شهریور 1389
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  
شمارنده

برای پدرم که بوی عید می داد

بسمه تعالی

نمی دانم چرا دائم باید حسرت ایام و لیالی و سال های گذشته را بخوریم ؟

یادش به خیر . یاد نوروز های نو به نو . نوروز های شاد . نه سفری در کار بود و نه دریائی و نه باغی و نه پارکی . چارتا و نصفی کوچه پس کوچه های سروستان بود و والسلام . اما نو بود . شاد بود . بوی عطر بهار می داد . بوی شکوفه ی زردالو و بادام و سیب و بها ر نارنج . بوی خوش عاطفه در هوا پخش می شد . بوی آشتی و آشتی کنان می آمد . بوی لباس نو . بوی کفش نو . بوی پول نو . بوی رنگ و روی نو .بوی خانه تکانی . بوی تمیز شدگی خانه ها . بوی سبزه هائی که دور کوزه ها و داخل بشقاب ها هر روز سبز تر می شدند . بوی نان تازه . بوی نان شیرینی تازه . بوی شیرینی تازه که پدرم برای عید از شیراز می آورد . بوی آجیل تازه که یواشکی به پسته ها و فندق ها و بادام هاش ناخونک می زدیم . بوی قوم و خویش . بوی دیدار . بوی صله ی رحم . بوی احترام . بوی ادب . بوی آداب . بوی بزرگی و کوچکی . بوی نوبت . بوی اولویت دیدار بزرگان و بیماران . بوی خوش دسته دسته آدم که به دیدار پدرم می آمدند و به طبقه ی بالا و به اتاق پنج دری که آقا اونجا نشسته بود می رفتند .بعضی هاشان که خانمشان و بچه های شان را آورده بودند می رفتند طبقه پائین جائی که مادرم بود . ما هم گاهی بالا و گاهی پائین با خوش حالی شیرینی و آجیل و چای تعارف شان می کردیم و حواسمان هم بود که کی زیاد و کی کم ور می داره !! در عین حال من دلم نمی خواست مهمان ها بروند .

بوی خوش با هم بودن ، با هم شدن و با هم رفتن می آمد . بوی پیاده روی با اشتیاق . شوق دیدن . شوق خویشی . شوق دوستی . شوق استقبال . شوق کفش در آوردن . شوق شنیدن تعارفات و خوش و بش ها . شوق ماندن . شوق چشیدن . شوق خوردن . شوق عیدی گرفتن . شوق جیب های پر از گندم برشته و تخمه ی کدو و مغز هسته های زردالو . تا می آمدی از ترک خانه ی این فامیل غصه دار شوی به خانه ی فامیل دیگر می رسیدی و این اشتیاق ها دو باره و چند باره سر ذوقت می آورد . تنها وقت هائی بود که بارها باز کردن و بستن بند کفش ، آدم را خسته نمی کرد هیچ ، خیلی هم کیف داشت . راه های دور نزدیک می شدند . قدم های بلند و تند آقا ، عید ها آرام تر و کوچک تر و مهربان تر می شدند تا همه هم راه باشیم .

با پدرم که می رفتیم بوی ابهت می آمد . بوی احترام زلال زلال . بوی احتشام واقعی واقعی . بوی لذتی که از عزت پدرم برای همه و نزد همه ، باعث می شد اگر چه در سایه ی آن سرو سالار گم می شدم ، اما بغل دستش بنشینم و از آن ابهت سهمی هم به من برسد . احساس بزرگی می کردم . نمی توانم بگویم چطوری بود . هر چی بود خیلی خیلی خوب بود .از خانه ی طهماسبی ها در شرقی ترین محله تا خانه ی ثابت ها و شفیعی ها در غربی ترین محله ی سروستان ، دید و بازدید می رفتیم . همه جا مهربان بود . همه کس مهربان بود . همه چیز مهربان بود . به نظرم حتی سگ ها هم کمتر و آرام تر پارس می کردند و من در کنار پدرم اصلا نمی ترسیدم هیچ ، برای سگ ها شکلک هم در می آوردم . من در کنار پدرم برگ کوچکی بودم که عید ها و در مهمانی ها جوانه می زدم و بزرگ و بزرگ تر می شدم . وقتی خاله ی پدرم مرا می بوسید و می گفت پدرت عزیز من است و تو هم عزیز منی  خیلی خوشم می آمد . من به این وابستگی ، به این پیوستگی به این هویت یافتگی می بالیدم و تازه احساس استقلال می کردم . می فهمیدم که پیوست اوست که مرا کسی می کند .

