Archive for اکتبر, 2009
کارامدی مديريت بر مردگان !!
بسمه تعالی
همه چيزاز يک خبر شروع شد؛ خبر مردن يکی از آشنايان که از آمريکا آمده بود و فردای ورود، جان به جان آفرين تسليم کرده بود؛ با کارنامه ای ۵۴ ساله و پسری که به همراه خويش به ايران آورده بود. پسر چه حال پژمرده ای داشت و عضله های خنده ی صورتش نيز با هيچ ترفندی باز نشد و بغض گلويش از توی چشم هايش زده بود بيرون.
اين قصه ي غصه را از باب القاء معاذير برای رفيق شفيق ساليانم که قرارم با او به هم خورده بود می گفتم . او هم طبق معمول مهربانانه آب بر آتش اندوهم می ريخت و بر متوفای مرحوم درود می فرستاد و طلب رحمت و مغفرت می کرد. رفیق شفیقی که رفاقت را در حق من تمام کرده و حق استادی بر من دارد. بحث مان داغ شد و در حرمت و کراهت نگه داشتن مرده و انتقال جسد از جائی به جای دیگر و سیره رسول امی مان که تن شریف حمزه را در همان احد دفن کرد و به مدینه که ده دقیقه ای بیشتر راه داشت نیاورد. از وصیت های مان هم گفتیم که هر جا جناب ” جان گیر ” محترم آمد و کارمان را یک سره کرد ، همان جا دفن مان کنند و دنگ و فنگ و مداحی و ترحیم و مسجد و سوم و هفتم و سر سال و غیره به کلی ممنوع و روی سنگ قبرمان هم بنویسند ” این غریب به سالی آمد و به دیگر سال رفت با توشه ای که به گفتن نیارزد “
تلفيق اين خبر و پست “منطق ماشين دودي” او را به فکر انداخته بود و گفت: می خواستم بگويم چيزی هم در باب مردگان بنويسي!! گفتم در چه موردی؟ گفت:
رفته بودم به گورستان (آرامستان) بهشت زهرا برای شرکت در تشييع و تدفين آشنايي. توجهم به اين فرايند جلب شده بود که چگونه در اندک زمانی، مرده را به سرعت می شويند و کفن می کنند و می برند و روی زمين و مقابل آن تابلویی که متن نماز میت بر آن نوشته شده می گذارند. هنوز مرده ی کفن شده درست روی زمين مستقر نشده، که صدای الله اکبر “ “آقا” بلند می شود و در لب به هم زدنی (مشابه چشم بر هم زدنی) می رسد به “عفوک، عفوک، عفوک… “ و اين يکی را بر می دارند و مرده ي ديگری می گذارند و “آقا” دوباره شروع می کند. تشييع کنندگان هم با يا بدون آمبولانس مرده شان را به شتاب به سوی گور می برند. گوری که قرار است اين مرحوم تازه گذشته در آن بيارامد و به خواب ابدی فرو رود. مرده را توی گور می گذارند و تند و تند کارش را می سازند و او را تنها در ميان حيرت و اندوه خودش و ديگران، به انبوهی خاک می سپارند و خلاص!
چه فرايند منظم و سريع و ساده ای که الا در بخش حواشي و دنگ و فنگ هاي صوتی و تصويری و خرما و حلوايش، متن غير طبقاتی ساده ای دارد و شاه و گدا و پير و برنا و رجال و نساء، همه همين فرايند را، از روح و جان خويش جدا، طی می کنند!! فرايندی که پر است از اتحاد و اتفاق و همدلی و تعادل و تناسب و تعاون و همکاری ميان بازماندگان.
رفيق شفيق من می گفت در حيرتم که اين همه همدستی و همداستانی که در کار مديريت مردگان است، کاش يک چندم آن هم در کار مديريت زندگان بود. کاش وزارت خانه های فلان و بهمان هم به همين راحتي و سادگی و سرعت، کار زندگان را سامان می دادند. کاش در کار مديريت زندگان هم تبعيض و تفاوت و کاغذبازی و اختلاس و پارتی بازی و رشوه خواری و رانت خواری و تقلب و تخلف نبود.
