی حرف خودشان توجه می کردند ؟! <span style="color: #800000;"> معنی حرف این آقا </span>با توجه به حرف همتای مهریزی شان می تواند این هم باشد که ما که یک بز لخت مادرزاد بی پالان می باشیم ، با یک گاو لخت مادرزاد بی پالان ، ازدواج کرده باشیم که بچه مان بشود یک بزغاله ی گوساله . که در این صورت ، آن گاو باید خیلی خاک بر سر و ذلیل و بد بخت بوده باشد که به چنین کاری تن در داده باشد . یعنی واقعا باید خیلی گاو بوده باشد !!<span style="color: #800000;"> معنی دوم حرف ایشان </span>هم این است که یک گاو نره غول لخت مادرزاد با ما که یک بز لخت مادرزاد باشیم ازدواج کرده باشد و بچه مان شده باشد یک بزغاله ی گوساله که در آن صورت  ، ترتیبمان به کلی داده شده می باشد و اصلا همان فردای عروسی ، نسل بز از روی زمین جمع می شده و کار حتی به حاملگی و سر زا رفتن هم نمی کشیده و خلاص !! <span style="color: #800000;">معنی سومش </span>هم  این است که ما که یک بز لخت مادرزاد  باشیم بطور خلاف قانون و خلاف عرف و خلاف  وغیره ، یواشکی با یک گاو لخت مادرزاد بلا به نسبت همه ، ریخته باشیم  روی هم و حالی به حولی و بعله  و &#8230; که ایراد چنین اتهاماتی به ما حیوانات زبان بسته گناه دارد . مگر ما حیوانات مثل شما آدم ها هستیم که دائم فکر زنای ذهنی و فکر ارتباط زلزله با زنا و غیره باشیم و فیلم کثافت کاری های بعضی هایمان دائم روی بلوتوٍث باشد و مثل اون آقا با هف هشت تا زن لخت مادرزاد نمازجماعت بخوانیم و مثل این آقا که همین چند روز پیش توی سایت ته دیگی خبری خیلی تابناک نوشته بود که یک مرد گردن کلفت پنجاه ساله جلوی زن و بچه ش به یک دختر بچه تجاوز می کرده !! و اگر این آقایان کلاهی و معادل های ایشان در صنوف دیگردر خانه های عفاف کرج و دفاترهمدان و ملایر و کجا و کجا نباشند ، یوتیوب تعطیل می شود می رود پی کارش !! همین الآن هم سخن رانی یک حاج آقایی روی اینترنت هست که میگه با ازدواج دانشجویی و دبیرستانی مخالفه و پیشنهاد می کنه دختراتون را از دوره ی راهنمایی بفرستین خونه ی بخت !!  خدا وکیلی یک عده خیال می کنن : الانسان لا بغیر اسافل اعضاء  . ترجمه ی این جمله ی عربی من درآوردی می شود : انسان چیزی جز پایین تنه نیست !! انگار که حق با اون آقایی است که قدیم ها گفته بود : اعلی نا شیعی و اسفلنا مرجئی یعنی بعضی ازما مسلمان ها ، بالا تنه شیعه ایم و پایین تنه جزء مرجئه ( با ضم میم ) ، فرقه ای که می گفتند هر کاری کردیم به رجاء و امیدواری بخشش خداوند ، بی خیال .<br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>راستش این قسمت سوم ربطی به این نوشتار سکسولانه ندارد ولی چون طرف خیلی نسبت به کل محیط زیست از جمله خس و خاشاک و کاغذ پاره و بزغاله و روشنفکر و ترکوندن قطعنامه دونی علاقه داره ، دلمان نیامد یک ذکرخیری هم از ایشان نکنیم که گفته :<br />
</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">م&#8212;مودااا غوی ااامدی ی نجاااد ( ایره با لللجی شیراازی بوخونین ) </span><span style="color: #800000;">: روشنفکران به اندازه ی بزغاله هم نمی فهمند &#8230;&#8230;</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>خوب . این حرف این آقای محمود آقای احمدی نژاد ، با همه ی طعنه و کنایه ای که نسبت به ما بزغاله ها توش هست ، خدائیش خیلی بد نیست و ما فعلا از پاره ای از حقوق حیواناتی خودمان می گذریم  . زیرا اولا که محمود آقا ست و همین تیپ حرف زدناش. ثانیا بنده ی خدا نگفته که انقدر قطعنامه صادر کنن تا قطعنامه دون حیواناتشون بتتترکه  و ثالثا هم اگر منظورش این مثلا جوجه روشنفکرهای دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که تا سر از تخم در میارن میرن عضو شاخه ی جوانان این حزب و آن دسته می شوند و روزنامه و شب نامه ای راه میندازن و یک مشت بچه شهرستانی را جمع می کنند و تیرشان می کنند و بعدش هم تا تقی به توقی خورد این بدبخت ها را میدن تحویل کهریزک و اوین و منفی چهار وزارت کشور و خودشون بار و بنه را جمع می کنن میرن فرانسه و انگلیس و سه روز بعدش هم میان توی بی بی سی و از خودشون ته دیگ ها ی صد تا یک قاز ساطع می کنن ، ما که برای ثبت در تاریخ هم که شده ، فقط  همین یک دفعه و فقط با همین حرف احمدی نژاد موافقیم !! رابعا فارغ از بحث های روشنفکری سر کاری  بعضی از اساتید همین دانشکده ، این آقا که نگفته ما بزغاله ها بن کل و از بیخ چیزی نمی فهمیم و فرض کرده که خوب ما حیوانات درست است که حرفی نمی زنیم و در وبلاگ مان هم چیزی نمی نویسیم ، اما کمی تا قسمتی می فهمیم و خوب وقتی مدیر کل حال و آینده ی جهان و بشریت چیزی می گوید حتما درست است دیگر !! خلاصه حرف حرف ایشان است ، نه یک مشت کاغذ پاره که از دانشگاه ها به اسم مدرک میدن یا یک مشت کاغذ پاره که تو سازمان ملل روش قطع نامه از خودشون در میکنن !!</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #0000ff;">ختم کلوم این که حضرات </span>: حالا که بنظر شما ایران ، آزاد ترین کشور جهان است و حقوق همه ی انسان ها، تمام و کمال و بلکه هم چرب تر، مراعات می شود ، نگاهی هم به حق و حقوق ما حیوانات ها بکنید .  الآن که شما بین نود و یک کشور در حال توسعه و توسعه نیافته در خروج تحصیل کردگان و فرار مغزها با رقم صد وپنجاه تا صدو هشتاد هزار نفر ، رتبه ی اول هستید ، کاری نکنید که حد اقل ما بزها و بزغاله ها هم  بزنیم زیر همه چیز و جلای وطن کنیم و شما را علاوه بر <span style="color: #0000ff;">فرار مغزها </span>، در<span style="color: #800000;"> فرار بزها</span> هم ، اول کنیم ها !!</strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong>از ما گفتن بود !!</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong>*****************************************</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong><span style="color: #800000;">بز نویس</span> : ببخشید که به اندازه ی شاخ یک گوزن سالمند دراز شد</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800080;"><strong><span style="color: #0000ff;"><span style="color: #800000;">الاغ نویس</span> : این جامعه شناسی زمینی نویس هم کلا به نفع بزها و بزغاله ها تبعیض قائل شد ها</span><br />