یادش به خیر . هنوز از باز خوانی آن روزگاران سخت اما سپید ، زندگی در رگ های ذهنم جاری می شود و دلم می خواهد همه ی آن نیروئی را که به این روان خسته ام می دهد و لب خندی را که به لبان سوخته ی جانم می نشاند ، در فضا پخش کنم و بابت همین حال و احوال است که به بازی گوشی و جوانی متهم می شوم .

یادش به خیر آن مرد راست قامت که هیچ گاه او را مردد ندیدم و نشنیدم . خسته بود اما شکسته نبود . دلتنگ بود اما نظر تنگ نبود . دل خور بود اما حسرت خور نبود . زخم خورده بوده اما منتقم نبود . مرد مقابله ی در حضور بود ، نه مناقشه ی در غیاب . مصمم بود اما متعصب نبود . معتقد بود امامتحجر نبود . اهل عقیده بود اما اهل خرافه نبود . دستگیر بود اما حالگیر نبود . مرامش مدارا و مروت بود . شیک پوش بود اما متجمل نبود . تمیز بود . هم در صورت و هم در سیرت . وجود داشت که بود و وقتی نبود ، عمود خیمه شکست و درخت ها همه بی سایه و بی ثمر شدند . اعتبار داشت به اندازه ی یک شهر و احتشام داشت به اندازه ی یک لشگر . سنگ زیرین آسیا بود تا نان سفره ی مردم فراهم شود و دست زبرین آشنائی بود بر سر تنگ دستان تا معیشتشان فراهم آید .

پدرم مرد بزرگی بود . دوم اسفند سالگرد در گذشت اوست . یادش به خیر و روحش شاد باد . دست پدرم خیر بود . قدم پدرم خیر بود . کلام پدرم خیر بود . خدا اورا پاداش خیر بدهد . حیف و صد حیف که من یهودی سرگردان و خانه به دوش ، وقتی من شدم ، سعادت مجاورت چندانی نداشتم .از من به شما نصیحت ، تا پدر و مادرتان هستند ، قدر بودنشان را بدانید .

یا حق

شکوفه ی زیبا


۵۴ Responses to “برای پدرم که بوی عید می داد”

  • به شما تسلیت می گویم و امیدوارم سایه شمااز سر دانشجویان این مرز و بوم کوتاه نشود.

  • سلام آقاي دكتر
    متن قشنگ و احساسي بود. اون روزها براي ما هم كه هنوز ۳۰ ساله نشديم خاطره انگيز است. شما عالي توصيف كرديد همه آن چيزهايي را كه عيد را براي ما شيرين مي كرد. كاش براي يك بار هم كه شده چرخ زمان به گذشته برمي گشت.
    يكي از دانشجوهاي سابق ارتباطات

  • امیررضا:

    آن روزها منیتها و چشم و هم چشمی ها و بهانه گیری هاو…. کم بود که آنقدر شیرین بود اما امروز به مدد تفکر نفس پرستی و مال من مال خودم مال همه هم مال خودم و اینکه مدام توی هر انجمن ونشست و کفتگویی گفته می شود که تو مهمی هر جور فکر می کنی درسته همان را انجام بده و به دیگران توجه نکن فکرکن خودتی و خودت این بلا سر ما اومده.حالا دیگه مهمانی رفتن و پذیرائی کردن دیگه زحمت است نه رحمت باعث دردسر است نه مایه آرامش خاطر. آن وقت است که به جای حل کردن مشکلات فامیل و دوست و آشنا که در خلال همین رفت و آمدها مشخص میشد دائم باید به فکر تشکیل خیریه ها باشیم تا کم کاری ما از ندانستن احوال خویشانمان را جبران کنیم. وقتی تمام فرهنگمان را به دلیل امروزی شدن و از قافله تمدن عقب نموندن دور ریختیم آنوقت کاسه چه کنم چه کنم توی دستمان می گیریم و فریاد واویلا سر می دهیم!