من فکر کردم چه جالب!! درست می گويد. مديريت زندگان، از همان نخست ، سخت تر و پيچيده تر است و يادم افتاد به دوستی که می گفت خانم پا به ماهش در عرض يک هفته سه بار در نيمه های شب با سر و صدا و آه و ناله و گريه همه را به زایشگاه کشانده و برگردانده و آن پدرسوخته ی وروجک همه را سرکار گذاشته و نيامده بيرون و آخر سر هم که آمده با تغيير جنسيت آمده و بر خلاف نتيجه ي مستند و مستدرک سونوگرافی، به جای دختر، پسر آمده و همه را حيرت زده کرده است!! خانم دکتر هم در پاسخ گفته که اگر سونوگرافی بگويد پسر، ردخور ندارد!! اما اگر بگويد دختر، آن وروجک بلا ممکن است پسر باشد و از همان ابتدا يک چيزهايي را قايم کرده باشد!! وعجیب حکایتی است که زنان که پیش از ورود به این دنیا و به حکم سونوگرافی و خدای آسمانی ، چیزی برای نهفتن ندارند و کلکی در کارشان نیست و ” رو راست ” اند، به محض ورود به این دنیا ، و طبق حکم خدایان زمینی ، هر چه دارند و ندارند نهفتنی می شود و باید ” رو کج ” کنند !!
تازه اين وروجک های بلا کارشان حساب و کتاب هم که ندارد؛ گاه اصلاً نمی آيند و دست والدين محترم و محترمه را تا آخر عمرشان در حنا می گذارند و دوا و درمان و دعا و ورد و جادو و جمبل هم فايده نمی کند که نمی کند. گاه هم پس از ۷، ۸ سال می آيند و همه را سورپريز می کنند و گاه هم ترجيح می دهند بيايند، اما از همان اول حرکت نکنند، حرف نزنند، نگاه نکنند، نخندند، نگريند و نفهمند!! و پدر و مادر می مانند که بايد تمام عمر چشمی خندان و چشمی گريان زندگی دشوارتر جگرگوشه هايشان را نظاره کنند. حالا اگر اين جگرگوشه گان به اين دنيا تشريف آوردند و بزرگ تر شدند، که خر بیار و باقالی بار کن و تا گوساله گاو گردد، دل صاحبش آب گردد!! تا وقت مدرسه شود که مدير محترم و تحصيلکرده ي مدرسه ي ابتدائی محترم اسلامی می گفت: ما شخصيت بچه های شما را می شکنيم و خورد می کنيم و دوباره می سازيم!! جل الخالق!!
اين جگرگوشه گان بعدها دبيرستانی و دانشگاهی و فارغ التحصيل می شوند و کاری می خواهند و سرپناهی و زنی و شوهری و خانواده ای و نانی و سامانی و بارها همان مشی نامحترم آن مدير محترم در زندگی شان تکرار می شود. بشکن و بساز، بساز و بشکن!! آن هم چه شکستن ها و چه ساختن هایی!! حرص و جوشش را بدبخت پدر و مادر می خورند و نفعش را مافیا و قاچاق چی داخلی و دانشگاه و شرکت و کمپانی خارجی!!
جالب است که همه هم در اين بساز و بشکن متواتر، خود را ذی حق و ذی سهم و ذی مدخل و ذی نفوذ می خواهند و می دانند؛ از ناظم و مدير مدرسه ي ابتدايي و دبيرستان تا فرمانده ي دسته و گروهان و گردان و سربازخانه و دانشگاه و تا رييس و معاون اداره و شرکت، و همه جا سايه ي حراست و کميته ي انضباطی و انتظامی و فرهنگي و اجتماعی بالای سرشان است و چوب الف بر سر … !!
و همه ي اين بساز و بشکن کاران محترم، چه راحت می شکنند، چه راحت انگ می زنند، چه راحت طرد می کنند و چه راحت می برند و می بندند و می زنند و می کشند و بعد می نشينند و کشته ها را می شمارند؛ يک بساز و بشکن می گويد ۲۷ تا ؛ يکی ديگر می گويد ۳۰ تا و يکی هم می گويد ۴۰ تا !!
چه راحت مردگان را می شمارند!! چه راحت حاصل عمر پدران و مادران را که در اوضاع نابهنجار و نابسامان اين سرزمين، با خون جگر آن وروجک ها را به دندان کشيده اند و جوانانی بهنجارکرده اند سر به نیست می کنند. جوانانی که گناه شان حرف زدن، ديدن، شنيدن، فکر کردن و فهميدن و نظر دادن است، اما گاه متفاوت و متخالف و متضاد.