</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1259</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدا بیامرزدت حسین آقا جان !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1253</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1253#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 10:09:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[مصیبتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1253</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی
روزی که حسین رضازاده ، جوانک تنومند اما ساده لوح و بی شیله پیله ی اردبیلی ، قهرمان وزنه برداری جهان شد، چقدر ذوق کردیم . یادم هست انقدر جلوی تلویزیون برایش کف زد م که تا چند روز دست ها م درد می کرد. راستش این که یک ترک آذری زبان مسلمان هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p><strong>روزی که<span style="color: #800000;"> <span style="color: #008000;">حسین رضازاده </span></span>، جوانک تنومند اما ساده لوح و بی شیله پیله ی اردبیلی ، قهرمان وزنه برداری جهان شد، چقدر ذوق کردیم . یادم هست انقدر جلوی تلویزیون برایش کف زد م که تا چند روز دست ها م درد می کرد. راستش این که یک ترک آذری زبان مسلمان هم بود و دل به <span style="color: #008000;">&#8221; یا ابوالفضل &#8220;</span> بسته بود ، بیشتر ذوق زده مان می کرد. بار دوم و سوم هم بیشتر تر ذوق کردیم و حتی توی اون رای کشی بین او و یک وزنه بردار ترکیه ای ، به <span style="color: #008000;">حسین آقا </span>رای دادیم و براش لابی کردیم که دوست و آشنا و دیگران هم به او رای بدهند و دادند . روزی هم که قهرمان جهان و پهلوان زمان ، دست ده ها میلیون تومانی فدراسیون ترکیه را پس زد و ماندگار وطن شد ، کیف کردیم .</strong></p>
<p><strong>تا رسیدیم به آن سالی که این <span style="color: #800000;">حسین آقا</span> ، تنها دوپینگ نکرده ی تیم وزنه برداری ایران شد و تنهایی رفت و مسابقه هم داد و مدال هم گرفت و بر گشت . من که می دانستم نمی شود از کل اعضاء تیم وزنه برداری یا هر تیم دیگری که زیر نظر مربیان و مدیران و مسولان تیم تمرین و زندگی می کنند و شب و روز شان کنترل می شود ، فقط یکی دوپینگ نکرده باشد ، حتی اگر آن یکی همین <span style="color: #800000;">حسین آقای یا ابوالفضلی خودمان</span> باشد ، حس اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و مخصوصا حس &#8221; وغیره &#8221; ام می گفت که باید کلکی در کار باشد . دو تا فرضیه هم بیشتر نداشتم . فرضیه ی اول این که <span style="color: #800000;">رضازاده</span> هم ، دوپینگ کرده اما فدراسیون وزنه برداری خودمان با فدراسیون جهانی وزنه برداری زد و بند کرده و باج سبیلی داده و سر و صدای قضیه را خوابانده اند  که یک قهرمان جهان هم خیلی ضایع نشود فعلا . فرضیه ی دوم این که <span style="color: #339966;"><span style="color: #800000;">حسین آقا</span> </span>هم دوپینگ کرده اما فدراسیون چی های خودمان با زد و بند و باج سبیل دادن و حق سکوت ، نمونه ی ادرار کس دیگری را به جای نمونه ی ادرار <span style="color: #800000;">حسین آقای یا ابوالفضلی</span> برای آزمایش به خارج فرستاده اند و ما حد اقل با این یکی روسفید و بلکه ادرار سفید از کار در آمده ایم . بالاخره هم همین فرضیه ی دوم درست از کار در آمد ، اگر چه مدتی در محافل خصوصی ورزشی فرضیه ی اول را شایع کردند. </strong></p>
<p><strong>حالا دیگر روزی که قشقرق به پا شد که چرا <span style="color: #800000;">حسین آقا </span>تبلیغات چی کانال های ماهواره ای اون ور آب شده ، خیلی تعجب نکردیم که همان طور که خودش هم گفته بود ، زندگی هر کسی و بخصوص زندگی یک قهرمان جهان خرج دارد و فقط قهرمان بودن ، معیشت خانواده را تامین نمی کند . پارسال هم که ترقش در آمد و اعضاء تیم وزنه برداری فاش کردند که جناب رئیس یعنی همین <span style="color: #800000;">حسین آقای یا ابوالفضلی</span> ، خودش به بچه های تیم انسولین تزریق می کرده ، اصلا شاخ در نیاوردیم . اخیرا هم که اسناد و مدارکی اینترنتی و رسانه ای شده که <span style="color: #800000;">حسین آقای سابق </span>و <span style="color: #0000ff;">رئیس آقای موجود</span> برای خودش و نایبش و غیره اش از خودش که رئیس باشد تقاضای پاداش سالیانه و بهارانه کرده ، اصلا تعجب نکردم . دلیلش چیه ؟!  اولا که در جمع کار بدستان ، این فقط <span style="color: #0000ff;">رضازاده</span> نیست که از این کارها کرده و می کند و به خویشتن خود و اطرافیان و خواص پاداش دادن و از مواهب خاص بهره برداشتن  به طرق مختلف و حیرت آور ، نه تازگی دارد و نه نادر است . حالا می گوئید این یکی که قهرمان جهان و پهلوان زمان بوده و جزء خواص بوده و <span style="color: #008000;">&#8221; یا ابوالفضل &#8221; </span>ش تابلو بوده و پرچم ایران و آرم<span style="color: #008000;"> الله</span> و بیست و دو تا <span style="color: #008000;">الله اکبر </span>و غیره بوده و اهل فتنه هم نبوده ، خوب نباشه ، اون دیگه مشکل بقیه س که این امتیازات را ندارند . مشکل <span style="color: #0000ff;">حسین آقا</span> که نیست که !!</strong></p>