  • شاگرد هميشگي شما:

    ياد باد آن روزگاران
    ياد باد

  • مالمير:

    روحشان شاد و سايه شما بر سر فرزندانتان مستدام

  • به قدمهاي قلبت بگو
    آغوش هميشه بازش بود دالانهايت
    و من آري من در عبور از استورلاب دستانش
    و در آرزوي ديدنش
    به تمامي مردم جهان سيلي سيلي سكوت مقروضم.
    و روزگاري باز خواهم گشت از طريق صدا و تو ، آري تو بر سرم مشت مشت سكه هاي سلام مي ريزي
    سلام اي سلام نيمه كاره قديمي

  • سلام استاد.
    چه سفر خاطرات خوبي بود اين متن. روح پدرتون هم شاد.

  • خیام:

    یادش بخیر و روحش شاد .
    بزرگ بود
    و از اهالی امروز بود
    و باتمام افق های باز نسبت داشت
    و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
    صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
    و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
    و دست هاش
    هوای صاف سخاوت را
    ورق زد
    و مهربانی را
    به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
    و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
    برای آینه تفسیر کرد
    و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
    و او به سبک درخت
    میان عافیت نور منتشر می شد
    همیشه کودکی باد را صدا می کرد
    همیشه رشته صحبت را
    به چفت آب گره می زد
    برای ما یک شب
    سجود سبز محبت را
    چنان صریح ادا کرد
    که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
    و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم
    و بارها دیدیم
    که با چه قدر سبد
    برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
    ولی نشد
    که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
    و رفت تا لب هیچ
    و پشت حوصله نورها دراز کشید
    و هیچ فکر نکرد
    که ما میان پریشانی تلفظ درها
    برای خوردن یک سیب
    چه قدر تنها ماندیم

  • برای پدر که بوی زندگی می دهد

    نوشتتون اشک به چشم ادم میاره .یاد خاطرات خوب زندگی که بعد از پدر انگار دیگه رنگ و بو ندارن

    خدا همه پدر ها و مادرهای رفته رو بیامرزه

  • روحشون شاد .. چون دیگه روزگارمون سپیدی به خودش ندیده ..جز یاد گذشته چه می شه کرد؟ باز هم خوشبحال شما که گذشتهای دارین که باحاش صفا کنید …
    راستی استاد به بهانه دستگیری ریگی یادی از شما کردم ..

  • جواد:

    خدا همه پدر هایی را که هنوز به خاطر خوبی ها و بزرگواری هایشان در یاد فرزندان شان هستند بیامرزد.خدا پدر بزرگوار شما را نیز غریق رحمت خود سازد انشاالله.چرا فقط یاد آن گذشته ها را می کنیم و نمی پرسیم در آن نداری ها چه بود که این همه له له آن را می زنیم؟حتی حکومت هم با همه بد خلقی هایش نسبت به این گذشته هر وقت می خواهد مردم فیل شان یاد هندوستان کندصدای مرحوم بنان را پخش می کند و نه این خوانندگانی را که زرت و زرت یا فرت و فرت در این انبوه جشنواره های بی بو و بی خاصیت، بر صدری می نشاند که نه آواز شان یاد مردم می ماند نه شعر ها و آهنگ های شان به استثنایی چند. یکیش این است که در این مرز و بوم عجیب و غریب الحق سال به سال دریغ از پارسال حتی روز به روز دریغ از دیروز.راهی جز گذشته برای مان نگذاشته اند چون به اسم باز گشت به خویشتن ما را دائم به گذشته حواله داده اند. ضمنا آینده وجودا مساوی است با تمدن فعال معاصر که بخواهی نخواهی غرب است.این است که اینان با آمریکا مخالف نیستند با آینده مخالفند.دیدی هنوز بعد از سی سال آنهایی که بخواهند آهنگ قاچاق گوش کنند سوسن و مهستی و حمیرا و هایده و خانه پرش گوگوش گوش می کنند .معنی پرداختن به اینان یعنی راهی به سوی آینده نیست.در آن روزگاران فضای اجتماعی کافی برای نفس کشیدن بود. تا با شاه مستبد دیکتاتور در نمی افتادی کاری به هیچ کارت نداشت. امروز لباس زیر ما موضوع لوایح مجلس است و شورای انقلاب فرهنگی.کمیته نشاط دختران دیروز در نهاد ریاست جمهوری تشکیل شده است .لابد الگوی نشاط ما را اقایان می دهند.ضمن اینکه منظور شان از نشاط شادی و شنگولی و این جور حرف ها نیست بلکه منظور شان همان چیزی است که عرب ها از نشاط می فهمند. عرب ها کلمه نشاط یا ناشط را در برابر Activist سیاسی به کار می برند. این را گفتم که بی خودی ذوق زده نشوید.شب عیدی برای تان خوب نیست.

  • احمد طالبی:

    خداوند پدرتون را رحمت کنه و خودتون را در پناه خودش حفظ کنه.

  • زکریا:

    سلام به دکتر عزیز
    روح آن مرد بزرگ شاد باد
    متنتان بسیارعمیق ولطیف و پر روح بود.مثل بهار پر طراوت و پر شگوفه.

  • پدرتان هرکجا هست روحش شاد باشد .

  • جواد:

    آقای دکتر صدیق چند روز پیش درست زدی به خال و خدمت حسین قدیانی رسیدی.بعد یکهو احساساتی شدید و از او به خاطر پدر شهیدش عذرخواهی کردی.خوبه یک سری به سایت این پسرک ناخلف بی ادب بی مروت بزنی ببینی در پناه سرنیزه چه فحش ها و تهمت هایی به مهندس موسوی و زهرارهنورد زده.هر چه لایق خودش و نوچه ها و ارباباشه نثار مهندس کرده.خدا میدونه روزی که از پناه سرنیزه دربیان چه موجودات حقیر بی نوایی می شن.

  • آتشی:

    سلام بر استاد عزیز
    منم تسلیت عرض می کنم و هر چی آهنگر نوشته همان

  • madineh:

    Rooheshoon shad.

  • ..کوتاه.. میگذره.. به سرعت برق.. به چشم بر هم زدن که جلوی آینه می ایستی و میگی: “این منم؟!” .. یه جرفی یه وقتی یه استادی زد که حس کردم فهمیدمش: “جلوی آینه می ایستم، نگاه میکنم، به خودم میگم: من که این نیستم! من که اینهمه موی سفید ندارم!..”
    چیه این داستان “زندگی”نام و چی کارش کنیم رو نمیدونم.. اما حس میکنم به قول شما باید، شاید، قدر عزیزان رو تا هستند دونست..
    ***
    جوانیتون مدام.. روح پدرتون شاد..

  • احمد عبدالملكي:

    خدا همه ما را رحمت كندچه بودگان چه شدگان و چه نا آمدگان.
    نمي دانم خصلت ما ايراني هاست كه بر هر چه رفته غبطه مي خوريم يا خصلت انسان اين است يا واقعا گذشته غبطه خوردني است و انسانها نه تنها در حال پيشرفت -در جميع جهاتش- نيستند كه در حال پسرفت هستند!
    به اميد ديدار

  • یک رهگذر:

    سلام استاد … خدا پدرتان را مورد رحمت و مغفرت قرار دهد. آمین یا رب العالمین

  • پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
    تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

    ….روحش شاد و قرین رحمت باد

  • مهدی:

    سلام دکتر کاشکی از اول آرتیست بازی در نمی آوردی و مواضع اونجوری نمی گرفتی که حالا بخای مواضع اینجوری بگیری . حق یارت

