Archive for می, 2010
زنان راه زن !!
بسمه تعالی


عجب ماجرائی است !! زنانی رنگین ، رهزن دل می شوند و زنانی سنگین ، راه بر ایشان می بندند !! قیافه ی این جناب سروان خانم ، الحق والانصاف دیدنی و تامل کردنی است . غبطه از بالا تا پایین این چهره می بارد و مظلومیتی به آن می بخشد که علیرغم خشونتی که قرار است اعمال کند ، نمی گذارد به او احساس تنفر داشته باشی . یا اگر هم داشته باشی در لایه های زیرین پنهان می شود . تنهایی این پلیس زن ، باز هم علیرغم چهره ی عبوس و پرخاشگرش ، بر مظلومیتش می افزاید . در چهره اش از ایمان به کاری که می کند خبری نیست . فقط ترکیبی از ماموریت اداری و تلقینات عقیدتی و سیاسی و خشم فروخورده اش از بابت نازیبایی و بیرون ماندگی از جرگه ی زنان زیبا ، او را به فعالیت وادار می کند . در این گونه مواقع ، طرف برای زودتر خلاص شدن از بار ماموریت ناممکنی که بر دوشش گذاشته اند ، در خاتمه دادن به ماجرا تعجیل دارد و این تعجیل او را خشن تر هم نشان می دهد ، در حالی که این حس با خشونتی که از سر خونسردی و تامل و آرامش سر می زند ، کاملا متفاوت است .
رنگ ها در دعوای حق و باطل نقشی عظیم داشته و دارند و به هیچ وجه خنثی و بی اثر نیستند . مقایسه ی رنگ های لباس جناب سروان خانم با رنگ هایی که موضوع سرکوب او بر تن دارد به خوبی نشان می دهند که نگاه شان به زندگی چگونه است . این ، سراسر سیاه و تیره و دیگری ، یک سر شاد و زنده و با ترکیبی که در چشم می نشیند و ذهن را تسخیر می کند و این تصرف ، کاراثبات برحق بودن را برای زن رنگین ، آسان تر می کند و برای پلیس زن ، بسیار دشوارتر.
تصویر نشان می دهد که پلیس زن می داند که نهایت برد رفتارش ، ترساندن یا بازداشتی موقت و بی معنا است و زن رنگین ، در این روزگار و سرزمین یخ زده ، در کنار تجربه ای از هیجان ، که هزینه های آن را برایش قابل قبول می سازد ، نگرانی محدودی را تجربه می کند ، اما می داند به زودی خاتمه می یابد و مهم تر آن که به زودی بی معنا می شود و حتی در ظرف چند روز تبدیل به خاطره ای پر مشتری می شود که همه جا ، شنونده ی روایتش ، حق را به او می دهد و تا چند روز بعد از آن ، او را به همین سادگی ، از یک دختر ساده ی شیک پوش ، به زنی مبارز و سیاسی و پیکارجو تبدیل می کند !!
چهره ی این دو زن ، نشان می دهد که هر دو با موقعیتی مواجه شده اند که از آنچه گمان می کردند ، متفاوت تر است . جناب سروان خانم ، تا قبل از حضور در میدان و تا هنگامی که در جمع امثال خود بوده ، سرشار از احساس قدرت ، و به احتمال قوی ، اقتدار و حقانیت بوده است . اما وقتی به تنهایی با ماجرا روبرو می شود ، به خصوص وقتی نگاه و به ویژه لبخند های تمسخر آمیز مردم را می بیند ، آن احساس قدرت از او رخت بر می بندد و باور می کند که تنها است و اعتماد خود را از دست می دهد و گاه حتی بدتر از آن، فقط احساس در اختیار داشتن ” زور “ می کند ، و البته می داند که این ” زور ” نیز متعلق به خود اونیست . چه بسا یکی از این زنان رنگین ، زوری بیشتر از او داشته باشد ، اما شرایط برای اعمال زور زنان رنگین ، مناسب نیست . این احساس زورمندی به جای احساس اقتدار و حقانیت که تا چند دقیقه ی پیش با جناب سروان بود ، کار را بر او ، سخت می کند .