<p><strong>ثانیا<span style="color: #0000ff;"> رضازاده</span> ی بیچاره ، ناشی هم هست و به یک پاداش سالیانه دو میلیونی و سه میلیونی قناعت کرده که در دستگاه های عریض و طویل چندین هزار میلیارد تومانی و دلاری ورزشی ما ، رقمی نیست به خدا . تازه ماشاالله با این سایزی که <span style="color: #0000ff;">رضازاده</span> داره ، این پاداشا به زور پول یک دست کت و شلوارش میشه .  ثالثا چرا توقع دارید سرنوشت قهرمان ورزشی ما چیزی متفاوت تر از سرنوشت و عاقبت قهرمانان سیاسی مان باشد ؟!</strong></p>
<p><strong>دور و برتان را نگاه کنید . در این مرز و بوم ، انگار آدم ها هر چه کوچیک تر باشند ، سالم تر می مانند و ریسک زندگیشان کمتر است. انگار اگر کسی نباشی ، اگر هیچ باشی ، تا آخر عمر به نفع خودت و ایل و تبارت میشه . انگار اگر بزرگ بودی و بزرگ شدی ، یک جایی بالاخره ترقت در میاد و یک عده کاری می کنند که یا خودت فس خودت را خالی کنی و اگر هم این عمل شنیع &#8221; خود فس خود خالی سازی &#8221; را انجام ندادی و تسلیم نشدی ، دوستانی هستند که به هر قیمتی شده <span style="color: #800000;">قربت الی الله</span> و به ضرب و زور جلسات راهنمایی و روشن سازی شما را هدایت می کنند که بفهمی و قانع شوی که چاره ای نداری جز این که بپذیری که باید فست را در کنند و می کنند !!</strong></p>
<p><strong>دلم برای عاقبت کار <span style="color: #0000ff;">رضا زاده</span> می سوزد . حیف از آن <span style="color: #0000ff;">رضا زاده </span>ای که روی صندلی داغ تلویزیون مقابل داریوش کاردان نشسته بود و نمی توانست به سئوالات خیلی ساده ی او هم جواب بدهد و صادقانه می خندید و بلد نبود با سه تا کلمه ی سوزن و سوراخ و دروازه یک جمله بسازد . من همان <span style="color: #008000;">حسین رضازاده</span> ی بی شیله پیله بچه دهاتی که فقط وزنه بلند می کرد را دوست دارم نه آنی که بعدا دولتی شد و سیاسی و مجبور شد همه چیز را بلند کند !!</strong></p>
<p><strong>والله بخدا قهرمان جهان شدن خیلی خیلی خیلی سخت است و کار هر کسی نیست . اما توی این مملکت گل و بلبل خودمون ، قهرمان ماندن ، هزار هزار هزار بار سخت تر است و انگار کار هیچ کس نیست !!</strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #800000;"><strong>خدا بیامرزدت حسین آقا جان</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>الفاتحه </strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1253</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دست بی نمک !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1245</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1245#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 17 Jul 2010 08:48:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1245</guid>
		<description><![CDATA[


















یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند   رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود   :



نامه ای به خدا

کارمند پست با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند . در نامه نوشته شده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top">
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top">
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr style="text-align: right;">
<td style="text-align: justify;" valign="top"><strong></strong></td>
</tr>
</tbody>
</table>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><strong>یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند   رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود   :</strong></td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;"><em>نامه ای به خدا</em></span></strong></p>
<p><strong><br />
کارمند پست با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند . در نامه نوشته شده بود :</strong></p>
<p><strong><span style="color: #008000;">خدای عزیزم </span>: بیوه زنی هستم ۸۳ ساله که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است  و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.<span style="color: #008000;"> تو ای خدای مهربان </span>تنها امید من هستی . به من کمک کن &#8230;</strong></p>
<p><strong>کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند .همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوش حال بودند .</strong></p>
<p><strong>عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت . تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود :</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;"><em>نامه ای به خدا</em></span></strong></p>
