فروردین 1389
ش ی د س چ پ ج
« اسفند   اردیبهشت »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  
شمارنده

Archive for آوریل, 2010

فکر بهتر است یا اطاق ؟!!

بسمه تعالی

مسئولين ما كه عجيب نازنين اند و مي باشند اخيرا گير داده اند[۱] كه اللا و بللا [۲] باید در كنار همه ی  اقدامات مشعشع شان[۳] ، يك عدد اطاق فكر درست و درمون درست كنند. آمريكايي ها ، موسسه ی بروكينگز و هزارتا اطاق فكر داشته باشند اما ما كه همين جوري معلومه كه آي كيوي ملي مان بالاي هزار است اطاق فكر نداشته باشيم ؟  اصلا ميشه ؟ غيرت مون اجازه ميده ؟ نميده ديگه . لذاست كه نهضت تشكيل اطاق فكر با شدت و حدت و جدت به راه افتاده و قرار است وزارت مسكن هم وامش رو جور كنه[۵]. راستياتش ما[۶] ديديم توي اين تركيب  ” اطاق فكر “ اوني كه مهم مي باشد اطاقشه واللا در سرزمين وفور” آي كيو “  چیزی  كه ريخته فكره . اين همه نابغه و نخبه ی علمي و خوره ی مديريت داريم نگران چی باشيم ؟  معلومه ديگه .اطاق مهمه !! لذاست كه از اطاق فكر ، فعلا اطاقش را راه انداخته ايم ، ان شاءالله فكرش هم مي رسد. چند تا از آقا زاده ها هم دارند  مدرک دكتري شان را سفارش مي دهند ، عنقريب تمام مي شود و تشريف فرما مي شوند و اطاق هاي فكرمان ديگه راستي راستي ميشه اطاق فكر . اطاق مهمه برادر !! اين قدر غرب زده نباشین . فكر همين جوري ريخته !!


[۱] – علت اين كه ما با مسئولين ، خودماني حرف مي زنيم این است كه ما با مسئولين ندااااااريم ، هرچند اونا خيلي دارند !!

[۲] – با شركت كفش بللا كه ملي شد و سپس براثر زحمات شبنده روزي همين نازنينان نابود شد رفت لای دست صاحبش ، اشتباه گرفته نشود !!

[۳] -  شينش زياد شد ش ، كمي تلفظش سخت شد ومواظب باشيدش .اين شين آخري هم مثل تاتو مد روز مي باشد !!

[۴] – همان جديّت سابقه . قافيه خيلي مهم است. به اندازه قيافه !!

[۵] – ملتفت كه هستيد كه بعض اشخاص ، چي رو با چي عوضي گرفته مي باشند !!

[۶] -  ” ما ” يعني همان نازنينان قبلي و فعلي و هزار سال آينده. بيخود ی شكم تان را صابون نزنيد قربون . حالا حالا ها تشريف دارند !!

یا حق

مامور حراست ، خبر بیست و سی و علوم غیر انسانی !!

بسمه تعالی

دو دقیقه و بیست ثانیه وقت بگذارید و یک اتفاق خیلی جالب را ببینید و بشنوید که چندین و چند نکته دارد :

یک : می فهمید که در حوزه های علوم ” غیر انسانی ” ش هم خبری نیست والاه . کوه هم از دور بزرگ است !!

دو : آقای مسئولیت !! همایش بین المللی علمی ، خیال می کنند حراست دانشگاه کارش فقط ” گرفتن و بیرون کردن ” است !!

سه : این برنامه ی بیست و سی رسانه ی ملی که در ده ماهه ی گذشته تبد یل به کارخانه ی ” اغتشاش گر سازی ” و تهمت و توهین به این و آن بوده ( بدون این که متهم شدگان اجازه ی یک کلمه دفاع از خودشان داشته باشند که حد اقل بیایند و بگویند آقا والاه بللاه این چیزی که این ها می گویند نبوده و من این کاری که این ها می گویند نکردم ) ، حالا مامور خودش را به جرم ایجاد اغتشاش و ” به هم ریختن ”  یک دانشمند مسئولیت  !! و ” مسخره بازی در آوردن ” می گیرند و میاندازند بیرون !!

