شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  
شمارنده

ناستالژی لباس جنگ بیابانی و فوبیای لباس جنگ خیابانی !!

بسمه تعالی

امشب ، یعنی همین شنبه شب که مصادف شده بود با عید مبعث ، یکی از شبکه های صدا و سیما ، اخراجی های دو را نشان داد . البته من نگاه نکردم . هر چند نگاه کردن و نگاه نکردن من و امثال من ، از سفارش شده گی این تحفه ی ده میلیارد تومانی  رکورد شکن تاریخ سینمای این مرز و بوم ، مانند بعضی کتاب های سفارش شده که به چاپ های نجومی هم رسیده اند ، چیزی کم نمی کند ، اما عجیب هر دوی این فیلم و کتاب مرا به فکر فرو برده اند و زوم مرا برداشته اند و صاف گذاشته اند روی لباس . نه  هر لباسی البته . لباس جنگ . عجب حکایتی است این نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ ( دیروز ) و اوضاع زمان صلح ( امروز ). یا شاید به قول این بچه های نظری – فرهنگی ” خوانش ” دیگرش هم بشود ، نسبت رنگ لباس نظامیان و سپاهیان با اوضاع زمان جنگ دیروز که جنگ با بیگانه بود و اوضاع زمان جنگ امروز که جنگ با خودی است . بیخود نیست که خیلی ها هنوز هم دلشان هوای همان تنگناهای نفس گیرجنگ دیروز را می کند که در سرمای کوهستان و گرمای دشت ، با دست های نه چندان متفاوت از خالی ،  با متجاوز بیرونی می جنگیدند و این اوضاع دل تنگ امروز را نمی پسندند که جنگ از بیابان ها به خیابان ها منتقل شده است !!

منظورم این است که در آن زمانه ی جنگ در بیابان و جنگ با متجاوز بیرونی ، همچنانکه ( ولو به ظاهر ) همه ی رزمندگان یک دل و یک زبان در مقابل دشمن بیگانه ایستاده بودند ، رنگ لباس همه شان هم به شهادت همه ی فیلم ها و عکس ها و مستنداتی که سال هاست در رسانه ها نشان داده می شود و آن چه خودم از نزدیک دیده ام ، یک رنگ بود ، خاکی بود و همه هم یک نام داشتند و آن  ” رزمنده ” بود و والسلام .

اما انگار پارسال تا حالا که جنگ ، جنگ با خودی شده و جنگ خیابانی ، قضیه بر عکس شده و اوضاع فرق کرده . حداقل من تا پارسال و امسال ندیده بودم . این بار ، این نظامیان و سپاهیان ما هستند که به جای رزمنده ، اسامی متنوع و متفاوتی مانند : کماندو ، گارد ،ضد شورش ،  بسیج ، لباس شخصی و اطلاعاتی و غیره دارند . لباس هایشان هم خودش یک بازار فشن است ، از سیاه سیاه و سبز سبز و خاکی و آبی و غیره . با اسلحه های گرم و سرد  جورواجور و غیره که در حکم انتقال زاغه های مهمات به خیابان هاست . آن زمان ماشین های حامل رزمندگان بیابانی ما خاکی و درب و داغون بود . اما حالا همه ی ماشین های جنگاوران خیابانی ، نونوارو شیشه دودی و سواری و ون و مینی بوس و مینی باس و اتوبوس و غیره شده ، اندازه ی چند تا نمایشگاه ماشین !! طرف مقابل هم که ظاهرا ، پای پیاده و دست خالی زده به خیابان که اگر بشود و فرصتی پیش آید ، از حنجره ا ش استفاده کند و چیزی بگوید و الفرار !!

بنظرم آن لباس بیابانی دیروزی که نشانه هایی از خاکی بودن و یک رنگ بودن را با خود داشت ، به نوعی لباس ” وحدت “ هم بود و این لباس خیابانی رنگارنگ و متفرق  امروز به نوعی دیگر ، فقط لباس ” وحشت “ است !! آن جا ، آن زمان ، با همه ی احوال ، رنگ لباس رزمندگان ، یکی بود و رزمندگان در کوه و دشت و شهر و روستا ، طرف خودشان را می شناختند . خوب هم می شناختند . مردم هم آن ها را می شناختند .حالا اما ، اوضاع غریبی است . با این همه زاغه ی مهمات و بنگاه ماشین و شووی لباس و رنگ که به مناسبت هایی به خیابان ها منتقل می شوند ، آدم انگار هیچ کدامشان را نمی شناسد !!

این حال و هوا بدجوری عیدانه ام را ضایع کرده !!  ببخشید . غرض حال گیری نبود . پیش آمد .