<p><strong>همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند و خواندند :</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">خدای عزیزم</span> : چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟ به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و اوقات خوبی را با آن ها بگذرانم . من به مهمانانم گفتم چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم <span style="color: #800000;">کارمندان بی شرف اداره پست </span>آن را برداشته اند !!</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1245</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما که واقعا کم آوردیم !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1238</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1238#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 18:22:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1238</guid>
		<description><![CDATA[احضار كاردار كانادا به وزارت امور خارجه 


 كاردار موقت كانادا  در كشورمان به اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه احضار شد و در اين ديدار  نسبت به نقض حقوق بشر توسط پليس ضد شورش كانادا در برخورد با تظاهر كنندگان  منتقد اجلاس جي بيست و نيز وضعيت دستگيرشدگان به نماينده كانادا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="color: #800000;"><strong>احضار كاردار كانادا به وزارت امور خارجه </strong></span></div>
<div style="text-align: justify;"><strong><br />
</strong></div>
<div style="text-align: justify;"><strong> كاردار موقت كانادا  در كشورمان به <span style="color: #0000ff;">اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه </span>احضار شد و در اين ديدار  نسبت به <span style="color: #ff0000;"><span style="color: #800000;">نقض حقوق بشر توسط پليس ضد شورش كانادا</span> </span>در برخورد با تظاهر كنندگان  منتقد اجلاس جي بيست و نيز وضعيت دستگيرشدگان به نماينده كانادا اعتراض  شد.</strong></div>
<p style="text-align: justify;"><strong> كاردار كانادا در خصوص نقض حقوق بشر در برخورد با تظاهركنندگان عليه اجلاس  <span style="color: #800000;">G20</span> به وزارت امور خارجه احضار شد.</strong></p>
<p><strong>به گزارش ايسنا، عصر امروز  كاردار موقت كانادا در كشورمان به اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه احضار  شد و در اين ديدار <span style="color: #0000ff;">نسبت به نقض حقوق بشر توسط پليس ضد شورش كانادا </span>در  برخورد با تظاهر كنندگان منتقد اجلاس جي بيست <span style="color: #0000ff;">و نيز وضعيت دستگيرشدگان به  نماينده كانادا اعتراض شد</span>.</strong></p>
<p><strong>نماينده كشورمان ضمن تسليم يادداشت رسمي  اعتراض جمهوري اسلامي ايران به كاردار موقت كانادا از <span style="color: #800000;">برخورد خشن و  غيرانساني پليس تورنتو با تظاهركنندگان و نيز بازداشت گسترده آنان</span> انتقاد  كرد.</strong></p>
<p><strong>وي همچنين تعهدات بين‌المللي كانادا را در خصوص <span style="color: #0000ff;">رعايت حقوق  افراد در برگزاري اجتماعات مسالمت‌آميز</span> و نيز ساير حقوق شهروندي يادآور شده  و تاكيد كرد جمهوري اسلامي ايران ضمن ابراز نگراني نسبت به سرنوشت نامعلوم  دستگيرشدگان در تجمعات ياد شده خواستار اطلاع‌رساني دولت كانادا در اين  خصوص در اسرع وقت شده و نيز بر<span style="color: #0000ff;"> رعايت حقوق بازداشت شدگان</span> و برخورد قانوني  با نيروهاي متخلف پليس تاكيد كرد.</strong></p>
<p><strong>كاردار موقت كانادا در تهران نيز  اذعان كرد كه نگراني‌هاي جمهوري اسلامي ايران و مطالب مطروحه در اين ديدار  را به اطلاع اتاوا خواهد رساند.</strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>*****************************************************************</strong></span></p>
<p style="text-align: right;"><strong>۱ &#8211; منبع : سایت تابناک : تاریخ همین ۲۳ تیر ماه ۸۹ به خدا</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>۲ &#8211; بی نظیری اداره ی حقوق بشر وزارت امور خارجه ی عزیز خودمون</strong></p>
<p><strong>۳ &#8211; یکی از فرزانگانی که لطف دارند و مرتب جامعه شناسی زمینی را می خوانند و کامنت های آبدار هم برای هر پست آن می گذارند و نام مستعار اما بسیار با معنی و هم با مسمای &#8221; دوست قدیمی &#8221; را برای خودشان انتخاب کرده اند ، همیشه از من می خواهند که تحلیل جامعه شناختی از اوضاع بروم ( این بروم تکیه کلام بر و بچ تهیه کننده و مجری رسانه ی خیلی ملی است نه ایشان ) . حالا آقای دوست قدیمی فکر می کنید در سالگرد فضاحت جهانی کهریزک منحوس ملعون که این اداره حقوق بشر وزارت امور خارجه با این شاه کارش در وقاحت ، دو تا شاخ به ارتفاع برج میلاد روی کله ی پوک گوسپندانی مثل من سبز کرده ، ما اهل آغل ، بهتر نیست به فکر تنظیم و تعمیر شاخ ها ی خودمان باشیم و برویم دزد بگیریم اجالتا ، تاتحلیل جامعه شناختی !!<br />
</strong></p>
<p style="text-align: right;"><strong>۴ &#8211; امیدوارم دکتر روح الامینی </strong><strong>حداقل این روزها اینا را در سایت رفیقش سردار دکتر محسن رضائی نخواند !!<br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1238</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناستالژی لباس جنگ بیابانی و فوبیای لباس جنگ خیابانی !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1234</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1234#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 23:39:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1234</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی 