و راست گفت آن رفيق شفيق من که در سرزمین ما مسأله ي اصلي، درک تفاوت مديريت بر مردگان و مديريت بر زندگان است!!
منطق ماشين دودی حضرات کار به دستان ما !!
بسمه تعالی
خاطره ای است به نقل از استاد شهید مرتضی مطهری که مطمئنم ” ا هالی جامعه شناسی زمینی “ آن را می پسندند حتی اگر آن را پیش از این هم دیده و خوانده باشند . حال و روز خودمان است . نیست ؟!!
” يکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، يک تعبير بسيار لطيف داشت که اسمش را گذاشته بود “منطق ماشين دودي”. می گفتيم منطق ماشين دودی چيست ؟ می گفت: من يک درسی را از قديم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشين دودی می شناسم . وقتی بچه بودم ، منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران – شاه عبدالعظيم بود. من می ديدم که وقتی قطار در ايستگاه ايستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گويند: ببين چه موجود عجيبي است !! معلوم بود يک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود، با يک نظر تعظيم و تکريم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسيد و قطار راه می افتاد. همين که راه می افتاد، بچه ها سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به اين قطار بايد سنگ زد ، چرا وقتی که ايستاده يک ريگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر در وقتی است که حرکت می کند.
اين معما برايم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . ديدم اين قانون کلی زندگی ما ايرانيان است ، که هر کسی و هر چيزی تا وقتی که ساکن است ، مورد احترام است. تا ساکت است ، مورد تعظيم و تجليل است . اما همين که راه افتاد و يک قدم برداشت ، نه تنها کسی کمکش نمی کند ، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و اين نشانه ي يک جامعه ي مرده است . ولي يک جامعه ي زنده ، فقط برای کسانی احترام قائل است ، که متکلم هستند ، نه ساکت ؛ متحرکند نه ساکن ؛ با خبرترند نه بی خبرتر .”
استاد شهيد مرتضي مطهری – حق و باطل
خود سانسوری می کنم پس می توانم باشم !!
بسمه تعالی
بسیاری از دوستان و یاران مجازی و غیر مجازی که لطف دارند پی غام و پس غام می دهند و بر خموشی و خاموشی من خرده می گیرند و سر زنش می کنند که ” گلیم خویش از آب بیرون برده ای و غریق را رها کرده ای ” و برخی گله می کنند که یک سالی آمدی و عده ای را معتاد کردی و دکان را بستی ( البته از سر لطف مرا می نوازند و تعریف و تمجید روا می دارند که طرحی نو در انداخته بوده ای و ال و بل کرده بوده ای ) و بسیاری تر از یاران و دوستان غیر مجازی و مجازی هم پس غام و پی غام می دهند که ” هش ش ش ش دار که با دم شیر می کنی بازی ” و من ، این من رنجور ، این وسط مثل دانه ی گندمی و بلکه هم دانه ی جویی ، گیر کرده ام بین دو سنگ زیرین و زبرین آسیا و نه خشت جانی دارم و نه استخوان به درد خوری از من باقی مانده که زیر یک جای وطن به زنم و چیزی را دو باره به سازم .*
راستش را به خواهید علت کسادی این کلبه ی کوچک جامعه شناسی زمینی ، نه از بی زمینی است و نه از جامعه ناشناسی ، که تازه چار پنج ماهی است فهمیده ایم که آقا این جامعه و این ملت از آن چه و آن که ما پیش تر شناخته بودیم به عظمت و بزرگی ، بسی سالار تر و یگانه تر است ، و علت اصلی همانا گرفتار شدن ما به بیماری باستانی ” سانسورکاری ” یعنی مرض ” خود سانسوری ” که اگر ولش کنی به مرور و ضرور زمان و مکان به ” سازگاری “ تغییر شکل می دهد . یعنی ما هم مثل سایر اعضا و اجزای ” خود سانسور کار ” قشر محترم و منحرف رشته های علوم انسانی ، دست به کاری زده ایم که ” غصه سر آید ” البته مال ما یک کمی متفاوت است و یک جور دیگری است . یعنی عقل خویشتن خودمان را به کار انداخته ایم و به جای ” به کوچه ی علی چپ زدن ” و ” یکی به نعل و یکی به میخ زدن ” و ” شریک دزد و رفیق قافله شدن ” و ” شب یواشکی تو خونه ی این و روز آشکارا تو دفتر اون ” جلسه کردن و برای اتحاد و اتفاق و اعتماد و التزام و احترام از دست رفته راه حل های الکی و دولکی ارائه دادن ، به کلی دست به خود ” صم و بکم و عمی ” سازی خودمان زده ایم و تا اطلاع ثانوی لال و کر و کور شده ایم و خودمان دکان خودمان را ” کساد “ کرده ایم تا به ” فساد “ نیفتیم . خود شما هم اگر جای ما بودید حتما ترجیح می دادید ، دکان تان ” کساد ” شود ، تا خودتان متهم و بلکه محکوم به ” فساد ” !!