چهار : آقای مسئولیت دانشمند علوم غیر انسانی یک هزار و دو صد ( به لهجه ی برادران افغانی بخوانید که هم با حال تر شود و هم بین المللی شود !! ) مهمان دعوت کرده اند که ” بسیاری از مسئولین محترمی که در کشور ما بوده اند ، همه دعوت شده بودند ” ولی یک روز پیش از مراسم بهانه آوردند و نیامده اند .

پنج : خارجی ها هم دعوت شده بوده اند و نیامدند و دست دانشمندان ما را توی حنا گذاشته اند و پایشان را توی پوست گردو .

شش : اهمیت و ابهت و عظمت  یک همایش در رشته های علوم غیر انسانی در مملکت ما ، وقتی معلوم می شود که ” خیلی از جوان ها از کشور آمریکا ” خیلی شیفته شوند و برای مسئو لین آن همایش خیلی نامه بنویسند و از آن ها خیلی سئوال های زیادی بکنند !! ( البته اگر همین مسئولین حتی یک سئوال یک مامور رسانه ای که از صبح تا شب از آن ها تعریف می کند و به ” علوم انسانی ” چی ها فحش می دهد را تحمل نکنند و ” به هم بریزند ” ، باز هم اشکال از علوم انسانی است که…!! ) .

هفت : دانشمندان ایرانی مسئول همایش های علوم غیر انسانی به سئوال های خیلی از جوان های آمریکائی که خیلی هم شیفته شده اند حتی به زبان انگلیسی هم جواب داده اند که … !!

هشت : این جا ایران است و دانشمندان علوم غیر انسانی از یک هزار و دو صد تا یشان که دعوت کنی ، سر جمع سی چهل تایشان ساعت هشت و نه می آیند ولی سر ظهر سوزن نمی افتد به زمین !!

نه : این آقایان مسئولیت های دانشمند که تا حالا پنجاه تا از این همایش ها را ترتیبش را داده اند ، نتوانسته اند حتی استاد ها و دانشجویان خودشان را به همایش بیاورند و همه گذاشته اند سر ظهر بیایند که سمیناهار را به جای سمینار بزنند توی رگ !!

ده :  والاه صد رحمت به همایش های علوم انسانی و به خصوص علوم اجتماعی که وقتی سیاهی لشگرش !! کم باشد ، فوری کارمندان و حتی خدمه را میاورند یا کلاس ها را تعطیل می کنند که یک چند در صدی توی  رو در واسی هم که شده بیایند به سالن !!

یازده : لینک زیر را کلیک کنید و خودتان همه چیز را ببینید و بشنوید

دوازده : بعد از تماشای این کلیپ جالب ، لطفا اگر مورد دیگری به نظرتان می رسد به شماره ها اضافه کنید

مأمور حراست ، بيست و سی ، و علوم غير انساني

دیوارهای سخت باور !!

بسمه تعالی

دانشمندی آزمایش جالبی انجام  داد . آکواریومی شیشه ای ساخت و آن را با  یک دیوار شیشه ای دو  قسمت  کرد.  در قسمت راست ، یک ماهی بزرگ انداخت و در قسمت چپ ، یک ماهی کوچک تر ، که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تر ، تنها غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود و دانشمند به اوغذای دیگری نمی داد . ماهی بزرگ ، برای  خوردن ماهی کوچک تر بارها و بارها به طرفش حمله  کرد، اما هر بار ، محکم به دیوارشیشه ای خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش  جدا می  کرد.  بالا خره ، بعد از مدتی خسته و نا امید شد و حمله به ماهی کوچک تر را رها کرد. یعنی باور کرد که رفتن به  آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک تر ، کارغیر ممکنی است.

دانشمند ، پس از مشاهده ی این حالت ماهی بزرگ ، شیشه ی وسط  را  برداشت و راه او را باز کرد ، اما ماهی بزرگ دیگرهرگز به  طرف ماهی کوچک ترحمله نکرد و تلاش نکرد که به طرف دیگرآکواریوم برود.

می دانید چرا ؟

زیرا درست است که آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ به جای آن ، دیواری شیشه ای درذهن خود ساخته بود.  دیواری که شکستن آن و عبوراز آن ، از شکستن هر دیوار واقعی دیگر، سخت تر بود .