مواجهه ی زن با زن ، بسیار متفاوت است با مواجهه ی مرد بازن . توجه کنید که پلیس مرد ، نگاهی زیبایی شناسانه به زن رنگین دارد . زن پاسبان اما ، زن است و به احتمالی خالی از احساس جذب نسبت به زن رنگین ، بلکه او را رقیب خود نیزمی داند که با لوندی و عشوه گری اش امثال زن پاسبان را حتی در حریم خصوصی اش خلع سلاح می کند . وقتی زن پاسبان در حریم خانه اش با زبان بی زبانی و شاید هم با زبان روشن و آشکار ، از شوهرش می شنود که دوست دارد مثل همین زنی که او می زند و بازداشتش می کند ، لباس بپوشد و آرایش کند ، دیگر چه جایی برای انجام ماموریت اداری می ماند . یا در دل ، زن رنگین را نفرین می کند که حتی نزد شوهر او، مانند الگوی قابل قبول و حتی تحسین شده ای از زن بودن و اعمال زنانگی ، جلوه کرده است . یا باز هم باید در دل به زن رنگین غبطه بخورد و او را در حالی که محسود او است به عنوان یک خلافکار از میان بردارد . این احساس خیلی زود و بی واسطه ، پلیس زن را نزد خودش محکوم می کند و به مثابه یک انسان دو رو نشان می دهد که در نهایت به تخریب درونی شخصیت اش منجر می شود .
می بینید که این ماموریت برای پلیس خانم ، چقدر سنگین است . آقایانی که رانندگی کامیون یا فلان رشته ی مهندسی را برای زنان وظیفه ای سنگین و شاق می دانند ، نمی دانند که با روانه کردن زن پاسبان به خیابان ها و برای چنین ماموریت هایی ، کاری به مراتب شاق تر و سنگین تر از رانندگی کامیون بر دوش های یک زن گذاشته اند !!
بهانه ی مردان رئیس آن است که از نظر شرعی ، زن باید به زن تذکر اخلاقی بدهد یا موقع بازداشت به او دست بزند ، اما چه بسا برای بر هم ریختن وحدتی که زنان به مراتب راحت تر از مردان می توانند ، در عرصه ی امور اجتماعی و سیاسی به آن دست یابند ، زنان را به جان هم می اندازند و می دانند که این تفرقه ، در کاهش قیمت در بازار سکس چه بهره ها دارد . نشانه ی نادرست بودن بهانه ی مردان رئیس در روانه کردن پلیس های خانم به خیابان ها برای برخورد با خانم های رنگین ، این است که بعد از دستگیری زنان رنگین ، آن ها را اغلب به محیط هایی بسیار خصوصی تر می برند و کار بازجویی از آن ها را هم ، عموما مردان انجام می دهند . و احتمال وقوع خلاف شرع هم ، درآن مکان ها ، بسیار بسیار بیشتراز عرصه های عمومی مانند خیابان است . ظاهرا ، شرع و شرعیات فقط در حد نمایش پای بندی روسا در ملاء عام ، رعایت می شود . اما همین آقایان ، در مکان های خصوصی ، از امتیازات ویژه تری نیز برخوردارند. دلیل عمده ی آن هم این است که محیط های خصوصی ما در ادارات ، ظاهرا تحت هیچ نظارت جدی و پرسش گری و پاسخ گویی قانون مندی نیستند !!
برخورد هایی از نوع آن چه در تصویر مشاهده می شود ، حرمت زنان را به شدت کاهش می دهد و گاه بسیار مضرتر از حرمت شکنی تعمدی زنان رنگین است . کاهش ارزش زن ، او را بیش از پیش به مثابه کالا جلوه گر می سازد . شاید افزایش شدید آمار طلاق هم از همین امر نشات می گیرد . زنی که در خیابان ، ناگهان در مورد رفتار های خالصانه ی زنانه و بلکه جنسی اش مورد شدیدترین بازخواست و گاه حتی خشونت قرار می گیرد ، موجودی تماما جنسی و سکسی می شود . به نگاه مردان حاضر در تصویر ، دقت کنید . این گونه بازخواست ها حتی لایه ی پنهان شده ی جنسی و سکسی زنان را برای خود زنان هم بی پرواتر یادآوری می کند و از این طریق شرایط برای کسانی بازتر و مهیاتر می شود که این جناب سروان خانم و همکارانش ، ظاهرا در پی مبارزه با آن ها هستند . اصولا این گونه صحنه ها ، خیابان های ما را به اطاق خواب شبیه تر می سازد و فضا را جنسی تر و سکسی تر می کند .
از ما گفتن بود !!
————————————————————————————–
* نگاهی ویژه بود به آن چه تحت عنوان ارتقاء امنیت اجتماعی یا هر عنوان دیگری ، هر سال از اواسط بهار تا اواخر تابستان ، با شدت بیشتری از سایر فصول و ماه های سال اجراء می شود . لطفا نظر موافق یا مخالف خود را بطور مستدل بنویسید .