  • Noori:

    afsoos ke bifayede farsoode shodim
    heyfe forsathaie ke az dast shod
    yadash ta abad dar zenhast

  • صحرا:

    اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
    باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

  • اشنا:

    بيشتر در حيرت و حسرتم كه فرزندانمان از ما چگونه ياد خواهند كرد

  • m.k:

    Dr, with every single word you have taken me back to those days and with eyes full of tears, I pray for your mother and father. God bless their soul. I am sure the smell of spring will be back once more

  • یه پسر بچه کوچولو:

    اون موقع ها خیلی بچه بودم ولی بهش می گفتیم آقا،آقا
    روحش شاد و یادش گرامی.

  • لادن:

    ما رو با خودتان به کوچه پس کوچه های خاطرات بچگی ها در کنار مادر و آقا بردید واقعا که چه خاطرات شیرینی. عیدها با لطف و صفای آنان عید می شد به شوق سفره ی عید مادر که پر از نعمت های رنگارنگ بود و سبزه های پر پشت و عیدی های آقا که با لبخندی شیرین به ما می داد همه سر سال تحویل آنجا بودیم خونه تکانی ها که آقا با آب چاه فرش ها رو می شست و گاهی هم با همان آب، زلال صمیمیتش رو به روی ما بچه ها می ریخت یاد این روزهای شاد بخیر که هرگاه به یادش می افتیم ناگاه لبخندی عمیق بر لبمان می نشیند اما حالا هفت سال است که با دیدن آب چاه به یاد شادی ها و لبخندهای آقا و خودمان در روزهای پایانی سال می افتیم و اشکی از سر دلتنگی میریزیم و چهار سال است که موقع سمنو پزون و سبزه سبز کردن به یاد شور و حال خاص مادر و آقا می افتیم و با حسرت یاد آن روزها می کنیم که مادر و آقا به خاطر آمدن شما و خاله با شوق و ذوق تمام آب و جارو می کردند و سمنو و فرنی و حلوا می پختند و سبزه سبز میکردند حالا هم شما که می آیید شیراز یاد آن ایام برای ما تازه می شود و انگار با آمدنتان عطر حضور آنان در فضای خانه می پیچد

  • نرگس محمدي:

    سلام. دير سر زدم . اما هيچ وقت براي خواندن فاتحه دير نيست. خداپدر و مادرتان را رحمت كند.و شما راسلامت نگهدارد.

  • سلام استاد
    دلم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
    كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي

    فقط ميتوانم بگم كه دلم گرفت اما لذت بردم
    از دانشجويان ارشد پيام نور تهران و مشتاق ديدارتان

  • روحش شاد .
    …………………….

  • با سلام . تسليت ميگم .روانشون شاد باشه .
    اما استاد الآن شما هم يک پدر هستيد و وجودتان آرام بخش براي سايرين . اما خيلي افسوس گذشته رو ميخوريد . عيدهاي الآن هم خيلي قشنگه و کلي هم عيد ديدني داره و صميميت .
    افسوس گذشته خوردن مال کساني هست که آينده روشني ندارند و با خاطرات گذشته زندگي مي کنند اما استاد فهيم و با کمالات و تحصيلات شما که هر لحظه از عمرش در حال خدمت به علم هست چرا ؟
    يعني مي خواهيد بگيد که عصر ما عصر سردي عواطف هست و عصر شما پر از صميميت و مهرباني بود ؟ زياد ما رو از عصرمون نا اميد نکنيد ما به اندازه کافي نا اميد هستيم !

  • مهرک کمالی:

    باز هم یاد شما و یاد مهربانی های پدر و مادرتان که معمولا عید به عید می دیدیمشان و مهربانی هایشان را تمام سال مزمزه می کردیم. من هم این روزها سخت به یاد پدرم هستم که یک عمل قلب در پیش دارد و متاسفانه به جز تلفن های گاه گاهی، نمی توانم کاری برایش بکنم.
    اما پس از سال ها آشنایی، الان و با این نوشته هاست که درست و حسابی لطافت روحتان – که گاه پشت عصبانیتی صمیمی پنهان می شد – را می فهمم.