آن دیوار ، باور خود ماهی بزرگ بود .  باوراو به محدودیت .

ما هم اگر در اعتقادات خودمان جستجو کنیم ، دیوارهای شیشه ای بسیاری پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات خودمان هستند و بیشترشان هم واقعا در آن  بیرون وجود ندارند و فقط در ذهن خود مان  هستند.

نورمن وینست پیل

بی دون شرح !!

بسمه تعالی

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن نا کردن اولی

طایفه ی حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره ی آدمی به چندین صفت موصوف

به فرمود طلب کردن

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند

پدرش را و مادرش را به خواند و به نعمت بی کران خشنود گردانیدند

وقاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد

جلاد قصد کرد

پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد

ملک پرسید ش که در این حالت چه جای خندیدنست

پسر گفت : ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد

و دعوی پیش قاضی برند

و داد از پادشه خواهند

اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند

وقاضی به کشتن فتوی داد

و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند

به جز خدای عز و جل پناهی نمی بینم

” سعدی “

گریه ی کوپونی (۳)

بسمه تعالی

بنظر من که اگر هزینه ی این همه ریخت و پاش و خدم و حشمی که در حرم و اطراف حرم امام ها و امام زاده ها ست صرف معیشت پیروان آبرومند و تنگدست آن ها بشود ، خیلی هم بهتر و درست تر است . یک زمان هایی البته جنازه و قبر و مقبره ، احترام داشت و قبر و مقبره و حرم امامان و امام زادگان حرمت و احترام ویژه داشت و فراریان از چنگ و دندان حکومت های ظالم ، آن جا بست می نشستند و دخیل می بستند و عمله ی حکومت هم جرات داخل رفتن نداشتند مبادا که امام و امام زاده بزنند به کمرشان و خاکسترشان کنند یا آن ها را به سوسک و موش و سگ و گربه تبدیل کنند. حالا که همان هم نیست و صندوق خود امام زاده را می زنند و فرش امام زاده را هم می برند و حتی در امام زاده را می دزدند و گنبد و بارگاه و حرم امامان را هم بمب می گذارند و منفجر و تخریب می کنند و جلوی چشم امام حسین و ابوالفضل عباس علیهما السلام صد ها زائرشان را تکه تکه می کنند سهل است ، صد تا صد تا حاجی می کشند و مناره های مسجد الحرام را هم به توپ می بندند و ظاهرا هم که طوری نشده . یاد آن وقت ها به خیر که اگر ابرهه ی بی شعور ، نگاه چپ به خانه ی خدا می کرد ، ابابیلی بود و سجیلی و خود یارو  و فیل ها ش و لشگرش دسته جمعی ” کعصف ما کول “ .

بگذریم . سال نو شده و آن آقای دکتر بعد از این توی فیلم هم با سمت دستیاری و شاگردی فلاسفه و عرفا ی مرده شور و کفن و دفن کن  رسانه ی ملی ( رمازا ) عوض شده . من اگر چه به دنبال تماشای فیلم ” محیا “ ، اما به احترام همه ی نام های بی نشان ، همه ی رفتگان و شهیدان بی مزار و همه ی مزار های بی نام و نشان به ” آرامستان ” ( قبرستان ) بهشت زهراء (ع) رفتم . دریغ که آن جا را نه آرامستان که غریبستانی پر از ناله و نوحه و حتی نفرین یافتم . دریغ که آن جا را بهشت هم نیافتم که نسبت و تناسب چندانی با روضه ی رضوان نداشت . مگر نگفته اند : بهشت آن جاست کازاری نباشد ؟ مگر نگفته اند : در بهشت نه سالی مقرر است و نه ماهی ؟ در بهشت زهرا که هر لحظه اش بر دل من و آن آقای هم صحبتم ، به اندازه ی سی سال ، سنگینی می کرد !! و دریغ که به جای بوی زهرای مرضیه ، ریحانه ی رسول رحمت و مرحمت ، رایحه ی تلخ دل های سوخته ی مادران و سینه های داغدار پدران ، فضا را نفس گیر کرده بود .با خودم شعر محتشم را زمزمه می کردم که عجبا : در بارگاه قدس که جای ملال نیست ….. سر های قدسیان همه بر زانوی غم است . با آن آقا اندک اندک به طرف ماشین می آمدیم . گفتم : من امروز و این جا ، با دیدن فیلم واقعی زندگان و مردگان ، بیشتر باور کردم که :

این کره ی خاکی ما آدم ها ، سه چهارمش آب و یک چهارم باقی مانده اش هم دروغ و دغل است . و دروغ هم به خلاف حقیقت ، فقط روی یک پا ایستاده !!