** کرگدن ، همان شاعر و طناز مشهور بلاگستان هم طبق معمول و مرسوم همه ساله ی خود تعریضی به موضوع دارد .
عزاداران جناب فاطمه ی زهرا ء (س) و جوراب شیشه ای خانم ها !!
بسمه تعالی

پارسال همین موقع ها هر طوری بود خودمان را به هواپیمای ایران ایر تور ساعت یک بعد از ظهر پنج شنبه رساندیم و راهی مشهد شدیم. مهمان هتل پارس بودیم که پنج تا ستاره کنارش کشیدن و غیر از فضای تمیز و بسیار بزرگی که در جاده وکیل آباد دارد بیشتر به هالیدی این (Holiday Inn ) های آمریکایی می ماند که در استاندارد بین المللی هتلی حداکثر سه ستاره است. اما می گویند در مشهد بهترین است. ضمناً وایرلس( Wireless ) هم هست ( البته خیال بد نکنید ها . به خدا مهمان جیب مبارک بودیم ) . دست و رویی می شوریم و با مینی باس هتل عازم حرم می شویم. آن جا پر از سیه پوشانی است که به دنبال جناب فاطمه ی زهراء(س) می گردند. زن و مرد، بزرگ و کوچک و شهری و روستایی، همه آمده اند. آمده اند که به امام رضا (ع) هم که به عزای مادرش نشسته، سر سلامتی بدهند. خیلی هاالبته طبق آداب ملاقات و زیارت یک آدم خیلی مهم ، لباس های پلو خوریشان را پوشیده اند. هر چه به صحن و سرای درونی تر نزدیک می شوی، جمعیت انبوه تر و پر سر و صداتر می شود. همهمه ، طوری است که انگار هر کس به زبان خاص خودش با امام رضا درد دل می کند.
من عاشق جمعیت و جماعتم ولی جرات نمی کنم از دروازه مشرف به ضریح جلوتر بروم که جماعت از سر و کول هم بالا می روند و همهمه ی بم مردانه در هیاهوی زیر زنانه آمیخته و دارم فکر می کنم امام رضا چطور این همه آوای ملت متقاضی را سرت (sort) می کند. چه کار سختی باید باشد که یک امام غریب حواسش به مطالبات همه باشد و چه کار سخت تری است که توقع همه را پاسخ گوید ، هم آن که از روستاهای بوشهر آمده و لنگ لنگان او را صدا می کند بفهمد و هم او را که از ناف تبریز آمده ببیند و یک گوشه چشمی هم به ما داشته باشد که مهمان یک شبه ایم و مثل خودش و مثل خیلی از دیگران که این جا هستند غریبیم .
خسته شدم، کف پایم می سوخت و احساس کردم انگشت بزرگه ی پای راستم بی حس شده، گفتم ” آقا ” ببخش ، ما که رفتیم یه گوشه ای بشینیم. اما مگر جای خالی بود. این آقایان خدام هم تند تند این چوب پشمکی رنگی شان را تکان می دادند و می گفتند برادران حرکت کنید . ما هم باید جزء برادران حرکت می کردیم. در همین حین و بین حاج آقا را دیدم که خادم افتخاری است و من هم افتخار آشنایی با ایشان را دارم و مرا برد به یکی از دفاتر نذورات و مخفیانه دو تا تکه پارچه ی سبز و دو تا هم بسته ی مخلوط نمک و برنج داد و گفت که یکیش را در یک دیگ برنج بریزی چنان برکت می کند که تعجب می کنی. لحظاتی بعد یکی از دانشجویانم را دیدم در بخش خانوادگی با شوهرش و دوقلوهای خوشگلش که یک قل تازه ی دیگر هم بغلش بود و چون خودمان خیلی اهل دیگ نیستیم ، یک بسته از برنج ها را بهش دادم.
آمدیم تا بغل کفشداری ۱۰ که فضای بازی بود، خیلی هم بازبود، اما باید می گشتی وسط یک سالن زن و دختر. چقدر یک دفعه قحط الرجال شد، هفت هشت نفری بیشتر نبودیم و به اندازه یک نصفه تن آدم، آن هم روی برآمدگی نبش ستون جا بود، با یک ، ببخشید ، نشستم. برادران بیشتر جا باز کردند و وسط پشتم را تنظیم کردم با برآمدگی نبشی ستون، خیلی کیف می داد. پاهام را هم دراز کرده بودم که سه چهار تا دختر بچه و پسر بچه ، مسابقه ی دو با مانع گذاشته بودند و از روی پای من می پریدن.