  • مرجائی:

    سلام دکتر عزیز
    خداوند پدر بزرگوار شما را رحمت کند. سخنان زیبا در مورد پدران ومادران بیشتر از آنکه آنان را مزین کند فرزندان را عزیز می کند بوی نجابت و حلاوت سخنان شما تا هندوستان رسید و ما را با خودش همراه کرد. خداوند شما را حفظ و پایدار کند. ارادتمند سید هادی

  • و من که بی تو دلم چقدر تنگ می شود و تو که بی من اما هنوز هم خوبی

  • بماند:

    نمی دانم چرا دائم باید حسرت ایام و لیالی و سال های گذشته را بخوریم ؟

    خب نخوريد اقا.مگه مجبوريد؟ كمي هم حسرت اينده را بخوريد .گذشته را هر چه بود حداقل داشتيد اما بي شك اينده اي نخواهيد داشت. اگر كمي مثل من خود تان را عادت دهيد كه با طعم بدبختي كنار بياييد انوقت متوجه مي شويد بدبختي هم خيلي بدبختي نيست. مثل كسي كه مي گفت … نسبتا … است. به همين راحتي مفاهيم متناقض در اين سرزمين گ.. و بلبل با جمع مي شوند جوري كه با هزار قسم و خواهش و تمنا از هم جدا نمي شن .اصلا بياييد كمي هم در باره مضرات خوشبختي فكر و انديشه كنيد. باور كنيد راست ميگم . اين خوشبختي هم چندان اش دهن سوزي نيست .فوقش مي تواند باعث سوختن يك جاي ناجور ديگران كه غبطه خوشبختي خوشبخت ها را مي خورند بشود اما دهن من و شما را نمي سوزاند. اصلا ببينيد تمام مردان بزرگ عالم بيشتر بدبخت بوده اند . البته انصاف مطلب ان است كه بعد از اثبات بزرگي شان خوشبخت شده اند. حالا ما با اونا همين يك فرق جزمي!! را داريم كه وقتي بزرگي مون هم اثبات ميشه باز هم بدبخت مي مونيم. خوب براي يك فرق به اين كوچيكي كه ادم معامله رو به هم نمي زنه. مي خواهي بزني بزن اما اگه دعوا شد رو ما حساب نكن .ما حسب اخلاق تاريخي نياكاني مون با قدرتمند هاييم.از حالا گفته باشم كه بعدا گله و شكايتي نباشه.

  • فرشته:

    نوشته ي شما بهم ميگه: “بچه جان! قدر بودن هاي پدرت رو بدون.” مرسي استاد نازنين

  • محمد رضا:

    متن زيبايي بود درست به لطافت شكوفه هاي بهاري . سپاس شما را.

  • شاگرد قديمي شما:

    سلام استاد هميشگي من.
    براي پدرتان فاتحه مي خوانم. خدا روحش را شاد كند و شما را هم سربلند نگه دارد.

  • به خاطر عذرخواهی تان از بعضی ها هنوز کمی دلخوریم استاد… به خاطر آپدیت نشدنتان نگرانیم البته… به خاطر آن دوستی که کمکش کردید بی نهایت ممنون.
    به خاطر دیدن این همه شکوفه ی خوش آب و رنگ در پست های اخیرتان خوشحالیم… به خاطر نوستالژی پنهان در کلمات این پستتان و به خاطر اینکه این همه خاطره های قشنگ دارید بهتان حسودیمان می شود. دست آخر اینکه ممنونیم به خاطر همه چیز. توی آن عذرخواهی (که ما درباره اش سکوت کرده بودیم تا امروز ) هم حتما حکمتی بوده… به هر حال در خشت خام می بینید آنچه ما در آینه نمی بینیم. پیر نیستید البته استاد. ولی دنیا دیده که هستید. روزگارتان خوش.