عیدتان مبارک

۱۲ Responses to “ناستالژی لباس جنگ بیابانی و فوبیای لباس جنگ خیابانی !!”

  • دوست قدیمی:

    عید بزرگ و زیبا و باشکوه مبعث آقای واقعی عالم حضرت محمد مصطفی بر شما و بر همه مبارک باشد. استاد دیشب که فیلم اخراجی های ۲ را می دیدم به نظرم رسید این نظام سیاسی ما اجازه می دهد آن را مسخره کنی و سر به سرش بگذاری با شرط و شروطی،البته بدوت ترق و توروقی، اما، ولی، ولیکن، با هیچ شرط و شطری اجازه انتقاد نمی دهد. جالب نیست به نظر مبارک تان احیانا؟در باره مظلومیت خیابان ها هم باید یک بار حسابی چیزی بنویسید. از انقلاب فرانسه به این سو خیابان ها به هر بهانه ای یا به تصرف مردم انقلابی در می آید یا قرق نظامیان حکومت ها می شود.بیچاره خیابان ها . بیچاره تر از آن پیاده روها. اما تا دلتان بخواهد خانه های مان از جان مان هم عزیز ترند و صد تا صاحب دارند. خودمان نباشیم ماشاالله ورثه مثل مور و ملخ هوایش را دارند.

  • مقایسۀ خلاقانه و هوشمندانه ای بود..

  • ای وای که دلم حسابی گرفت

  • خوب بود
    دوست داشتم :)

  • خیام:

    عید شما هم مبارک یادمان باشد که پیامبر نور و رحمت فرمود: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق
    حال ما کاری نداریم که کدام طرفی هستی !
    آقاااااااااااااااااااااا ما به کلی با آدم کشی مخالفیم…
    و باز هم یاد روزهایی که دشمن فقط روبرو بود، بخیر …

  • دوست قديمي:

    استاد جان عزيز گمان نمي فرماييد ” جامعه شناسي زميني” مظلوم شما اندك اندك تبديل به جامعه شناسي زيرزميني مي شود؟ روي زمين هزاران موضوع يا به قول قديمي تر ها سوژه و به قول امروزي تر ها ابژه براي بررسي و تمرين تفكر جامعه شناسانه وجود دارد؟ زيرزمين كه برويد زبان تان هم زيرزميني مي شود و مي شود انچه امروزه ثمرش را مي بينيم. ما زماني زيرزميني بوده ايم و ديديم ثمرش را نيكي چه بدي داشت كه يك بار نكردي. ببخشيد از دستم در رفت. رو زمين باشيم جامعه شناسي حال و احوالش بهتر مي شه.يا علي.

  • زهرا:

    استاد جسارتاً کمتر غر بزنید.زندگی رنگارنگ راببینید.اگر لباس رزم رنگ و وارنگ شده باید به خودمان مراجعه کنیم شاید ما هم رنگی شدیم.زود به زود رنگ عوض می کنیم شاید.

  • مي‌خواستم شعري براي جنگ بگويم
    ديدم نمي شود
    ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم:
    بايد زمين گذاشت قلم‌ها را
    ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
    بايد سلاح تيزتري برداشت
    بايد براي جنگ
    از لوله تفنگ بخوانم
    با واژه فشنگ
    مي خواستم
    شعري براي جنگ بگويم
    شعري براي شهر خودم- دزفول -
    ديدم كه لفظ ناخوش موشك را
    بايد به كار برد
    اما
    موشك
    زيبايي كلام مرا مي كاست
    گفتم كه بيت ناقص شعرم
    از خانه هاي شهر كه بهتر نيست
    بگذار شعر من هم
    چون خانه هاي خاكي مردم
    خردوخراب باشدو خون آلود
    بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
    بايد كه شعر خشم بگويم
    شعر فصيح فرياد
    - هرچند ناتمام-
    گفتم:
    در شهر ما
    ديوارها دوباره پر از عكس لاله هاست
    اينجا وضعيت خطر گذرا نيست
    اژير قرمز است كه مي نالد
    تنها ميان ساكت شب ها
    بر خواب ناتمام جسدها
    خفاش هاي وحشي دشمن
    حتي ز نور روزنه بيزارند
    بايد تمام پنجره ها را
    با پرده هاي كور بپوشانيم
    اينجا
    ديوار هم
    ديگر پناه پشت كسي نيست
    كاين گور ديگري است كه استاده است
    در انتظار شب
    ديگر ستار گان را
    حتي
    هيچ اعتماد نيست
    شايد ستاره ها
    شبگردهاي دشمن ما باشند
    اينجا
    حتي
    از انفجار ماه تعجب نمي كنند
    اينجا
    تنها ستارگان
    از برج هاي فاصله مي بينند
    كه شب چقدر موقع منفوري است
    اما اگر ستاره زبان مي داشت
    چه شعرها كه از بد شب مي گفت
    گويا تر از زبان من گنگ
    آري
    شب موقع بدي است
    هر شب تمام ما
    با چشم هاي زل زده مي بينيم
    عفريت مرگ را
    كابوس آشناي شب كودكان شهر
    هر شب لباس واقعه مي پوشد
    اينجا:
    هر شام خامشانه به خود گفتيم
    شايد
    اين شام،شام آخر ما باشد