صدای بلندگو و تلفظ غلیظ “ح” الحمدلله توجهم را جلب کرد. روبروی من اما با فاصله زیاد یک آخوندی روی صندلی و پشت میز بود که من فقط تصویر کوچکی از او را می دیدم ، اما صدای محکمی داشت و به مناسبت شهادت حضرت فاطمه ی زهراء شروع کرد به صحبت کردن و از همان مقدمه می گفت : چرا زن ها جوراب شیشه ای می پوشند و خیال می کنند امام رضا فقط همین داخل حرم را می بیند و تا از حرم بیرون می روند چادرشان را بر می دارند. حدیث و روایتی هم خواند که پیامبر (ص) یک وقتی به شدت می گریست و فاطمه از ایشان علت این زاری را پرسید و او در جواب گفت : زنان امت را در وضع خیلی بدی دیدم در قیامت، که به علت حفظ نکردن حجاب ، از موهایشان آویزان بودند و پوست سرشان کنده می شد. می گفت : البته آن مو کشیدن ، با مو کشیدن هایی که الان هم مادران ، موهای دخترانشان را برای تنبیه می کشند !! خیلی خیلی فرق دارد و بسیار بسیار سخت تر و دردناک تر است !! من سعی کردم که دیگر گوش نکنم…
قصد خداحافظی کردیم که باران خوشی می آمد و توفیق اجباری و ساعتی بیشتر در آن هوای خوش در یکی از رواق ها به تماشا ماندیم. انگار امام رضا هم دلش نمی خواست ما برویم . بوی نور ملکوت می آمد و مردم مشتاق در دسته های کوچک و بزرگ ، زیر همان باران به مناطق داخلی تر می رفتند. یکی از خدام هم که عصایی در یک دست و همان چوب پشمکی رنگی را در دست دیگر داشت ، زیر باران ایستاده بود و گه گاه جلو می آمد و با صدای پر هیبتی که به سن او نمی خورد، خانمی را مورد خطاب قرار می داد : چادرت را سرت کن ، موهات را هم بکن تو.
باران که از شدت افتاد با امام رضا خداحافظی کردیم و رفتیم دنبال گشت و گل گشت به مجتمع تجاری زیست خاور و برای اولین بار با پدیده ای به نام ” خط معراج ” آشنا شدیم و صاحب و استاد آن آقای سعید بصیرت که خوش نوشته و نقاشی کرده و کارهایش همه توی مایه های مذهبی بود. دلم نمی خواست از فروشگاه و نمایشگاهش بیرون بیایم ، که همه حرف و خط عشق بود و جلال و جلوه ی نور آیات که با دل ربایی بر بوم های زیبایی نقش بسته بودند.
و چه کانترست تاسف آوری در جان آدمی می نشیند که چگونه یک آخوند بی سلیقه ، در آن فضا و بارگاه ملکوتی ، این همه دل مشتاق را با کلمات خشن و جهنمی خود دور می کند و فراری می دهد و عیش تشرف این همه مهمان گلزار حبیب غریب را ، حتی اگر درست روایت شده باشد، به یکی از تلخ ترین خواب های پیامبر رحمت و مرحمت می آویزد ، اما در گوشه ای از یک تجارت خانه ی بزرگ، هنرمندی پاکیزه سیرت، ازچار تا چوب و تخته و رنگ و کاغذ، با خوشنویسی و نقاشی و فضا آرایی چه ها که نمی کند با آیت الکرسی علیه السلام. او چگونه فرشتگان را با آن الفاظ درشت و کلمات زمخت از آن فضای بهشتی امام رضایی می پراکند و به تماشای جهنم می برد و این چگونه با خط و قلم خود ملائکه ی بهشت را به زیر زمین زمخت و تجارت کده ی “زیست خاور” می آورد و بندگان خداوند سبحان را با این ” خط معراج ” و با این زیبایی خود آفریده سرمست می کند و به عرش می برد و متاسفانه اسم آن که در حرم ملکوت ، فضا را به خشونت و ظلمت ذهن خود می آلاید ، “روحانی” گذاشته اند و این را که در این تاریکی انبار پول و اسکناس و سکه، نور افشانی می کند “جسمانی” !!
