مرداد 1389
ش ی د س چ پ ج
« تیر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  
شمارنده

برای پدرم که بوی عید می داد

بسمه تعالی

نمی دانم چرا دائم باید حسرت ایام و لیالی و سال های گذشته را بخوریم ؟

یادش به خیر . یاد نوروز های نو به نو . نوروز های شاد . نه سفری در کار بود و نه دریائی و نه باغی و نه پارکی . چارتا و نصفی کوچه پس کوچه های سروستان بود و والسلام . اما نو بود . شاد بود . بوی عطر بهار می داد . بوی شکوفه ی زردالو و بادام و سیب و بها ر نارنج . بوی خوش عاطفه در هوا پخش می شد . بوی آشتی و آشتی کنان می آمد . بوی لباس نو . بوی کفش نو . بوی پول نو . بوی رنگ و روی نو .بوی خانه تکانی . بوی تمیز شدگی خانه ها . بوی سبزه هائی که دور کوزه ها و داخل بشقاب ها هر روز سبز تر می شدند . بوی نان تازه . بوی نان شیرینی تازه . بوی شیرینی تازه که پدرم برای عید از شیراز می آورد . بوی آجیل تازه که یواشکی به پسته ها و فندق ها و بادام هاش ناخونک می زدیم . بوی قوم و خویش . بوی دیدار . بوی صله ی رحم . بوی احترام . بوی ادب . بوی آداب . بوی بزرگی و کوچکی . بوی نوبت . بوی اولویت دیدار بزرگان و بیماران . بوی خوش دسته دسته آدم که به دیدار پدرم می آمدند و به طبقه ی بالا و به اتاق پنج دری که آقا اونجا نشسته بود می رفتند .بعضی هاشان که خانمشان و بچه های شان را آورده بودند می رفتند طبقه پائین جائی که مادرم بود . ما هم گاهی بالا و گاهی پائین با خوش حالی شیرینی و آجیل و چای تعارف شان می کردیم و حواسمان هم بود که کی زیاد و کی کم ور می داره !! در عین حال من دلم نمی خواست مهمان ها بروند .

بوی خوش با هم بودن ، با هم شدن و با هم رفتن می آمد . بوی پیاده روی با اشتیاق . شوق دیدن . شوق خویشی . شوق دوستی . شوق استقبال . شوق کفش در آوردن . شوق شنیدن تعارفات و خوش و بش ها . شوق ماندن . شوق چشیدن . شوق خوردن . شوق عیدی گرفتن . شوق جیب های پر از گندم برشته و تخمه ی کدو و مغز هسته های زردالو . تا می آمدی از ترک خانه ی این فامیل غصه دار شوی به خانه ی فامیل دیگر می رسیدی و این اشتیاق ها دو باره و چند باره سر ذوقت می آورد . تنها وقت هائی بود که بارها باز کردن و بستن بند کفش ، آدم را خسته نمی کرد هیچ ، خیلی هم کیف داشت . راه های دور نزدیک می شدند . قدم های بلند و تند آقا ، عید ها آرام تر و کوچک تر و مهربان تر می شدند تا همه هم راه باشیم .

با پدرم که می رفتیم بوی ابهت می آمد . بوی احترام زلال زلال . بوی احتشام واقعی واقعی . بوی لذتی که از عزت پدرم برای همه و نزد همه ، باعث می شد اگر چه در سایه ی آن سرو سالار گم می شدم ، اما بغل دستش بنشینم و از آن ابهت سهمی هم به من برسد . احساس بزرگی می کردم . نمی توانم بگویم چطوری بود . هر چی بود خیلی خیلی خوب بود .از خانه ی طهماسبی ها در شرقی ترین محله تا خانه ی ثابت ها و شفیعی ها در غربی ترین محله ی سروستان ، دید و بازدید می رفتیم . همه جا مهربان بود . همه کس مهربان بود . همه چیز مهربان بود . به نظرم حتی سگ ها هم کمتر و آرام تر پارس می کردند و من در کنار پدرم اصلا نمی ترسیدم هیچ ، برای سگ ها شکلک هم در می آوردم . من در کنار پدرم برگ کوچکی بودم که عید ها و در مهمانی ها جوانه می زدم و بزرگ و بزرگ تر می شدم . وقتی خاله ی پدرم مرا می بوسید و می گفت پدرت عزیز من است و تو هم عزیز منی  خیلی خوشم می آمد . من به این وابستگی ، به این پیوستگی به این هویت یافتگی می بالیدم و تازه احساس استقلال می کردم . می فهمیدم که پیوست اوست که مرا کسی می کند .