حالا برای این که شیوه ی تبدیل کردن خودتان به یک چنین موجودی را هم از یک آدمی که شصتاد تا پیرن بیش تر از شما خریده فرا به گیرید ، نسخه ی آن را مجانا و ذیلا تقدیم می کنم :
- خودتان را لال کنید تا بتوانید حرف بزنید
- خودتان را کر و کور کنید تا بتوانید بنویسید
- خودتان را ضبط و ربط کنید تا بتوانید جزء ” اراذل و اوباش “ نباشید
- خودتان را خار پشت کنید تا بتوانید ” مخملی ” نباشید
- خودتان موبایل تان را خاموش کنید تا بتوانید ” خائن ” نباشید
- خودتان با خارج از کشور تماس نگیرید تا بتوانید ” جاسوس “ نباشید
- خودتان را از میان باتوم های برادران عبور دهید تا بتوانید ” نماز جمعه “ بخوانید
- خودتان را به خوش خیالی بزنید تا بتوانید ” سیاه نمائی “ نکنید
- خودتان را سیاه کنید تا بتوانید ” سبز “ نباشید
- خودتان با هواپیما از یک جای مملکت به یک جای دیگرش بروید ، اگر تصادفا زنده ماندید ، می فهمید معجزه یعنی چه و چرا آقایان اصرار دارند که بگویند آقا امام زمان ( عج ) خودشان مملکت را مدیریت می کنند
- خودتان آب شنگولی مصرف کنید تا خیال کنید با قطار از شیراز به اصفهان رفته اید
- خودتان روزهای مخصوصی را بزنید به کوه تا بتوانید ” اغتشاش گر “ نباشید
- خودتان را به ” اصول گرائی ” بزنید تا بفهمید جنگ هفتاد و دو ملت یعنی چه
- خودتان را در چار دیواری تان حبس کنید تا بفهمید اختیار و ” آزادی “ یعنی چه
- خودتان دفاعیات آتشین و قاطعانه ی اسدالله عسکر اولادی رئیس اتاق بازرگانی از اجنا س وارداتی چینی را گوش کنید تا بفهمید ” استقلال “ یعنی چه
- خودتان به آرم بالای کاغذ های اداری نگاه کنید تا بفهمید جمهوریت و ” جمهوری “ یعنی چه
- خودتان برنامه های صدا و سیما را گوش و نگاه کنید تا بفهمید اسلام و ” اسلامی ” یعنی چه
- خودتان در مراسم افتتاح سال تحصیلی در دانشگاه ها شرکت کنید تا بفهمید رئیس جمهور یعنی چه
- خودتان بازجوئی مرتضی حیدری اخبار خوان تلویزیون از سعید حجاریان در شبکه ی یک را تماشا کنید تا بفهمید که این ماکس وبر نامرد آلمانی که ۹۰ سال پیش مرده ، از همان اول برای ” براندازی “ جمهوری اسلامی ما نقشه کشیده بوده . کارل مارکس هم که پیش از ماکس وبر مرده همین طور . منتها ماکس وبر براندازیش مخملی ونرم بوده ولی مال کارل مارکس خشن و سفت و کهریزکی و غیر استاندارد
- خودتان را به ” زن ” بودن بزنید تا بتوانید برای وزیر نشدن جایزه بگیرید**
- خودتان اخبار ۲۰:۳۰ را تماشا کنید تا بفهمید که آن یک میلیارد دلار کذائی نه در دولت بلکه در ساختمان دیوان محاسبات و در فاصله ی بین دادسرای دیوان و روابط عمومی آن گم و گور شده
- خودتان برنامه ی زنده ی شبکه ی یک سیما را تماشا کنید :
- ۱ – تا بفهمید مهندسی مادر همه ی علوم است
- ۲ – تا بفهمید مملکت به ” مردم شناسی ” بیشترنیازدارد تا ” جامعه شناسی “
- ۳ – تا بفهمید آقای احمدی نژاد که این حرف ها را چشم بسته نمی زند ، بلکه ۱۲۴۰۰۰ ساعت و ۱۴ دقیقه و ۲۳ ثانیه تمام توی این زمینه ها در دولت کار کارشناسی شده . آن وقت یک مشت خس و خاشاک خیال می کنند بعضی ها اندازه ی قطر توپ فوتبال را که حتی علی دائی هم نمی دانست می دانند ولی فرق بین مردم شناسی و جامعه شناسی را نمی دانند