امشب ، یعنی همین شنبه شب که مصادف شده بود با عید مبعث ، یکی از شبکه های صدا و سیما ، اخراجی های دو را نشان داد . البته من نگاه نکردم . هر چند نگاه کردن و نگاه نکردن من و امثال من ، از سفارش شده گی این تحفه ی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی </strong></span></p>
<p><strong>امشب ، یعنی همین شنبه شب که مصادف شده بود با <span style="color: #008000;">عید مبعث</span> ، یکی از شبکه های صدا و سیما ، اخراجی های دو را نشان داد . البته من نگاه نکردم . هر چند نگاه کردن و نگاه نکردن من و امثال من ، از سفارش شده گی این تحفه ی ده میلیارد تومانی  رکورد شکن تاریخ سینمای این مرز و بوم ، مانند بعضی کتاب های سفارش شده که به چاپ های نجومی هم رسیده اند ، چیزی کم نمی کند ، اما عجیب هر دوی این فیلم و کتاب مرا به فکر فرو برده اند و زوم مرا برداشته اند و صاف گذاشته اند روی لباس . نه  هر لباسی البته . <span style="color: #ff0000;">لباس جنگ</span> . عجب حکایتی است این نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ ( دیروز ) و اوضاع زمان صلح ( امروز ). یا شاید به قول این بچه های نظری – فرهنگی &#8221; خوانش &#8221; دیگرش هم بشود ، نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ دیروز که جنگ با بیگانه بود و اوضاع زمان جنگ امروز که جنگ با خودی است . بیخود نیست که <span style="color: #0000ff;">خیلی ها هنوز هم دلشان هوای همان تنگناهای نفس گیرجنگ دیروز را می کند</span> که در سرمای کوهستان و گرمای دشت ، با دست های نه چندان متفاوت از خالی ،  با متجاوز بیرونی می جنگیدند و این اوضاع دل تنگ امروز را نمی پسندند که جنگ از بیابان ها به خیابان ها منتقل شده است !! </strong></p>
<p><strong> منظورم این است که در آن زمانه ی جنگ در بیابان و جنگ با متجاوز بیرونی ، همچنانکه ( ولو به ظاهر ) همه ی رزمندگان یک دل و یک زبان در مقابل دشمن بیگانه ایستاده بودند ، رنگ لباس همه شان هم به شهادت همه ی فیلم ها و عکس ها و مستنداتی که سال هاست در رسانه ها نشان داده می شود و آن چه خودم از نزدیک دیده ام ، یک رنگ بود ، خاکی بود و همه هم یک نام داشتند و آن  <span style="color: #ff0000;">&#8221; رزمنده &#8221; </span>بود و والسلام .</strong></p>
<p><strong>اما انگار پارسال تا حالا که جنگ ، جنگ با خودی شده و جنگ خیابانی ، قضیه بر عکس شده و اوضاع فرق کرده . حداقل من تا پارسال و امسال ندیده بودم . این بار ، این نظامیان و سپاهیان ما هستند که به جای رزمنده ، اسامی متنوع و متفاوتی مانند : کماندو ، گارد ،ضد شورش ،  بسیج ، لباس شخصی و اطلاعاتی و غیره دارند . لباس هایشان هم خودش یک بازار فشن است ، از سیاه سیاه و سبز سبز و خاکی و آبی و غیره . با اسلحه های گرم و سرد  جورواجور و غیره که در حکم انتقال زاغه های مهمات به خیابان هاست . آن زمان ماشین های حامل <span style="color: #ff0000;">رزمندگان</span><span style="color: #ff0000;"> بیابانی</span> ما خاکی و درب و داغون بود . اما حالا همه ی ماشین های <span style="color: #800000;">جنگاوران خیابانی</span> ، نونوارو شیشه دودی و سواری و ون و مینی بوس و مینی باس و اتوبوس و غیره شده ، اندازه ی چند تا نمایشگاه ماشین !! طرف مقابل هم که ظاهرا ، پای پیاده و دست خالی زده به خیابان که اگر بشود و فرصتی پیش آید ، از حنجره ا ش استفاده کند و چیزی بگوید و الفرار !! </strong></p>
<p><strong>بنظرم آن لباس بیابانی دیروزی که نشانه هایی از خاکی بودن و یک رنگ بودن را با خود داشت ، به نوعی <span style="color: #008000;">لباس &#8221; وحدت &#8220;</span> هم بود و این لباس خیابانی رنگارنگ و متفرق  امروز به نوعی دیگر ، فقط <span style="color: #800000;">لباس &#8221; وحشت &#8220;</span> است !! آن جا ، آن زمان ، با همه ی احوال ، رنگ لباس رزمندگان ، یکی بود و رزمندگان در کوه و دشت و شهر و روستا ، طرف خودشان را می شناختند . خوب هم می شناختند . مردم هم آن ها را می شناختند .حالا اما ، اوضاع غریبی است . با این همه زاغه ی مهمات و بنگاه ماشین و شووی لباس و رنگ که به مناسبت هایی به خیابان ها منتقل می شوند ، آدم انگار هیچ کدامشان را نمی شناسد !!<br />
</strong></p>
<p><strong> این حال و هوا بدجوری عیدانه ام را ضایع کرده !!  ببخشید . غرض حال گیری نبود . پیش آمد . </strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;">عیدتان مبارک </span><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1234</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیدون شرح !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1225</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1225#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Jun 2010 13:44:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1225</guid>
		<description><![CDATA[