یا حق

**************************************

یک پیشنهاد : تا نمردین زندگی کنین . آدم اگر در وقتی که به بطالت گذرانده ، لذت برده باشد ، اصلا وقتش به بطالت نگذشته .

یک نظر: آدم زنده باید با آدم مرده فرق داشته باشد.

الخاتمه

گریه ی کوپونی (۲)

بسمه تعالی

خلاصه ، آقای دکتر بعد از این یعنی همان شهاب حسینی فیلم با سفارش یک نفر دیگر رفت پیش یکی از این فلاسفه و عرفایی که صد تاش توی قوطی ” رمازا “ هست . این عارف فانی فی الله هم توی کار سنگ قبر و مرده شوری و کفن و دفن بود و رفتن به عوالم اتصال و انفصال دنیا و آخرت و روح و جسم و غیره .  و آقای دکتر هم با ارشاد این مرد الهی که حتی می دانست کی می میرد ، ترسش کم کمک ریخت و هفت تا مرده را هم شست و کفن کرد و خود واقعیش را هم در مرده شور خانه پیدا کرد و غیره . بعدش هم آمد سراغ محیا و پسر دائیه هم غیرتی شد و چند تا کارد ( از این کارد های توی فیلم ها که اگر کارگردان بخواد یه ضربه ش  یه فیل را از پا در میاره ) زد توی پشت و شکم آقای دکتر و بعدش هم بیمارستان و دسته گل و فیلم هندی و محیا و بعله و غیره .

توی این همه مرده بازی و قبر و کفن و دفن و عزاداری و غیره ی ” رمازا “ شب تا صبح خوابم نبرد و کلی فکر کردم و رفتم و سیزده ی نوروز را توی ” بهشت زهرا (ع) “ به در کردم که محشر صغرایی بر پا بود و به ظاهر زندگان هر یک با به ظاهر مردگان حرف می زدند و درد دل می کردند و چه دست ها که ز دست روزگار غدار جفا کار بر خداوند بود . بعد از یک دور قمری ، خسته و کوفته به عنوان یک خاک بر سر روحی و ایضا جسمی ، کنار یکی از این سنگ قبر های مجلل نشسته بودم و کسانی که از آن جا رد می شدند یا می ایستادند و فاتحه ای می خواندند را ورانداز می کردم .  یک آقایی هم آمد بغل دستم نشست و زود پسر خاله شد و سر درد دل را باز کرد و با اشاره به همان قبری که کنارش نشسته بودیم ،  گله و شکوه و شکایت از تبعیض و ظلم و این که چرا یک عده از مرده ها این جوری اند اما یک عده ی دیگر از داشتن سنگ قبر محروم اند یا می آیند و سنگ قبر این ها را خورد می کنند و بعضی ها هم که اصلا معلوم نیست مزارشان کدام یکی است و خانواده و خویشان و دوستان شان ناراحت اند و غیره . تازه مراسم هم برایشان ممنوع است و فقط تعداد اندکی از فامیل حق تجمع و توقف بر سر مزار دارند ، گریه زاری هم انگار کوپونی و سهمیه ای است .