یا حق
استاد راهنمایی که شیر بود !!
بسمه تعالی
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه ی خود با جديت هرچه تمامتر در حال تايپ کردن بود. در همان حال، روباهی او را ديد :
روباه: خرگوش ، داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم !!
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامه ت چي هست؟
خرگوش: در مورد اين که يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره !!
روباه: احمقانه است، همه مي دونن که خرگوش ها، روباه نمي خورند !!
خرگوش: مطمئن باش که مي تونن، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا !!
خرگوش و روباه با هم داخل لانه ی خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد :
گرگ: خرگوش چي داري مي نويسي؟
خرگوش: دارم روي پايان نامه م که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم !!
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به نوشتن ادامه داد .
اما در لانه ی خرگوش چه خبراست ؟!!
در لانه ی خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته است.. در گوشه ی ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان و دندان خودش است !!
نتيجه :
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه چه باشد .
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد.
مهم اين است که استاد راهنماي !! شما چه کسی باشد ؟!!
یا حق
زمانه ی همانندی با دیگران !!
بسمه تعالی
طرف هر روز دیر سر کار حاضر می شد . وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم .
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر نباید دیر سر کار بیاید !!
طرف اگر مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها ، آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود .
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است ترم بعد برای تدریس دعوت نشود !!
طرف اگر نمی توانست کار مشتریان را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها می خواستند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند !!
روزی با خود فکرکرد که باید کاری بکند . باید خودش را اصلاح می کرد !! ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد !!
طرف از آن پس هر روز به موقع سرکارحاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه ی سفارش های مشتریانش را قبول می کرد
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد !! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت ، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس زیاد می گفت : خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !! سفارش های مشتریانش را قبول می کرد ، اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده ، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده و … !!
حالا دیگررئیسش خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که کلاس های استاد منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!
اما او دیگر با خودش « صادق » نیست .
او الان یک بازیگر است .
همانند بقيه ی مردم !!
ارادت و عبادت با ذلت !!
بسمه تعالی
اگر تکراری هم هست لطفا بار دیگر از سر تا ته بخوانید و بدانید که زیارت خانه ی خدا به نفع چه کسانی تمام می شود و فکر کنید که آیا آن خدای ” عزیز” و ” با غیرت ” می پسندد که بندگانش این چنین مال و ناموس و عزت و غیرتشان را به هدر بدهند و گردن ظلم را کلفت تر کنند ؟!!
|
متهم هم حسین آقا !!
بسمه تعالی
می دانم که من نه سر پیازم و نه ته خیار و نه آقای حسین شریعتمداری رئیس کیهان برای حرف های من و امثال من تره خرد می کند و نه خانم شیرین عبادی برنده ی جایزه ی صلح نوبل به دفاع من و امثال من نیاز دارد ، اما :
۱ – این که حسین شریعتمداری مدیر یک روزنامه ی کم مخاطب و شر و شوری که نقش توپ خانه ی مطبوعات را بازی می کند و مخالفان نظرات خودش را به سلابه ( صلابه ) می کشد ( در حالی که وزن صفحات آگهی های روزنامه ی همشهری ، چند برابر وزن کل روزنامه ی کیهان است ) چطوری حتی از توی اتاق خواب و توی دماغ و غیره ی آدم ها ، نه فقط در ایران بلکه در سرتاسر جهان ، خبر دارد و برای هر کدامش هم چند تا سند دارد ، خدا وکیلی همین طوریش آدم را دچار یک فقره عارضه ی سکته ی کامل قلبی و مغزی و غیره می کند و زهره ی آدم از ترس این ” یوم تبلی السرائر” ( روزی که رازها آشکار شوند ) ی که زیر بغل ایشان است ، به کلی آب می شود !!
۲ – ای من فدای این فضای باز دادگاه و رسانه ی ملی بشوم که جه قدر این بندگان خدا ، مردم سالاری بوده اند و ما گاگول های هیچ مدان ، چشم های چپ و چوله مان را باز نمی کردیم تا ببینیم این دادگاه های ما با چه صبر و حوصله و متانتی ، دست متهم را باز می گذارند تا هر چه دلش می خواهد بگوید !! و بنده ی خدا رسانه ی ملی هم که آخی تا حالا دفاعیات که هیچ ، حتی حملات و مهاجمات همه ی متهمین عزیز را از شبکه های مختلف و به دفعات پخش می کرده و ما آدم های ، لا اله الا الله چه بگویم ، نفهم ، دو دقیقه که سهل است ، دو تا چهل و پنج دقیقه هم وقت نمی گذاشتیم که متوجه شویم که مثلا این که نادر شاه افشار ( که بهتر است او را از این به بعد نادر خان خطاب کنیم ) به هندوستان حمله کرده ، تقاصش را الآن باید نوادگان مرحوم افشار نادری ، که فقط یک فقره از موقوفاتش همین باغ و بیلاغی است که رو به روی زعفرانیه محل دفتر و دستک لغت نامه ی دهخدا شده ، پس بدهند !!