خوب : پست های جامعه شناسی زمینی هم متاسفانه دراز از کار در میاید که برخی از دوستان و یاران به ما ایراد وارد می کنند ولی این دفعه را به خاطر این که کلی وقت بود غایب بودیم به بخشید . گروهی از یاران و دوستان هم ایراد می گیرند که چرا من زیر اسم و عنوان ” جامعه شناسی زمینی “ ، شعر و خاطره و طنز و حرف های سیاسی می نویسم و چرا کار تاسیسی و پروفشنال و جامعه شناختی نظری و غیره نمی کنم .. راستش اولا با این نظر حکیمانه ی دیشب آقای احمدی نژاد که لابد دیگر فاتحه ی جامعه شناسی خوانده است و تمام . ثانیا با این همه استاد و پروفسوری که دائم توی تلویزیون درس و بحث جامعه شناسی می دهند و می کنند ، و این حملاتی هم که به علوم انسانی و اجتماعی می شود ، چیزی نمانده که اسم این کلبه را بنا به ملاحظات امنیتی و راهبردی و سوق الجیشی وغیره عوض کنم و بگذارم ” سیب زمینی “ که همه ی مشکلات مملکت یک دفعه با هم حل بشود و برود پی کارش . مشکل اسم جدید فقط این است که موقع انتخابات بعدی ممکن است از آن سوء تعبیر شود که آن هم یک جوری درستش می کنیم . انسان که نباید از سیب زمینی هم بترسد ونا امید باشد !!
تازه اگر یک زمانی هم آقایان برای ماله کشیدن به بعضی کارهایشان به جامعه شناسی نیاز پیدا کردند لابد خودشان می توانند یک ” معاونت جامعه شناسی با مسئولیت محدود ” در دولت درست کنند و در آن جا ” به مقدار لازم ” بک چند تا کلمه از کلمات ارزنده ی : بازخوانی ، باز اندیشی ، بازتاب ، برداشت ، برساخت ، پیشامدرن ، پسا ساختار گرائی ، گفتمان ، نماد ، دال ، ساختار ، بافتار ، متن ، بینا متنی ، هرمنوتیک ، بلازه ، دیگر بودگی ، و اسامی بزرگانی مانند هگل ، کانت ، هبرماس ، جفری الکزندر ، گیدنز ، فوکو و بوردیو و الیاس و دیگران به فرمایشات خودشان اضافه کنند و پس از نیم ساعت از مایکروفر در بیاورند بیرون و ببینند چه چیز با حالی می شود و بفهمند که در این سرزمین چه خوش باشانه می توان ” باشیدن “ و ” سازگاری” را تجربه کرد و چهره ی ماندگار هم شد !! ***
********************************
*اشاره به شعر زیبا و حماسی خانم سیمین بهبهانی که می گوید :
دو باره می سازمت وطن ، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش
** یکی از خانم ها که ” وزارت “ را پس داد تا بر آقایان ” ولایت “ پیدا نکند مورد تقدیر یکی از آیات عظام قرار گرفت و دومین خانم هم امروز ۲۰ مهر ماه اعلام کرد که وزیر نمی شود که نمی شود
*** با گوش های خودم شنیدم و با چشم های خودم دیدم که یک عدد پروفسور در تلویزیون می گفت : آمریکا دشمن ماست پس هر چی به نفع ما باشه به ضرر آمریکا و هر چی به نفع آمریکا باشه به ضرر ماست . یک ” پروفسور بعد از این ” هم در برنامه ی زنده ی تلویزیون می گفت : چون کشور عزیز ما اسلامی است ما بحمدالله اصلا مشکل اعتیاد نداریم و ملت عزیز ما نباید نگران باشند
ای خداااااا مردیم از خوشبختی
سلام
سلام سلام
اوضاع وردپرس مون درست شده و داریم به زودی اسباب کشی می کنیم و بر می گردیم همین جا
آخیش