گفتم : ای آقا !! این دنگ و فنگ ها که توی قبرستان فایده ای ندارد . اولا در محشر کبرای قیامت ، که  صوری و بوقی و اسرافیلی هست و مرده ها را صدا می کنند که از زیر این همه خاک و سنگ بیرون بیایند ، بی سنگ ها و بی مزار ها که کارشان آسان تر است و راحت تر ” بر می خیزند ” !! ثانیا ، مگر از قدر و منزلت نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و ده ها هزار پیامبر دیگر خدا ( علی نبینا و علیهم جمیعا صلوا ت الله ) که قبری و سنگی و دنگ و فنگی ندارند ، چیزی کم شده ؟! مگر چهار تا امامی که در بقیع اند ( امام مجتبی ، امام سجاد، امام باقر و امام صادق ( علیهم السلام ) و  حتی مثل شاه چراغ و حضرت معصومه که امام هم نبوده اند ، گنبد و بارگاه ندارند ، حتی سنگ قبر هم ندارند ، طوری شده  ؟! فاطمه ی زهرا (ع) قبر هم ندارد . ولی با قبر و بی قبر ، با سنگ و بی سنگ ، با گنبد و بارگاه و بی گنبد و بارگاه ، باز هم فاطمه ی زهراست .

وانگهی ، گذشت آن زمان هایی که قبر و مقبره احترام داشت و علی الخصوص حرم امامان و امام زادگان  …

بقیه دارد ها !!

گریه ی کوپونی !!

بسمه تعالی

قسمت اول

صرف نظر از عوالم خصوصی هنرمندانه ی هنرمندان که به من مربوط نمی شود ، از الهام حمیدی و شهاب حسینی خوشم می آید. الهام حمیدی را در یکی از جشنواره های چند سال پیش از ” خیلی دور خیلی نزدیک ” پسندیدم و در یادم ماند . شهاب حسینی را هم نمی دانم از کجا . شاید اگر در ” سرباز های جمعه ” بوده ، از همان جا . به هر حال دیشب پریشب یکی از شبکه های ” رمازا ” ( رسانه ی ملی ارشاد زورکی ایرانیان ) فیلم ” محیا ” را نشان می داد که من از وسط هاش دیدم و این دو تا بازی گر جوان توی فیلم دانش جوی پزشکی بودند و دل و جیگر و غیره  !!

محیا ( الهام حمیدی ) پایین شهری بود و فقیر بیچاره . پسر دایی لات و چاقوکش و علافی هم داشت که بد بختش بود . پدر و مادر محیا هم هر دو کارشون مرده شوری بود. شهاب حسینی هم که یادم نیست توی فیلم اسمش چی بود با خانم هم کلاس بود . یک هم کلاسی توپ بالا شهری پول دار که علاوه بر نامزدش چند تا گل پری جون دلبر هم دورش می پلکیدند . محیا هم شرط سر کاری برای این بنده خدای سینه چاک گذاشته بود که برای وصال و اتصال و غیره و برای اثبات این که این پیکانی که از این ور قلب این بچه مایه دار مامانی ترسو ی پزشک بعد از این رفته و با چند تا قطره خون از آن ور در آمده واقعیه و هوس موس نیستش باید هفت تا مرده را با دست های خودش بشورد و کفن کند و الا پیکان بی پیکان !!

البته یک شبکه ی دیگر از این رمازا ی نوحه و مصیبت و گریه و نصیحت هم مادری را در یک سریال آب گوشتی نشان می داد که برای جلب ترحم و توجه بچه های بی معرفتش خودش را زده بود به مردن و جماعت هم طبق معمول لباس مشکی و عزاداری و نوار عبدالباسط و غیره . شبکه ی بعدی هم در یک سریال پفکی نشان می داد که یک پدری که می خواست با مادر داماد خودش بله … و نه بچه های خودش راضی بودند و نه دامادش ، فهمید که توی کله ش تومورهست و دم موت شد و وصیت و کما و غیره !! ( حالا البته ما کاری نداریم که چرا توی این جور فیلم ها و این جور سریال های  آب دوغ خیاری رمازا ، همه ی زن ها و دختر های شکست خورده در همان به اصطلاح عشق های مجازی ( این مجازی با مجازی اینترنتی توفیر داره ) شیرازی اند و پس از مضمحل شدن بر می گردند لای دست مامانشون شیراز !!  … ای واس خودش یه موضو جداگونه یه که باس شیرازیا ایشالو بش رسدگی کنن ) .

خلاصه تا دلتان بخواهد ما اتاق آی سی یو و سی سی یو و عزاداری و کفن و دفن و تشییع جنازه و قبر و غیره دیدیم !!

بقیه دارد ها !!