۳ – این جانب با مشاهده ی دو نوبت پخش جلسه ی دادگاه محاکمه ی متهم حسین شریعتمداری رئیس روزنامه ی کیهان ، شخصا اعتراف می کنم که دیشب ، شب جمعه و امروز ، روز جمعه مورخ دوم وسوم اردیبهشت ماه سنه ی یک هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی ، چشم و گوشم باز شده و به حقیقت وجود آزادی و برابری متهمان در دادگاه و سهمشان از رسانه ی ملی ، پی برده و هر چه ، هر جا و هر وقت در نکوهش این دو دستگاه محترم مردم سالار نوشته یا گفته و یا حتی در خیال باطل خود ، یک ذره به آن ها کج نگاه کرده ام ، اشتباه بوده و توبه می کنم و حلالیت می طلبم !!
۴ – البته و اما نمی دانم و اهمیتی هم ندارد که در این برابری و مساوات حق و حقوق متهمان در دادگاه و در رسانه ی ملی : الف : چرا بعضی متهمان برابر ترند و می توانند با لباس کامل و رسمی ، هیچ یک از اتهامات منتسبه را نپذیرند و از دادگاه طلب کار هم باشند و به جای دفاع از خودشان ، به اندازه ی وقت یک بازی رسمی فوتبال و اگر لازم باشد با وقت اضافه و غیره و با خیال راحت و با ارامش و بدون دلهره ، به شاکی خود ، به وکلای شاکی ، به اصحاب تعیین کننده ی جایزه ی نوبل ، به همه ی برندگان جایزه ی نوبل و به همه ی کشورهای دنیا ، قربت الی الله ، فحش بدهند و مثلا بگویند که چون … قارداش صفدر در اردبیل از رودخانه ی ارس تعریف کرده یا به دریای مازندران علاقمند است ، بنابر این صغرا خانم هم که در بندر لنگه نسبت به آن رودخانه و آن دریا ابراز علاقه کرده ، هم مامور قارداش صفدر است و هم با او رابطه ی نامشروع دارد !! از همه مهم تر این که : اولا صغرا خانم غلط می کند که از رود خانه خوشش می آید ، ثانیا غلط می کند که از دریا تعریف می کند ، ثالثا غلط می کند که مثل قارداش صفدر فکر می کند و رابعا نتیجه می گیریم که این پدر سوخته های بی شرم ، هر دوشان نوکر و کلفت و مزدور چین و روسیه ی فلان فلان شده اند که با صهیونیست ها چیک تو چیک اند و ب : چرا بعضی متهمان ننه مرده ، بر عکس متهمان دسته ی الف ، در دادگاه با هزار ترس و لرز و در حضور یک عده آدم که از اتاق خواب در آمده اند و تماشا می کنند ، فقط می توانند خویشتن خودشان ( و اگر لازم دانسته شود ، اعضای خانواده و دوستان و رفقایشان ) را محکوم کنند و به خلاف همان گروه الف ، همه ی اتهامات وارده را می پذیرند و چند تا هم روی آن می گذارند و کارهایی را هم که اندازه ی قد و قامتشان نیست ( حتی اگر بالای برج میلاد هم ایستاده باشند ، هنوز نمی توانسته ، نمی توانند و نخواهند توانست انجام دهند ) را به عهده می گیرند ؟!!
اگر کسی فهمیده ، مرحمتا ما را و گاگول های دیگر امثال ما را که خیال می کنیم بلا به نسبت در این سرزمین و ته زمین و زیر زمین زنده ایم و زندگی می کنیم ، هدایت کند و الا دست به عمل کاملا خلاف ” خود هدایت کنی ” می زنیم و خودمان خودمان را هدایت می کنیم ها !! بعدا کسی نگوید ما نگفتیم و مدعی شود که ما حتی خویشتن خودمان را هم کج و کوله هدایت کرده ایم ، چه رسد به … !!
یا حق