یادش به خیر . هنوز از باز خوانی آن روزگاران سخت اما سپید ، زندگی در رگ های ذهنم جاری می شود و دلم می خواهد همه ی آن نیروئی را که به این روان خسته ام می دهد و لب خندی را که به لبان سوخته ی جانم می نشاند ، در فضا پخش کنم و بابت همین حال و احوال است که به بازی گوشی و جوانی متهم می شوم .

یادش به خیر آن مرد راست قامت که هیچ گاه او را مردد ندیدم و نشنیدم . خسته بود اما شکسته نبود . دلتنگ بود اما نظر تنگ نبود . دل خور بود اما حسرت خور نبود . زخم خورده بوده اما منتقم نبود . مرد مقابله ی در حضور بود ، نه مناقشه ی در غیاب . مصمم بود اما متعصب نبود . معتقد بود امامتحجر نبود . اهل عقیده بود اما اهل خرافه نبود . دستگیر بود اما حالگیر نبود . مرامش مدارا و مروت بود . شیک پوش بود اما متجمل نبود . تمیز بود . هم در صورت و هم در سیرت . وجود داشت که بود و وقتی نبود ، عمود خیمه شکست و درخت ها همه بی سایه و بی ثمر شدند . اعتبار داشت به اندازه ی یک شهر و احتشام داشت به اندازه ی یک لشگر . سنگ زیرین آسیا بود تا نان سفره ی مردم فراهم شود و دست زبرین آشنائی بود بر سر تنگ دستان تا معیشتشان فراهم آید .

پدرم مرد بزرگی بود . دوم اسفند سالگرد در گذشت اوست . یادش به خیر و روحش شاد باد . دست پدرم خیر بود . قدم پدرم خیر بود . کلام پدرم خیر بود . خدا اورا پاداش خیر بدهد . حیف و صد حیف که من یهودی سرگردان و خانه به دوش ، وقتی من شدم ، سعادت مجاورت چندانی نداشتم .از من به شما نصیحت ، تا پدر و مادرتان هستند ، قدر بودنشان را بدانید .

یا حق

شکوفه ی زیبا


۵۴ Responses to “برای پدرم که بوی عید می داد”

  • saeed:

    رحمت جان سلام
    اگه گرفتنت رو من حساب نكن.

  • فاطمه:

    سلام.حال من به کی میمونه که پدر دارم و باید مثل حسرت به دلها منتظر آمدنش باشم.پدری که همه زندگیش تلاش برای راحتی خانواده اش است.

  • سودا سادات:

    سايه ي لطف خدا بود پدرم مظهر عشق و صفا بود پدرم

    بر وجود تشنه ي بيتاب من چشمه ساري از وفا بود پدرم

    خون او جاريست در رگهاي من اسوه ي جود و سخا بود پدرم

    از وجودش مينمود ايثارها چون سپر بر هر بلائي بود پدرم

    بيم درد و رنج بر جانم نبود چون بهر دردم دوا بود پدرم

    كشتي توفانيه عمر مرا ناخدائي با خدا بود پدرم

    در فراز و در نشيب زندگي جمع مارا رهنما بود پدرم

    كلبه ي تنگ دلم ماواي او ءبود از انكه بيريا بود پدرم

    لغزشي گاهي زمن گرديده بود غمض عينش پا بجا بود پدرم

    همچو گل خندان لب و شيرين سخن با غريب و اشنا بود پدرم

    تلخ و شيرين را بجانش ميخريد زانكه تسليم خدا بود پدرم

    در مسير عمر كوتاهش مدام بنده ي بي ادعا بود پدرم

    جز محبت در دلش چيزي نداشت چون مريد اوليا بود پدرم

    حب دنيا در دلش جائي نداشت بسكه محو كبريا بود پدرم

    در محرم او به امالش رسيد زانكه محو كربلا بود پدرم

    ديدگانم تيره و تار شد از رفتنش بر دو چشمم توتيا بود پدرم

    او برفت اما زدلهاي حزين بدرقه ي راهش دعا بود پدرم

    بيفروغش خانه جاي غم بود خانه ي مارا ضيا بود پدرم

    تا ابد مهرش بجان بايد خريد زانكه دري پر بها بود پدرم

    شاكرم بر حق كه بي چون و چرا پيرو ال عبا بود پدرم

  • نگار:

    سلام من ۱۰ روزه پدرما ازدست دادم خیلی برام سخته خدابراکسی نخواد