    اينجا
    هر شام خامشانه به خود گفتيم
    امشب
    در خانه هاي خاكي خواب آلود
    جيغ كدام مادر بيدار است
    كه در گلو نيامده مي خشكد؟
    اينجا
    گاهي سر بريده ي مردي را
    تنها
    بايد ز بام دور بياريم
    تا در ميان گور بخوابانيم
    يا سنگ و خاك وآهن خونين را
    وقتي به چنگ و ناخن خود مي كنيم
    در زير خاك گل شده مي بينيم:
    زن روي چرخ كوچك خياطي
    خاموش مانده است
    اينجا سپور هر صبح
    خاكستر عزيز كسي را
    همراه ميبرد
    اينجا براي ماندن
    حتي هوا كم است
    اينجا خبر هميشه فراوان است
    اخبار بارهاي گل و سنگ
    بر قلبهاي كوچك
    در گورهاي تنگ
    اما
    من از درون سينه خبر دارم
    از خانه هاي خونين
    از قصه ي عروسك خون آلود
    از انفجار مغز سري كوچك
    بر با لشي كه مملو روياهاست
    - – روياي كودكانه ي شيرين
    از آن شب سياه
    آن شب كه در غبار
    مردي به روي جوي خيابان خم بود
    با چشم هاي سرخ و هراسان
    دنبال دست ديگر خود مي گشت
    باور كنيد
    من با دو چشم مات خودم ديدم
    كه كودكي ز ترس خطر تند مي دويد
    اما سري نداشت
    لختي دگر به روي زمين غلتيد
    و ساعتي دگر
    مردي خميده پشت و شتابان
    سر را به ترك بند دو چرخه
    سوي مزار كودك خود مي برد
    چيزي درون سينه ي او كم بود….
    اما
    اين شانه هاي گرد گرفته
    چه ساده و صبور
    وقت وقوع فاجعه مي لرزند
    اينان
    هر چند
    بشكسته زانوان و كمر هاشان
    استاده اند فاتح و نستوده
    - بي هيچ خان و مان
    در گوششان كلام امام است
    - فتواي استقامت و ايثار-
    بر دوششان درفش قيام است

    باري
    اين حرفها ی داغ دلم را
    ديوار هم توان شنيدن نداشته است
    آيا تو را توان شنيدن هست؟
    ديوار
    ديوار سرد و سنگي سيار
    آيا رواست مرده بماني
    در بند آنكه زنده بماني؟
    نه
    بايد گلوي مادر خود را
    از بانگ رود رود بسوزانيم
    تا بانگ رود رود نخشكيده است
    بايد سلاح تيز تري برداشت
    ديگر سلاح سرد سخن ، كارساز نيست…

  • دوست قديمي:

    اين اشرف خانم گيلاني عجب دل پري داشت بنده خدا. خدا به همه آرامش و آسايش عنايت بفرمايد اما راستي عرض خودم داشت يادم مي رفت. استاد جان عزيز و نازنين من گمان مي كنم كه اين ” فوبيا” ي شما ريشه در همان ” ناستالژي” محترم تان دارد. باور بفرماييد.

  • سلام
    این که دیگه حس نوستالوژی و خوانش دوباره نمی خواهد که. اون موقع می خواستند بجنگند امروزه می خواهند نمایش بدن و بترسونن. این که دیگه انقدر فسفر سوزوندن نداره. حالا دولت یک مقدار از پول یارانه بنزین و خرج لباس اینها کرده شما خودتو ناراخت نکن. مگه چی می شه یک کم از جیبت برای ترسیدن خرج کنی دکتر جان. می گن هنگام ترس یک هرمونی ترشح می شه که لذت بخشه بر اساس این اینهمه اسباب بازیهای ترسناک و وحشت آور شهر بازی را درست کردند حالا برای ما بدبخت بیچاره ها شهر بازی اومده در خونمون شما ناراحتید؟
    راستی به روزم وقت کردید سر بزنید

  • امیررضا:

    استاد جان خودت را برای یک بار هم که شده بگذار به جای آن خانمی که از قضا کارمند دانشگاه هم هست که در روز ۲۵ خرداد که راهپیمائی در سکوت معترضین (تبدیل به اشوب و زد و خورد شد)در حال انچام بود در حین رد شدن از خیابان به جرم چادر داشتن ناگهان پشتش سوخت و وقتی برگشت با آقای نسبتا مسنی طرف شد که داشت بر و بر نگاهش می کرد و تا آمد حرف بزند کله ۷، ۸ نفر را دور خودش دید و از ترس بدون کلامی دوید و رفت حالا از نظر آن خانم این گفته شما ناشی از این است که شما فقط و فقط از دریچه مونیتور کامپیوتر یا قاب جادوئی ماهوارههای آن ور آبی همه چیز را دیدی و خودتون در بطن جریان نبودی و از شما چه توقعی باید داشت شما تلاش برای ایجاد امنیت را جنگ علیه خودی تعریف می کنی. چشمها را باید شست جور دیگر باید دید…..

  • رزمنده دیروز،وامانده امروز:

    سلام
    به قول یک ضرب المثل اسپانیایی
    “حقیقت ،گل سرخ هردوخاردارند”
    یاحق