آقا اصلا قبول نیست . اون آقایی که پشت به سواری دودی ایستاده که همه چیز !! را از عقب می بینه که !!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/06/1063.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1229" title="106" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/06/1063-300x192.jpg" alt="" width="491" height="312" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><strong>آقا اصلا قبول نیست . اون آقایی که پشت به سواری دودی ایستاده که همه چیز !! را از عقب می بینه که !!</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1225</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگذار به آرامی بمیری !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1207</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1207#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jun 2010 09:30:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1207</guid>
		<description><![CDATA[به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به آواهای زندگی گوش نکنی
اگر از خودت قدردانی نکنی
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر خودباوری را در خودت بکشی
اگر نگذاری دیگران به تو کمک کنند
 
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر بنده ی عادت های خود شوی
اگر همیشه از یک راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر سفر نکنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر کتابی نخوانی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر به آواهای زندگی گوش نکنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر از خودت قدردانی نکنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر خودباوری را در خودت بکشی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر نگذاری دیگران به تو کمک کنند</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر بنده ی عادت های خود شوی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر همیشه از یک راه تکراری گذر کنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر روزمره گی را کنار نگذاری</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر رنگ های متفاوت نپوشی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>یا اگر با افراد سرشناس صحبت نکنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر از شور وحرارت</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>از احساسات سرکش</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>و از آن چه چشمانت را به درخشش وامیدارد</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>و ضربان قلبت را تندتر می کند ، دوری کنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر برای مطمئن ، در نامطمئن خطر نکنی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر ورای رویاها نروی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زنده گی ات</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>ورای مصلحت اندیشی بروی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;"><strong>به آرامی آغاز به مردن می کنی</strong></span></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>پس امروز زندگی را آغاز کن</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>امروز مخاطره کن</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>امروز کاری کن</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>نگذار به آرامی بمیری</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong>شادی را فراموش نکن</strong></p>
<p><strong><span style="color: #800000;">**  شعری از پابلو نرودا ،  ترجمه ی احمد شاملو ، با اندکی دخل و تصرف من</span><br />
</strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong> </strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1207</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخه اون وقتا قرار نبود همه الگو باشن !!</title>
		<link>http://sedighsarvestani.ir/?p=1187</link>
		<comments>http://sedighsarvestani.ir/?p=1187#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2010 13:40:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sedighsarvestani.ir/?p=1187</guid>
		<description><![CDATA[بسمه تعالی
می گوید : در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد… 
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد. 
اما مرخصی ندادن . منم بدون مرخصی و پای پیاده از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #008000;"><strong>بسمه تعالی</strong></span></p>
<p><strong><span style="color: #008000;">می گوید </span>: در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای</strong><strong> </strong><strong>در مشهد… </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>هنوز </strong><strong>۴۵ </strong><strong>روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد. </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>اما مرخصی ندادن</strong><strong> . منم بدون مرخصی</strong><strong> و پای پیاده <span style="color: #008000;">از مشهد تا طرقبه </span></strong><span style="color: #008000;"><strong>( </strong><strong>۱۸ </strong></span><strong><span style="color: #008000;">کیلومتر ) دویدم</span> و بعد از دیدن</strong><strong> خانواده ، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان</strong><span style="color: #008000;"><strong> <span style="color: #000000;">… </span></strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>پادگان که رسیدم ، دیدم</strong><strong> </strong><strong>گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده و همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو</strong><strong> </strong><strong>باید بدوید … </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>شروع به دویدن که کردیم بعد از ۱۰۰۰ متر سرباز های دیگه خسته شدند ، اما</strong><strong> </strong><strong>من دور کامل دویدم و ایستادم …! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong> فرمانده که دویدن من رو ندیده بود ، گفت مگه</strong><strong> نگفتم دور کامل باید  بدوی</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>گفتم:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong> <span style="color: #008000;">دویدم قربان …</span> </strong></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>گفت :</strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;"><strong>فضولی موقوف ..! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;"><strong>دوباره باید</strong><strong> </strong><strong>بدوی…! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>خلاصه ، دو دور دیگه به مسافت ۸ کیلومتر دویدم و سر حال ، جلوی فرمانده</strong><strong> </strong><strong>ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند</strong><strong>…!</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان</strong><strong> </strong><strong>سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه… </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>رییس تربیت بدنی تا من رو دید ، گفت: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;"><strong>چرا کفش و لباس</strong><strong> </strong><strong>ورزشی نپوشیدی؟ </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>گفتم: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>ندارم …! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>گفت : </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خوب برو سر خط  . الان مسابقه شروع می شه . ببینم چند</strong><strong> مرده حلاجی</strong><strong> ؟ </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و <span style="color: #008000;">دور آخر همه داد می زدن باریکلا</span></strong><span style="color: #008000;"><strong> </strong><strong>سرباز … </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>برنده که شدم دیدم همه می گن <span style="color: #0000ff;">سرباز رکورد ایران رو شکستی</span></strong><span style="color: #0000ff;"><strong> …! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>من اون روز با</strong><strong> </strong></span><strong><span style="color: #008000;">پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم</span> و بهم کاپ نقره ای دادن</strong><strong>…!</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خبر رکورد شکنی من خیلی زود ، به مرکز</strong><strong> </strong><strong>رسید و به من امریه دادن تا برم تهران … </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان ، خودم</strong><strong> </strong><strong>رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم ، گفت: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;"><strong>تو همون سربازی هستی</strong><strong> </strong><strong>که با پوتین رکورد شکستی؟ </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>گفتم : </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>بله قربان … </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>گفت: </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو</strong><strong> </strong><strong>سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن ، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه</strong><strong> …! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>مسابقه ی دوی </strong><strong>۵۰۰۰ </strong><strong>متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود ،</strong><strong> </strong><strong>پوشیدم و رفتم لب خط…! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه</strong><strong> کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا</strong><strong> نمیدوی؟ </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>بدو</strong><strong>..! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>من نگاه کردم ، دیدم ، که اون ۱۷ نفر دیگه ، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم که</strong><strong> </strong><strong>صدای شلیک تیر برای شروع مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای :<span style="color: #800000;"> حاضر رو</span></strong><strong><span style="color: #800000;"> </span></strong><strong>مسابقه رو شروع می کردم این جا هم منتظر همون کلمه بودم ، نه صدای تیر … </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خلاصه شروع کردم</strong><strong> به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می</strong><strong> گفتن: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #800000;"><strong>مشهدی تو از آخر اولی …! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>دور سوم رو</strong><strong> </strong><strong>که دویدم تازه به نفر آخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>در دور بعد متوجه شدم ، که نفر</strong><strong> </strong><strong>چهارم هستم و با خودم گفتم: </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>سه دور تا آخر مسابقه</strong><strong> </strong><strong>مانده بود ، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>دور آخر خودم رو به پشت سرش</strong><strong> رسوندم</strong><strong> … </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم</strong><strong> …! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>باز هم رکورد ایران رو</strong></span><strong><span style="color: #008000;"> شکسته بودم </span>و از <span style="color: #0000ff;">عزیز منفرد</span> که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم </strong><strong>…!</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>این ها حرف های <span style="color: #008000;">استاد علی باغبان باشی ، قهرمان دوی ایران</span> است، که</strong><strong> </strong><strong>۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت ، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده</strong><strong> …! </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>باغبان باشی </strong><strong>۲۱۹ مدال آسیایی و جهانی دارد و در ۸ مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده!</strong></span><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong><span style="color: #0000ff;">ادیب زاده </span>می گوید</strong><strong>: </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>زمان شاه شنیدم که پای باغبان باشی شکسته</strong><strong> …! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با</strong><strong> اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت</strong><strong>: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند … </strong></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"><strong>شب ،</strong><strong> </strong><strong>که فیلم پخش شد </strong><strong>۵۰ </strong></span><strong><span style="color: #ff0000;">خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود</span> و همه با عصبانیت</strong><strong> </strong><strong>می خواستن  یه جوری به<span style="color: #008000;"> علی باغبان باشی </span>کمک کنن … </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>همون شب ، رضا پهلوی ، که در اون زمان</strong><strong> </strong><strong>ولیعهد بود و نزدیک به </strong><strong>۱۷ </strong><strong>سال داشت ، به آقای جهان بانی ، رییس سازمان ورزش که اوایل</strong><strong> </strong><strong>انقلاب اعدام شد دستوری داده بود ، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود</strong><strong> </strong><strong>و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت </strong><strong>۱۱</strong><strong> صبح از فرودگاه زنگ زد که : </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>مثل</strong><strong> </strong><strong>این ‌که معجزه شده و من برای درمان به<span style="color: #0000ff;"> نیویورک </span>می‌روم</strong><strong> .</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>در</strong><strong> </strong><strong>نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد . بعد از دو ماه  که برگشت از همان</strong><strong> </strong><strong>فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد که  من می‌خواهم به زودی در  یک مسابقه‌ی دو و میدانی</strong><strong> </strong><strong>شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم</strong><strong>.</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">باغبان باشی ، </span>اکنون</strong><strong> </strong><strong>۸۴</strong><strong> </strong><strong>سال سن دارد و هنوز  فعالیت ورزشی</strong><strong> </strong><strong>می کند</strong><strong> …!</strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>آخرین باری که<span style="color: #008000;"> باغبان باشی </span>را دیدم ، دور میدان دروازه قوچان بود . به گرمی حال و احوال کردم و او </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>گفت: </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #008000;"><strong>شما مگه من رو می شناسی؟ </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>لبخندی زدم و </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>گفتم : </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #0000ff;"><strong>تمام دنیا شما رو می شناسن…! </strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong><span style="color: #008000;">باغبان باشی ، </span>هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …</strong></p>
<p dir="rtl">
<p style="text-align: center;"><a href="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/06/Mashhadi.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1188" title="Mash'hadi" src="http://sedighsarvestani.ir/wp-content//2010/06/Mashhadi-217x300.jpg" alt="" width="217" height="300" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sedighsarvestani.ir/?feed=rss2&amp;p=1187</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