  • سلام استاد عزیز و گرانقدر
    خدا رحمت کند
    راستش حدود هفده هجده سال پیش شاگرد شما دردرس جامعه شناسی انحرافات و شهری بودم بماند که از لحاظ علمی چقدر از شما آموختم و در این دو درس کتاب و جزوه شما را به دانشجویان معرفی می کنم اما از لحاظ نظم و رعایت قوانین و مقررات کلاس چنان سخت گیر بودید که من هم همیشه سر کلاس شما را برای دانشجویان مثال می زنم و خودم هم سعی می کنم به همین شیوه عمل کنم اما نمی دانستم پشت چنان چهره سخت گیر و مقرراتی چنین روحیه لطیفی باشد . بهرحال از دیدن وبلاگ شما بسیار خوشحال شدم و یاد آن ایام زنده شد .
    همیشه سلامت و سرافراز باشید

  • لوطی صالح:

    سلام
    خدا ایشان را رحمت کند
    یا علی

  • روحشان شاد.
    در ضمن آمده بودم تا
    سال نو را پیشاپیش تبریک بگویم.

  • خيلي مبارك باشه
    هم عيد هم مدينه:)

  • یک گل بهار نیست
    صد گل بهار نیست
    حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
    وقتی
    پرنده ها همه خونین بال
    وقتی ترانه ها همه اشک آلود
    وقتی ستاره ها همه خاموشند
    وقتی که دستها با قلب خون چکان
    در چارسوی گیتی
    هر جا به استغاثه بلند است
    ایا کسی طلوع شقایق را
    در دشت شب گرفته تواند دید ؟

  • آرامش:

    روحشان شاد و یادشان گرامی

  • سلام استاد
    سال نو مبارک..
    به امید روزهایی پر از شادی و سلامتی و بی دروغی و بی سیاهکاری و بی ریایی و بی خرافات برای ایران و ایرانیان

  • رفیق قدیمی:

    گمان می کنم روح پدر بزرگوارتان هم راضی نباشد بیست و چهار روز فقط یک نوشته را در وبلاگ تان بگذارید.بار دیگر برای ایشان آرزوی رحمت و غفران الهی داریم و لطفا تازه شوید .سخت منتظریم

  • سلام آقای دکتر
    در میان از دست دادن های متوالی که ما انسانها تجربه می کنیم، گویا از دست دادن پدر و مادر و یا فرزند از همه چیز اندوهناک تر و غم انگیز تر است. اما این تقدیر آدمی است که همه ی داشته هایش را به تدریج از او می گیرند. سرمایه هایی که با آنها زندگی می کنیم از دست رفتنی اند. آگاهی از این که بودن ما را چنین ترتیب داده اند که هر روز و مدام چیز هایی از کف مان برود آن گاه چرا باید افسوس خورد؟
    به هر تقدیر رفتن پدرتان را تسلیت و آمدن بهار را تبریک می گویم.
    جانتان بهاری و عمرتان طولانی
    با احترام زمانیان

  • احمد:

    سلام استاد من اولين باريه كه به اينجا ميام!!
    روح پدر شما و همه رفتگانتون شاد باشه.
    ولي استاد جان باور كنين اگه شما هم تو قديما باباتون پول نداشت كه يه لباس نو يا يه عيدي خوب بهتون بده مثل ما هيچوقت ازش ياد نمي كردين!
    اين شيريني و آجيلي كه شما اينقدر با احساس و هيجان ازش حرف مي زنين واسه ما تا دلتون بخواد بود ولي فقط تو خواب!!!
    شايد باوراينا يه كم سخت باشه ولي من چشيدم ميدونم چيه.
    مضحكه ولي اضافه وزن من الان بخاطر خوردن زياد شيريني و آجيله كه چون بچگيام هميشه در حسرتش بودم الانم ولعشو دارم.
    بگذريم واسه خالتون خيلي دعا كردم چون گفتين جاي مادرتونه. ان شالله هر چه زودتر سرحال بشه و شما استاد عزيز رو شاد كنه.بدرود